محاکمه و دفاعیات خسرو پرویز و شیرویه

در کتب ایرانی و عربی در مورد بازپرسی و محاکمهٔ انقلابی خسرو پرویز (در سال ۶۲۸ میلادی) به تفصیل سخن رفته‌است. اصل نامه به زبان پهلوی در دست نیست، ولی اقتباس‌هایی از ترجمهٔ عربی آن در کتاب‌های عربی و فارسی نقل شده‌است. مفصل‌ترین تحریر این نامه در شاهنامه، تاریخ طبری و تاریخ بلعمی آمده‌است. در شاهنامه، شیرویه پسر خسروپرویز، هفت اتهام بر پدر وارد کرده‌است. در تاریخ طبری، هشت اتهام ذکر شده‌است، ولی در تاریخ بلعمی، تعداد اتهامات به نه می‌رسد. از گفتهٔ فردوسی بر می‌آید که خسروپرویز این سخنان را به صورت پیام شفاهی بیان داشته و بعد آنرا بصورت مکتوب درآورده‌اند. علاوه بر پاسخ به اتهامات مطرح شده، نامهٔ خسروپرویز متضمن نصایحی به فرزند خود دربارهٔ چگونگی امور کشور است و باید آنها را از نوع اندرزهای سیاسی به شمار آورد.

صورت استنطاق را بزرگ دبیران دربار، به خسرو داد و پاسخ مفصلی از جانب او، به شیرویه آورد. جواب‌های شاه مخلوع، گرچه غرور‌آمیز بود ولی با مهارت از خود دفاع کرده، پسر را مورد ملامت قرار داده‌بود که خیانت کرده و حتی از معنی سؤال‌های خود نیز آگاه نیست. در این که چنین مکاتبه‌ای صورت گرفته باشد، جای تردید است.نلدکه اعتقاد دارد که این محاکمه و گفتگو، چندی بعد از قتل خسرو، توسط یکی از رجالی که کاملاً در قضایا وارد بوده، و می‌خواسته از خسرو دفاع کند، نوشته شده‌است.

آرتور کریستین سن، ایرانشناس برجستهٔ دانمارکی و نویسندهٔ کتاب ایران در زمان ساسانیان، این روایت و استنطاق پادشاه مخلوع را، کاملاً صحیح دانسته‌است.

عبدالحسین زرین کوب در کتاب تاریخ مردم ایران می‌نویسد، هر چند که دفاعیات خسرو پرویز استادانه است ولی آنچه این دفاع استادانه را که لحن غرورآمیزش از اصالت نسبی آن حاکی است، رد کردنی می‌ساخت، واقعیت انحطاط و سقوط بارزی بود که مقارن این احوال، تمام دودمان خسرو را بطور غم انگیزی تهدید می‌کرد. درست است که وی در طی سلطنت طولانی خود خزانه‌ای را که هنگام جلوس وی خالی بود، آگنده بود اما در عوض کشور را با جنگ‌های طولانی و مالیات‌های سنگین خویش، به ویرانی، کم خونی، و افلاس قطعی کشانیده‌بود. بعلاوه تندخویی و سوءظن وی نه فقط ایران را از وجود مردانی که ممکن بود در هنگام بحران به درد کشور بخورند، محروم کرده بود بلکه خانوادهٔ ساسانی را هم از شاهزادگان لایق و کارآمد تهی ساخته بود

 

بازپرسی خسرو پرویز
شیرویه پسر خسرو پرویز در قتل پدر تردید داشت ولی بزرگان او را در این دو کار مخیر کردند که یا پدر را بکشد یا از تاج و تخت بگذرد. شیرویه در صدد دفع الوقت بر آمد و پرسشنامه‌ای ترتیب داد.

شیرویه بزرگ دبیران را خواست و گفت پیام من را به خسرو بده و بگو که این بلا که به تو رسید، نه از طرف من و نه از طرف کس دیگری بود بلکه گناهانی که کردی، سبب شد، خدای تعالی شوکت و ملک را از تو بگیرد.

نخست، آنکه پدرت هرمز چهارم را کور کردی و کشتی.

دوم، فرزندان پسرت را در خانه زندانی کردی و اجازه ندادی که با کسی وصلت کنند و نسلی بر جای بگذارند و آنچه خدای تعالی بر خلق حلال کرده است، بر ما حرام کردی.

سوم، بیست هزار مرد سپاهی زندانی را به بهانهٔ شکست در برابر سپاه روم و شکست در جنگ ذوقار کشتی. اگر خدای تعالی تو را نصرت نداد، ایشان را چه گناهی بود.

چهارم، هرکس که مایل بودی و زندانی بود، هر شبی پنج یا شش نفر به کشتن دادی. خزانهٔ خود را از زر و سیم پر کردی و چنان از جواهرات انباشتی که هیچکس حد و حساب آن را نمی‌دانست.

پنجم، چندین هزار زن آزاد را در حرمسرای خود زندانی کردی و مانع شدی، آنها ازدواج کنند و خود با شیرین مشغول شدی و به آنها نرسیدی.

ششم، مردی ظالم را بر رعیت گماشتی و بزور از مردم مالیات گرفتی.

هفتم، پادشاه روم موریکیوس، با تو چنان مهربانی کرد که دخترش را بعقد تو درآورد و با تو سپاه و پسرش را همراه کرد تا تو توانستی حقت را از بهرام چوبین بگیری. تو حق نعمت را ندانستی و چون به روم غلبه کردی، چلیپا (صلیب راستین) را غنیمت گرفته، از تو باز خواستند باز نفرستادی و حق نعمت او نشناختی .

هشتم، پسر شهریار، یزدجرد (یزدگرد سوم)، را می‌خواستی بکشی و بخاطر وساطت شیرین از کشتن او صرفنظر کردی.

نهم،ِ نعمان بن منذر را بیاوردی و بیگناه بکشتی. با اینکه جدان و پدران ما نعمان را حق می شناختند، از بهر اینکه دختر بتو نداد و دروغزنی‌های دبیری، حق او نشناختی. مردانشاه امیر بابل بخواستی و بیگناه دست او را ببریدی تا او نیز مرگ خویش خواهان شد و کشته شد.

بخاطر کارهای بیحسابی که در عالم کردی، ملک بر تو شوریده است و امروز به من می‌گویند، اگر تو او را نکشی ما اول تو را می‌کشیم و سپس پدرت را. اگر حجت و دفاعی داری بگو، تا من به ایشان بگویم تا از کشتن برهی.

فرستاده نزد خسرو پرویز رفت و پیغام شیرویه را به او داد.

 دفاعیات خسرو پرویز
خسروپرویز به اتهامات اینگونه پاسخ داد:

نخست، آنکه داستان من و پدرم (هرمز چهارم) چنین نیست که تو گفتی. تو هنوز بدنیا نیامده‌بودی که میان من و پدرم جدایی افتاد، من هنوز به روم نرفته بودم و مادر تو مریم را بزنی نگرفته‌بودم. بهرام چوبین نزد پدرم به من تهمت زد و من از پدر گریختم و به آذربایجان رفتم و در آنجا به عبادت خدا مشغول شدم و من در تیسفون غایب بودم که پدرم را کور کردند و چون برگشتم، سلامتی و توان از پدرم رفته بود، اگر چنین نبود من هرگز بجای او نمی‌نشستم. در روم بودم که دائی من بندوی به تیسفون برگشت و پدرم را بدون نظر و اجازهٔ من بکشت. بعد از اینکه قدرت یافتم، من بندوی را بخاطر قتل پدرم کشتم.

دوم، من تو و برادرانت را در خانه نگهداشتم تا ادب آموزید و در کار ادارهٔ کشور شایسته شوید. بر شما ادب لازم بود نه لهو و لهب. بر شما اجری تمام داشتم. هر چه که برای شما از خوردنی و پوشیدنی و لوازم شایسته بود، فراهم کردم. اگر اجازهٔ ازدواج و فرزند داشتن را ندادم، بخاطر این بود که منجمان گفته بودند، از اهل بیت تو و فرزندان تو فرزندی آید که ملک عجم، به دست او نابود خواهد شد. من خواستم تا من زنده باشم، این نسل نیاید. منجمان دربار مولود ترا گفته بودند و خط منجمان هنوز در نزد من است و پیش شیرین نهاده‌ام. اگر خود خواهی ببینی، از شیرین این خط را بخواه. بر من چنان واجب کردند که ترا باید بکشم و نوشته‌بودند که تو شاهی از من بستانی ولی من تو را نکشتم، از بهر مهر فرزندی. دیگر آنکه دانستم که قضای خدای تعالی را کس نتواند گردانیدن و بخاطر شفقت پدری از رسیدن ملک به تو دریغ نکردم.

سوم، بیست هزار مرد سپاهی‌ای که کشتم، بخاطر این بود که سی سال به ایشان اجری و طعام داده‌بودم تا روزی با دشمن من جنگ کنند، چنان که به ایشان احتیاج من افتاد، از محل جنگ فرار کردند و حقوق من را نشناختند. خون ایشان بحکم سیاست حلال باشد.

چهارم، من کسی را در زندان نکشتم مگر اینکه کشتن بر او واجب بود. تو نخست قصهٔ گناهان ایشان را بخوان تا بدانی لایق کشتن بوده‌اند یا نه. آنچه گفتی که مال بسیار اندوخته‌ام، بدان که هیچ ملک را بی‌سپاه نمی‌توان داشت و سپاه بدون مال نتوان داشت و توانگری سپاه، سبب عزت ملک بود و توانگری ملک، قوت دل سپاه بود و قوت سپاه، سبب آبادانی ملک و ملکان دیگر از وی ترسند و به پادشاهی او نتوانند آمد و چنین شاهی هر چه خواست می‌تواند بکند. ملک درویش را هیچ مقداری نباشد.

پنجم، آنچه از بهر زنان گفتی که لذت مردان از ایشان بازداشتم. بدان که من به ایشان نعمت و کامرانی و مال بسیار بخشیدم که ایشان هیچ مرد دیگری را بر من ترجیح ندهند و هر سال به شیرین گفتم همه را گرد آورده و هر کس که می‌خواهد به شوهر رود را جهاز داده، از حرمسرای من خارج شود. اگر امروز من هلاک شوم و ایشان شوهر کنند، بخاطر زیادی نعمتی که من به ایشان دادم، باز زندگی‌ای که با من داشتند را بیشتر دوست دارند.

ششم، خراج و مالیات امری واجب است. این نه بدعت است که من آورده‌ام. این خراج را انوشیروان شاه دادگر، بنیان نهاد که شاه را از خراج چاره نیست. کسی که مالیات نمی‌دهد، برای خود جمع می‌کند و بر پادشاه حق است که جان او بستاند چون ویرانی بیت‌المال خواستهٔ او بوده‌است. من دو روز در ماه، به داد و شکایات مردم می‌رسیدم. هر کس که پیش من نیامد و داد نخواست، او خود بر خویشتن ستم کرد، نه من بر وی.

هفتم، آنچه گفتی حق پادشاه روم، موریکیوس نشناختم. اگر مرا سپاه داد و با من پسر فرستاد و دخترش مریم را بمن داد، چنانکه بهرام چوبین هزیمت کرد و من به شاهی برگشتم، چندان مال و نعمت به شاه روم دادم که هرگز چشم وی ندیده بود و نه بدان اندیشیده‌بود و به پسرش چنان مال دادم که متحیر بماند. چلیپا (صلیب راستین) را از آن جهت، به غنیمت گرفتم که نشان چیرگی من، بر آنها باشد و ایشان ذلیل و مقهور باشند. تو نیز این غنیمت را به آنها، باز پس نده چون نشان چیرگی آنها، بر مملکت تو خواهد‌شد.

هشتم، در مورد قصد کشتن پسر شهریار، یزدجرد،(یزدگرد سوم) همانطور که گفتم منجمان به من گفته بودند که از فرزندان تو فرزندی آید که ملک عجم را نابود کند و به دست عربان اندازد. علامتی گفته بودند که این علامت را در بدن یزدگرد بدیدم و واجب شد که او را بکشم که شومتر از این فرزند که ملک چندین سالهٔ پدر، از دست او برود، هرگز بر روی زمین زائیده نشده‌است.

نهم، من نعمان بن منذر را نه بخاطر زن ندادنش به من کشتم نه بخاطر دروغهای دبیر. آن وقت که از دست بهرام چوبین بگریختم و به روم رفتم، راهبی را دیدم که گفت این ملک از خاندان ما برود و بدست مردی بزرگ از عرب بیفتد و نگفت که آن مرد کیست و من چون در بین اعراب از نعمان بن منذر کسی بلند پایه‌تر نمی‌شناختم، بدلم آمد که این عرب او بود و بهانه جستم و او را جهت نجات کشور کشتم تا ملک را برای خاندان و اهل بیت خویش حفظ کرده باشم.

من این همه که کردم، به حجت کردم. اکنون می‌دانم که کار من بکرانه رسیده است و روزگار من تباه شده، ولیکن خواستم ترا آگاه کنم که من را بیهوده ملامت نکنی. مرا بر تو دل همی سوزد که چون تو مرا بکشی، از ملک من نخوری، که همهٔ خلق جهان و همهٔ دین‌ها متفق‌اند که هر کس پدر بکشد، میراث پدر بر وی حرام شود و اگر بگیرد، از آن برنخورد.

فرستاده برگشت و دفاعیات خسرو را به شیرویه گفت. شیرویه بگریست و از کشتن پدر در رنج شد به بزرگان گفت که هر چه ما پنداشتیم که او خطا کرده است، همه را دلیل و حجت آورده، ریختن خون او حلال نیست. سپاهیان گفتند، یک کشور نمی تواند دو پادشاه داشته باشد. میان رعیت اکثریت با کسانی است که پدرت را می‌خواهند اگر تو او را نکشی، ما او را پادشاه کنیم و پادشاهی بدو باز دهیم، از بهر آنکه مردمان از تو فرمان نبرند و حیلت انگیزند و نخواهند گذاشت که تو پادشاهی کنی و چون پادشاهی به او بازدهند، تو دانی که او در کشتن تو با کسی مشورت نکند و نگذارد که بر تو یک روز بگذرد تا ترا نکشد.

شیرویه دستور هلاک خسرو را داد و مهرهرمزد پسر مردانشاه، کار او را آخر کرد و پیش شیرویه آمد و گفت کشتمش. شیرویه گریستن گرفت و آن روز تا شب می‌گریست.

منابع
کریستین سن، آرتور. ایران در زمان ساسانیان، ترجمهٔ رشید یاسمی. چاپ پنجم. تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۷ س
تفضلی، احمد، و به کوشش آموزگار، ژاله. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام. تهران: انتشارات سخن، ۱۳۷۶ ISBN 964-5983-14-2
بلعمی، ابوعلی محمد بن محمد. تاریخ بلعمی، ترجمهٔ تاریخ طبری. جلد دوم. تهران: کتابفروشی زوار ۱۳۵۳
زرین کوب، عبدالحسین . تاریخ مردم ایران. تهران: انتشارات امیر کبیر،
۱۳۶۴

نخستین جنگ ایران و ترکان

پرونده:Western Gokturk.jpg

1-خاقانات غربی ترک. 


پرونده:Justinian Byzanz.png

2-نقشۀ قلمرو ساسانی در زمان انوشیروان، رنگ نارنجی پررنگ سرزمینهای تازه متصرف شده را نشان میدهد. در سال ۵۶۲ میلادی

پرونده:Hephthalites500.png

3-قلمرو هیاطله یا هپتالیان


=====

نخستین جنگ بین ایران و ترک به جنگی گفته می شود که در سال ۵۸۸ میلادی، بین ساسانیان و خاقانات غربی ترک رخ داد.

علت شروع جنگ


در سال ۵۶۲ میلادی هیاطله یا (هپتالیان) به دست انوشیروان سقوط کرده و از بین رفت. در پیکارهایی که بعد از آن بین ایران و ترکان در گرفت، قسمتهایی از سرزمین هیاطله بدست ایران و قسمتهایی از آن بدست ترکان افتاد. در همین زمان ترکان پس از تصرف سرزمینهای واقع در شمال ایران، به راههای بازرگانی مهمی دست یافتند و سرزمین سغد را نیز به متصرفه های خویش ملحق کردند.


پس از سقوط هپتالیان، ترکان نه تنها قدرت سیاسی، بلکه نیروی اقتصادی بزرگی نیز بدست آوردند. قسمت های مهمی از راه ابریشم که از شرق به غرب می گذشت، از این پس در اختیار ترکان قرار گرفت. این راه از سرزمین کاشغر و ناحیهٔ شاپورگان تا جنوب آسیای میانه کشیده شده بود سپس راه ابریشم به خراسان می پیوست و از داخل ایران رد می شد. ترکان خواستار این بودند که با بیزانس وارد معامله شوند حمل ابریشم ار راه شمال دریای خزر و قفقاز بسیار گران و همراه با مخاطره بود بنابراین چارهٔ کار در این بود که خاقان ترک با شاهنشاه ایران کنار بیاید. ترکان در زمان انوشیروان با شاه ایران به توافق نرسیدند. ایستمی خان ترک، در زمان انوشیروان به ایران خبر اعلان جنگ داد ولی مواضع و استحکاماتی که ایرانیان در سدۀ قرن پنجم برابر هیاطله پدید آورده بودند، در نظر ترکان غیر قابل گذر می نمود، از این رو حمله ترکان متوقف ماند.  برای بوجود آوردن دگرگونیهای اقتصادی و رهایی از اقتصاد شبانی، برای ترکان چاره ای جز این نبود که به ایران حمله برند و راه ابریشم را به تصرف در آورند. در سال ۵۸۸ میلادی اتحاد بین بیزانس و ترکان حاصل شد و ترکان آمادهٔ جنگ با ایران شدند.


جنگ ترکان با بهرام چوبین


در سال ۵۸۸ میلادی هرمز چهارم که حاصل ازدواج بین انوشیروان و دختر ایستمی خان ترک بود، بر اریکه شاهی تکیه داشت. در مرزهای غربی جنگ با بیزانس جریان داشت. در همین زمان لشکریان ترک و خزر به آران و ارمنستان حمله ور شدند.

در شرق نیز ساوه شاه فرمانروایان ترکان و دائی هرمز چهارم به ایران حمله برد. پیاده نظام سپاه ایران، در برابر ترکان تاب مقاومت نیاورد. در سراسر کشور نگرانی و سرآسیمگی پدید آمده بود.

هرمز چهارم، بهرام چوبین را که از مردم ری بود با دوازده هزار مرد به سوی ترکان فرستاد.

جنگ در گرفت و فرمانروای ترکان کشته شد. این جنگ با پیروزی ایران پایان پذیرفت.

بهرام پس از پایان جنگ یکماه در هرات ماند و غنائم بدست آمده را میان شاهنشاه و سپاه خویش بخش کرد. در شاهنامه شرح این جنگ به تفصیل آمده است.


جنگ بهرام گور با ترکان یا توران


تاریخ و زندگی هر قوم و ملتی را باید در گذشته های دور و روزگاران کهن جستجو کرد اما تاریخنگاران برای تسهیل در پژوهشهای خویش کوشیده اند تا مبدائی برای تاریخ ملتها عنوان کنند. ترکان نیز از سده های دراز در سرزمینهای شمال چین و بخشی از اراضی سیبری می زیستند ولی تاریخ نگاران مبدأ تاریخ ترکان را سال ۵۴۵ میلادی دانسته اند.

نوشتهٔ برخی از مورخان پارسی و عرب، به جنگ بهرام پنجم (بهرام گور) با ترکان اشاره دارد. بهرام گور به سال ۵۳۹ میلادی یعنی حدود یکصد و شش سال پیش از این مبدأ تاریخی که برای ترکان در نظر گرفته اند، درگذشته است. چگونه ممکن است، بهرام گور با ترکان پیکار کرده باشد؟ استاد بارتولد این مسئله را چنین توضیح می دهد که نام توران در اوستا آمده است و چنین بنظر می رسد که تورانیان شاخه ای از آریائیان بوده اند که از فرهنگ کمتری برخوردار بوده اند. میان ایرانیان و تورانیان دشمنی وجود داشت. از سدهٔ ششم میلادی که ترکان به آسیای میانه راه یافتند شباهت این دو نام سبب شد که بعضی نام توران را با نام ترکان یکی بدانند. حال آنکه رابطه ای میان این دو نام موجود نبود.




باید گفت که به احتمال قوی فردوسی در جنگ بهرام با ترکان روزگار خود را ملاک داوری قرار داده است. در روزگار فردوسی غزان و قیچاقها که از قبایل ترکی زبان بودند در ماوراءالنهر سکنی داشتند. پیش از آن نیز ترکان در عهد ساسانیان و نیمهٔ دوم سدهٔ ششم میلادی به این سرزمین راه یافتند و مردم سغد و خوارزم را تابع خود کردند چون در دشتهای آسیای میانه زبان ترکی رواج یافته بود، فردوسی چنین پنداشت که توران و ترکان از یک تیره و یک نژاد هستند. 


منابع :

رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵

ویکی‌پدیا انگلیسی

رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۹۷

رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۹۲ تا ۱۰۵

رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۱۰۶

رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۱۲۰

رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۵۵ تا 

جنگ ذوقار

جنگ ذوقار

جنگ ذوقار (به عربی: یوم ذی قار) به جنگی گفته می‌شود که بین سپاه خسرو پرویز و قبایل بکر بن وائل، در جنوب عراق در گرفت.

در این جنگ سپاه ایران که متشکل از چند قشون بود، در نزدیکی پایتخت لخمی‌ها، حیره که امروزه شهر کوفه نامیده می‌شود، از چند طایفهٔ عربی شکست خوردند.


زمینهٔ تاریخی




قلمرو حکومت ساسانی در سال ۶۰۰ میلادی و قلمرو لخمی‌ها

لخمی‌ها یا بنی‌لخم یا مناذره نام دودمانی عرب بود که در روزگار ساسانیان و میان سده‌های سوم تا هفتم میلادی بر حیره فرمان می‌راندند. آنان در آغاز کیش بت‌پرستی داشتند، سپس مسیحی نسطوری شدند و پس از چیرگی مسلمانان دین اسلام را پذیرفتند. لخمی‌ها پیرو ساسانیان بودند.

آخرین پادشاه لخمی‌ها، نعمان سوم (ابوقابوس نعمان بن منذر) به دستور خسرو پرویز زندانی شده و به قتل رسید سپس خسرو ایاس بن طائی را به جای وی والی حیره قرار داد.

قتل نعمان منجر به سلسله حوادثی شد که در نهایت جنگ ذوقار را در پی داشت.

نظریه‌های مختلف دربارهٔ علل و تاریخ مرگ نعمان و جنگ ذوقار


در مورد تاریخ و علل کشته شدن نعمان و تاریخ این جنگ، اطلاعات متناقضی در کتابهای تاریخی ذکر شده‌است. بطور کلی چهار نظریه در مورد علت کشته شدن نعمان، مطرح شده‌است.

۱. خودداری نعمان از فرستادن دختر خود به حرمسرای خسرو.

۲. دسیسه‌ها و دروغ‌های مترجم عربی دربار خسرو. 

۳. حس بی نیازی دولت ایران از سلطنت لخمی، بواسطهٔ انعقاد صلح ممتد، بین خسرو و پدر زن او موریکیوس. این قرار داد صلح، در سال ۶۰۲ میلادی، بعلت قتل موریکیوس ملغی شد.

۴. اختلاف و رقابت مذهبی، بین نعمان که مسیحی نسطوری و شیرین زن محبوب خسرو، که مسیحی یعقوبی بود. دسائس این دو فرقه مسیحی بر ضد یکدیگر، در عهد خسرو، بسیار شدت گرفته بود. 

در تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، نوشتهٔ عبدالحسین زرین کوب آمده‌است که خسرو حتی در روزهای وحشت و فرار نیز خشونت و قساوت خود را در مقابل کسانی که نسبت به وی عصیان کرده بودند، از خاطر نبرد. چنانکه نعمان سوم پادشاه لخمی حیره را در همین ایام به خاطر غروری که در مقابل وی نشان داد، در بند کرد و امارت حیره را به عربی دیگر، ایاس بن طائی داد، خود او هم از بیزانس درخواست حمایت کرد. خسرو در سال ۵۹۰ (میلادی) به سلطنت رسید و با قیام بهرام چوبین مواجه شده، برای دریافت کمک به بیزانس گریخت. از آنجا که خسرو در سال ۵۹۱ (میلادی) ، با کمک بیزانس، بهرام را شکست داده و دوباره به سلطنت باز گشت. اگر بر این نوشتهٔ زرین کوب استناد شود، خسرو در اولین سال پادشاهی خود و در اوج جنگ و درگیری با بهرام چوبین دستور زندانی کردن نعمان را داده‌است. در کتاب زرین کوب، توضیحاتی دربارهٔ اینکه چگونه خسروپرویز در هنگامی که در مسند قدرت نبوده، چنین فرمانی را صادر کرده و فرمان وی را چه کسانی اجرا کرده‌اند، نوشته نشده‌است.

در همین کتاب، تاریخ وقوع جنگ ذوقار سال ۶۰۴ (میلادی) ذکر شده‌است. 

کریستین سن، در کتاب ایران در زمان ساسانیان نوشته‌است، در فاصلهٔ سالهای ۵۹۵ (میلادی) تا ۶۰۴ (میلادی) خسرو پرویز، نعمان را به زندان انداخت. 

حسن تقی زاده حدود سال ۶۰۴ (میلادی) و قبل از ۶۱۱ (میلادی) را سال احتمالی وقوع جنگ می‌داند. 

در تاریخ باستانی ایران، نوشتهٔ حسن پیرنیا آمده‌است که جنگ اول اعراب با ایرانیان را باید جنگ ذوقار دانست چون گرچه این جنگ کوچک بود ولی اثرات مهمی داشت. جهات و کیفیات جنگ این است که در زمان قشون کشی خسرو به بیزانس در سال ۶۱۰ (میلادی) او شنید که نعمان دختری بسیار وجیهه‌ای دارد و خواست با او ازدواج کند ولی نعمان بواسطهٔ دسیسه‌ای که شده بود، راضی نشد و قبل از اینکه قشون خسرو به او برسد، تمام دارائی خود را رئیس طایفهٔ شیبانی (یکی از تیره‌های بکر بن وائل) سپرد. 

در تاریخ این خلدون آمده‌است که ایاس بن طائی به جای نعمان فرمانروای حیره شد. ایاس نه سال در آن کار بماند. در سال هشتم فرمانروایی او، بعثت پیامبر اسلام (۶۱۰ میلادی) رخ داد. بنابراین ایاس در تاریخ ۶۰۲ (میلادی) به فرمانروایی حیره رسیده‌است و قتل نعمان، همزمان یا قبل از این زمان بوده‌است. 

همچنین در همین کتاب آمده‌است که نعمان سوم بیست و دو سال پادشاهی کرد. هشت سال در زمان هرمز چهارم و چهارده سال در زمان خسرو پرویز. بدین ترتیب نعمان در سال ۶۰۴ (میلادی) به قتل رسیده‌است.


حدیثی از پیامبر اسلام هم در کتاب ابن خلدون نقل شده‌است که رسول خدا در ایام جنگ ذوقار در مدینه بود ، گفت: امروز عرب از عجم، داد خویش گرفتند و پیروز شدند. آن روز را بخاطر سپردند، روز نبرد ذوقار بود. هجرت از مکه به مدینه در سال ۶۲۳ (میلادی) صورت گرفته‌است. 

در تاریخ بلعمی آمده‌است در هنگام جنگ ذوقار، مصطفی (ص) به مدینه آمده بود و هجرت کرده و با مشرکان جنگ بدر جنگ کرده و ظفر و نصرت او را بود. پیامبر حدیث جنگ بشنید و گفت این اول روز بود که عرب داد از عجم ستانیدند. در اینجا بلعمی، تاریخ وقوع جنگ ذوقار و تاریخ این حدیث را بعد از جنگ بدر یعنی بعد از ۶۲۴ (میلادی) دانسته‌است. 

در تاریخ طبری تاریخ این حدیث همزمان با جنگ ذوقار و بعد از مبعث ۶۱۰ (میلادی) ذکر شده‌است. 

علل کشته شدن نعمان از نظر طبری


طبری می‌نویسد که پس از مرگ منذر بن منذر (منذر پنجم) (مرگ در سال ۵۸۲ میلادی، هشت سال قبل از بپادشاهی رسیدن خسرو) خسرو مردی می‌جست که او را پادشاه عربان کند. مترجم عربی دربار خسرو عدی بن زید عبادی که کار تربیت و پرورش نعمان از کودکی به او سپرده شده بود، ترتیبی فراهم کرد که از بین یازده پسر بر جای مانده، از منذر، نعمان، به پادشاهی برسد.

بعد از پادشاهی نعمان، به سبب فتنه و بدگویی اطرافیان نعمان که با عدی دشمنی داشتند و می‌گفتند: عدی بر نعمان منت می‌گذارد و می‌گوید که او بوده که نعمان را پادشاه کرده، کینهٔ عدی به دل نعمان افتاد و او را به حیره فرا خواند.

عدی که در خدمت خسرو بود از وی اجازه خواسته و پیش نعمان رسید. وی بی درنگ عدی را زندانی کرد تا هنگامی که خسرو فرستاده‌ای برای جویا شدن از وضع عدی به حیره فرستاد. نعمان که از شکایت عدی در نزد خسرو و خشم آتی خسرو بیمناک بود، دستور قتل عدی را صادر کرد.

چندی نگذشت که نعمان از مرگ عدی پشیمان شده و پسر او، زید بن عدی را همراه نامه‌ای، به خدمت خسرو، بجای پدر فرستاد. از این پس کار ترجمهٔ نامه‌هایی که به سرزمین عرب و به سوی نعمان می‌رفت، با زید شد.

چنان بود که ملوک پارسیان از ولایتها طلب زنانی می‌کردند که وصف آن نوشته شده بود ولی از دیار عرب چیزی نمی‌جستند و نمی‌خواستند. زید بن عدی که کینهٔ قتل پدر، بدست نعمان را بر دل داشت و مورد علاقه و اعتماد خسرو بود، به او خبر داد که «وصف زنانی که شما می‌جویید را خوانده‌ام و دانم که در پیش بندهٔ تو نعمان از دختران وی و عمانش و کسانش بیشتر از بیست زن بر این صفت هست.»

خسرو همراه وی فرستاده‌ای نزد نعمان بفرستاد. نعمان در جواب خواست خسرو، به زید گفت که «مگر در زیبا رویان سواد (عراق) و دیارش حاجت خویش نمی‌یابید؟» و به جای زیبا روی کلمهٔ عین به کار برد که استعاره از زیبا روی باشد.

فرستاده از زید پرسید عین چیست؟ زید گفت به معنی گاو است. نعمان نامه‌ای همراه آن دو کرد و نوشت که آنکه شاه می‌خواهد نزد من نیست و به زید گفت «به نزد شاه عذری شایسته بگو.»

چون به نزد خسرو بازگشتند، زید گفت: من شاه را گرامی تر از آن می‌دانم که گفتهٔ او را بر زبان آورم و از فرستادهٔ همراهش خواست، جواب نعمان را به شاه بگوید. فرستاده گفت که نعمان به ما گفته‌است که «مگر گاوان سواد (عراق) او را بس نیست که به طلب زنان ما بر آمده است؟» در تاریخ ابن خلدون بجای کلمهٔ عین، عیر آمده‌است و نوشته شده که «عیر بمعنی گاو است و منظور نعمان زنان سیه چشم بوده‌است.» 

خسرو به سختی خشمگین شد و این سخن در دل او کارگر افتاد ولی گفت بسیار بنده که بدتر از این گوید و آنگاه توبه کند. این سخن شایع شد و به نعمان رسید و خسرو ماهها چیزی نگفت و نعمان در انتظار می‌برد تا نامهٔ خسرو بدو رسید که بیا که شاه ایران را به تو نیاز است. چون نامه به نعمان رسید سلاح و مال خویش برگرفت و فرار کرد ولی هیچکس نعمان را نپذیرفت چون از خشم خسرو می‌ترسیدند. نعمان پنهانی به دشت ذوقار پیش قبیلهٔ بنی شیبان رفت و خانواده و اموال خود را به هانی بن مسعود بزرگ قبیلهٔ بنی شیبان سپرد. سپس نعمان سوی خسرو رفت.

در راه زید بن عدی را دید و به وی گفت «این کار تو کردی، بخدا اگر جستم، با تو همان کنم که با پدرت کردم.»

زید بن عدی گفت «نعمانک! برو، چنان اخیه‌ای (میخ آخوری) برای تو بسته‌ام که اسب چموش، بریدن آن نتواند.» (چنان اسباب گرفتاریت را فراهم کرده‌ام که رهایی نخواهی یافت.)

چون خسرو خبر رسیدن نعمان را شنید، وی را به بند کرده و به زندان خانقین فرستاد و به زندان بود تا طاعون بیامد و در آنجا بمرد. بلعمی آورده‌است که نعمان را بازداشتند و بعد از چهار روز در پای فیلان انداختند.

همچنین از ابوعبیده معمر بن مثنی روایت کرده‌اند که «وقتی نعمان عدی را بکشت، برادر و پسر عدی مترجم خسرو بودند و نامه‌ای که نعمان به خسرو نوشته بود را، تحریف کرده، خسرو به خشم آمده و بگفت تا نعمان را بکشند.» 


حوادث بعد از کشته شدن نعمان و مقدمات جنگ


خسرو بعد از کشتن نعمان ایاس بن طائی را عامل حیره و همه ولایتهایی کرد که به دست نعمان بود. خسرو به ایاس نامه نوشت که اموال و سلاحهای نعمان را نزد او بفرستد. ایاس پاسخ داد که ترکهٔ نعمان نزد طایفهٔ بنی شیبان (یکی از تیره‌های بکر بن وائل) است.

ایاس کس پیش هانی بزرگ طایفه فرستاد که اموال را پس بگیرد ولی هانی بن مسعود نخواست که اموال را پس بدهد. چون هانی ابا کرد، خسرو خشمگین شد و گفت که طایفهٔ بکر بن وائل را نابود خواهد کرد و خواست سپاه بفرستد.

ایاس به وی گفت که «گروه بنی شیبان و گروه بنی بکر و بنی عجل مردمانی بسیارند و در زمستان پراکنده هستند سپاه بزرگ لازم است.» قرار بر این شد که هنگام تابستان که هانی بن مسعود و همهٔ بنی شیبان بر سر آب ذوقار جمع شدند، سپاه برای جنگ فرستاده بشود.

خسرو فرستاده‌ای نزد اعرابی که در فصل گرما نزدیک آبگاه ذوقار ساکن شده بودند، فرستاد که یا تسلیم شاه شوید یا از این دیار بروید یا برای جنگ آماده باشید.



پایتخت لخمی‌ها، شهر حیره

قوم به مشورت نشستند و حنظله بن ثعلبه را سالار خویش کردند. حنظله گفت که اگر تسلیم شوید، شما را بکشند و زن و فرزند به اسیری برند و اگر بروید، از تشنگی هلاک شوید، پس برای جنگ شاه آماده باشید.

فرماندهٔ سپاه ایران در این جنگ با ایاس بن طائی بود. در طرف دیگر چند قبیله از طایفهٔ بکر بن وائل (بکریان)، در جنگ شرکت داشتند. سپاه خسرو از قشون زیر تشکیل شده بود.

۱. سپاه قیس بن مسعود، کاردار خسرو در سواد عراق، مرکب از ده هزار نفر عرب.

۲. سپاه هامرز تستری، فرمانده سپاه خسرو، مرکب از دوازده هزار نفر.

۳. سپاه هرمز خرداد، مرکب از هشت هزار نفر.

۴. سپاه جلابزین، فرمانده سپاه خسرو.


چون سپاه ایران نزدیک شد. هانی به بکریان گفت «ای گروه بکریان شما، تاب سپاه خسرو وعربان همراهشان را ندارید، سوی بیابان شوید» اما حنظله بن ثعلبه به دشت ذوقار خیمه‌ای بپا کرد و قسم خورد که تا خیمه نگریزد او نگریزد. پس برای یک نیمهٔ ماه آب ذخیره کردند.

تبانی و همکاری قیس بن مسعود، فرماندهٔ سپاه عرب خسرو با سپاه بکر بن وائل


قیس بن مسعود کاردار خسرو در عراق، خود از قبیلهٔ شیبانی بود و جنگیدن با هم خویشان برای وی سخت بود. شب قبل از شروع جنگ قیس بن مسعود پنهانی فرستاده‌ای، نزد سپاه بکر بن وائل فرستاد و پیغام داد که «مرا از دل و جان با شما پیوند است و می‌خواهم پیروزی و ظفر از آن شما باشد، نه سپاه عجم که ایشان بیگانه‌اند و شما خویش من هستید.اگر شما صلاح می‌دانید، امشب ما از سپاه خسرو می‌گریزیم و آنها هم ناچار به هزیمت می‌شوند یا اگر شما بخواهید، فردا هنگام جنگ، ما هزیمت کرده تا ایرانیان غافلگیر شدند.» هانی بن مسعود و حنظله بن ثعلبه دو سالار قبیله، گفتند «فردا در میانهٔ جنگ، اگر به جبهه پشت کرده، هزیمت کنید، برای ما بهتر است.» لشکر عرب چون خبر قیس بن مسعود را شنیدند، میل به جنگ در ایشان افزوده شد و گفتند «فردا از جان گذشته و می‌جنگیم.» 

نبرد ذوقار


جنگ در روزی بسیار گرم آغاز شد و سپاه ایران به اندازهٔ دو روز آب همراه داشتند. در روز نخست، در مراسم گشایش جنگ و نبرد تن به تن، هامرز تستری، یکی از چهار فرماندهٔ قشون ایران، نخستین کسی بود که کشته شد. لشکر عرب شادی کردند و آن را به فال نیک گرفتند.

در روز دوم ایاس آب کافی برای نیاز سپاه خود نیافت. طبق تبانی قبلی، قیس بن مسعود، در هنگام نبرد، سپاه خود را از میدان بیرون کشید و ایاس تنها بماند. ایرانیان چون هزیمت ایشان بدیدند، از تشنگی بیطاقت بودند و دل شکسته. اعراب به کمین نشسته، ناگهان به سپاه ایران حمله برده، جنگ شدت گرفت.از پیش و پس، لشکر اعراب از ایشان می‌کشتند تا چندان کشته شدند که هیچ حربی این مقدار کشته نشده بودند. 

ابن خلدون می‌نویسد، ایرانیان به هزیمت رفتند و در گرمای طاقت سوز نیمروز، همه یا کشته شدند یا از تشنگی مردند. 

نتایج شکست ایرانیان در جنگ ذوقار


در حالی که اردوهای ایران، همانوقت در داخل خاک روم شرقی فتوحات شایانی کرده بودند، شکست در جنگ ذوقار ظاهراً نبایستی خیلی مهم محسوب شده باشد و در بادی نظر، خطیر بنظر نیامد. لکن داستان شکست سپاه ایران، در نزدیکی پایتخت، از یک قبیلهٔ عربی، چنان انعکاس عظیمی در تمام عربستان پیدا کرد که در عرض و طول شبه جزیره، نقل مجالس و موضوع حماسه‌ها و افتخارات عرب شد و یوم ذی قار از بزرگترین حوادث ایام عرب گردید و هیجان ناشی از این پیروزی، موجب تجری و تشویق اعراب بر ضد ایران گردید. در واقع خبط سیاسی خسرو پرویز، در بر انداختن حائل، بین قلمرو ایران و اعراب بادیه، برخلاف سیاست دیرینه و مستمر دولت‌های قبلی، عاقبت در انقراض دولت ساسانی، بی تأثیر نبود. 

منابع


زرین کوب، عبدالحسین . تاریخ مردم ایران قبل از اسلام. تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۴

پیرنیا، حسن (مشیرالدوله). تاریخ باستانی ایران. تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۶۲

طبری، محمد بن حریر. تاریخ طبری جلد دوِم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲

ابن خلدون، ابوزید عبدالرحمان.تاریخ ابن خلدون. جلد اول

بلعمی، ابوعلی محمد بن محمد. تاریخ بلعمی، ترجمهٔ تاریخ طبری. جلد دوم. تهران: کتابفروشی زوار، ۱۳۵۳

تقی زاده، حسن. تحقیقات و نوشته‌های تاریخی، زیر نظر ایرج افشار. جلد اول. تهران: چاپخانه بیست و پنج شهریور، ۱۳۴۹

دکتر: زاهیه، وهبة،. (شُبه الجَزیرَة العََربیَة) دار النهضة العربیة للطباعة والنشر ، چاپ و انتشار سال ۱۹۷۷میلادی.

دکتر: السید عبدالعزیز، بن سالم، (تاریخ العرب فی العصر الجاهلیة) ، دار النهضة العربیة چاپ سال ۱۹۷۸ میلادی به (عربی).

پاذگوسپان

پاذوسپان یا پاذگوسپان یا پاذگوس یا پایگوس در زمان ساسانیان، معاون و تحت فرمان یکی از سپاهبذ های چهار گانه در کشور بود. چهار بخش کشور عبارت بوده اند: از اباختر (شمال)، خوراسان ( خراسان مشرق)، نیمروز (جنوب)،ِ خوروران (خاوران، مغرب).


در دوران ساسانیان، بیشتر مقامها، از جمله پایه ها و درجات نظامی موروثی بودند. فرماندهٔ کل نیروهای مسلح ایران تا سدهٔ ششم میلادی و زمان خسرو انوشیروان، ایران سپهبد (ایران سپاهبذ) بود که از سوی انوشیروان این مقام ملغی شد.


انوشیروان، ایران را به چهار بخش تقسیم کرد و در رأس هر یک از این بخشها یک سپاهبذ (سپهبد، فرماندهٔ لشکر) جداگانه ای قرار داد. زیرا تمرکز قدرت نظامی در دست یک فرمانده، ممکن بود به کسب نیروی عظیم و طمع در تاج و تخت و وارد آوردن فشار بر شاهنشاه منجر گردد.همچنین یعقوبی ذکر کرده است که هر سپهبد (فرماندهٔ لشکر)، یکنفر پاذگوسپان تحت امر خود داشت.این پادشاه بود که چهار پاذگوسپان را در کشور معین می کرد. 


منبع 

کریستین سن، آرتور. ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی. چاپ پنجم. تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۷

تسوگ

 

تَسوگ (شکل عربی‌شده‌اش: تسوج و طسوج) یکی از واحدهای تقسیمات کشوری ایران در زمان ساسانیان بود.

در زمان ساسانیان تقسیمات کشوری ایران به قرار سرزمین (ایالت)، خوره (استان) و رُستاگ (شهرستان) و تسوگ (دهستان) بود.[۱]

در روزگار ساسانی عراق امروزی را در تقسیمات بزرگ‌تر کشوری دل ایران‌شهر می‌نامیدند و دل ایران‌شهر به یازده استان و شصت تسوگ (دهستان) بخش می‌شد.[۲]

واژهٔ پارسی میانهٔ تَسوم به معنای چهارم است و تسوگ مشتقی از آن و به معنی یک‌چهارم است. بنابر این تسوگ در کاربرد اولیهٔ خود به عنوان یک‌چهارم ناحیه بزرگ‌تر از خود در تقسیمات کشوری در نظر گرفته می‌شده‌است.[۳]

اصطلاح تسوگ بیشتر برای سرزمینهای عراق عرب به کار می‌رفته، مانند تسوگ انبار در یمن و تسوگ‌های بزرگ‌شاپور، مَسْکِن، بُداة و جُبَّه در عراق. اما در ایران هم کاربرد داشته‌است، مانند تسوگ‌های رویدشت و روذ در اصفهان و تسوگ فارس. ظاهراً تقسیم اراضی به طسوج بر اساس آبیاری بوده و ربع دانگ اراضی را شامل می‌شده‌است.[۴]

 منابع

  1. یاقوت حموی ج ۱ ص ۴۱.
  2. محمدی ملایری، محمد: فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، جلد دوم: دل ایرانشهر، تهران، انتشارات توس ۱۳۷۵.
  3. تورج دریایی، شاهنشاهی ساسانی، برگردان مرتضی ثاقب‌فر، نشر ققنوس، چاپ یکم، ۱۳۸۳. شابک ۹۶۴-۳۱۱-۴۳۶-۸، ص۱۳۰.
  4. دانشنامهٔ جهان اسلام، سرواژةٔ تسوج. بازدید ۹ اوت ۲۰۰۸.

شهر گور

شهر ساسانی گور که به نخستین شهر دایره‌ای شکل ایران شهرت دارد در نزدیکی فیروزآباد فارس واقع شده. این شهر یکی از شگفت انگیز‌ترین محوطه‌های باستانی ایران می‌باشد. کشف نقش چهارشاهزاده ساسانی روی بقایای کاخی از دوره اردشیر بابکان به همراه کف منقوش رنگی از این دوره بخشی از این شگفتی ها است که با گذشت بیش از ۲۰۰۰ سال همچنان رنگ های به کار رفته در آن تندرست مانده است. این شهر مملو از نقاشی ها و تصاویر باستانی از آن دوره ساسانی است.

فرزندان یزدگرد

 فرزندان یزدگرد

پیروز (piru-szu)

پیروز در سال ۶۵۸ م. از فغفور (۱۴) چین به نام کائو تسونگ (یکی از امپراتوران سلسله تانگ کمک خواست. اما امپراتور به بهانه دوری راه از کمک به او خودداری کرد.(۱۵) امپراتوری چین در سال ۶۵۸ م. ترک‌ها را شکست داد و در سال ۶۶۱ م. فرمانروایی این سرزمین‌ها را به او سپرد.

قلمروی پیروز در سیستان بود و وی در آنجا قلمرویی به نام ناحیه فرماندهی ایران تأسیس کرد و از ۶۵۸ تا ۶۶۳ میلادی در زرنگ اقامت داشت.۱

منابع چینی شهر زَرَنگ را «تسی لینگ» یا «چی لینگ» (chi-ling) نامیده‌اند.(۱۸) با تازش اعراب مسلمان سرانجام پیروز چاره‌ای جز گریز نیافت و در سال ۶۷۴ (۱۹) یا ۶۷۵ (۲۰) م. به دربار چین بازگشت. در ۶۷۷ م. در شهر چنگان (۲۱) نیایشگاهی به نام پارسی (که یک نیایشگاه ترسایی بود) ساخت که در ۸۴۴ م. که امپراتوری چین همه نیایشگاه‌ها را خراب کرد این نیایشگاه نیز خراب شد.(۲۲)

پیروز در سال ۷۶۲ م. (۲۳) یا ۶۷۸ م. یا ۶۷۹ م. (۲۴) درگذشت. تندیس او در جلو آرامگاه گازنگ امپراتور چین است و در پشت آن این سنگ نبشته نوشته شده‌است: «پیروز شاه پارس (ایران)؛ ژنرال گارد جنگی راست و سپهبد پارس (ایران)».(۲۵)

 نرسی (niniash)

نرسی پسر پیروز در سال ۶۷۹ م.همراه گروهی سرباز برای آزاد ساختن ایرانشهر به باختر (غرب) رفت و در تخارستان به درازنای (مدت) ۳۰ سال با تازیان جنگید.(۲۶) در سال ۶۸۷ م. در زمان عبدالملک مروان نیز تلاش‌هایی کرد که نافرجام ماند.(۲۷) در سال ۷۰۸ یا ۷۰۹ م. در زمان فرمانروایی چن لونگ به دربار چین رفت و فرنام (لقب) ژنرال گارد چپ را دریافت کرد و در همین سال درگذشت. تندیس او در همان جایی قرار گرفته که که تندیس پدرش است.(۲۸)

 پشنگ (pushan huo)

پشنگ پسر نرسی در سال ۷۲۲ م. خود را پادشاه ایران نامید(۲۹) و به نظر می‌رسد کوشش‌هایی برای بازپس‌گیری ایران انجام داد. از او آگاهی بیشتری در دست نیست.

وهرام (aluohan)

از وهرام پسر دیگر یزدگرد سوم نیز در نسک (کتاب)‌های چینی نام برده شده‌است. او تلاش کرد تا با امپراتوری بیزانس بر ضد اعراب همکاری کند. در چین ساختمان‌های بسیار ساخت. فغفور چین او را در میان سال‌های ۶۵۶ و ۶۶۰ م. به باختر فرستاد تا کوشش در بازپس‌گیری ایران شهر نماید. او هم فرنام ژنرال گارد راست را یافت و در سال ۷۱۰ م. درگذشت.(۳۰)

 خسرو (juluo)

فرزند وهرام، خسرو در سال ۷۲۸ یا ۷۲۹ م. خود را پادشاه ایران خواند و در ارتش خاقان ترکستان با تازیان جنگید و در سال ۷۳۰ یا ۷۳۱ م. به پایتخت چین رفت.(۳۱) واپسین بازمانده خاندان یزدگرد که نام او را ننوشته‌اند و شاید همان خسرو باشد در سال ۷۳۲ م. یک کشیش نستوری به نام کی لی را به نمایندگی رهسپار دربار چین کرد.(۳۲) بنابر آنچه در این نوشتار آمد می‌توان گفت فرزندان یزدگرد تا یک صد سال پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی می‌کوشید تا ایران را از تازیان باز پس بگیرند هرچند کوشش‌های آنها نافرجام ماند.

شاپور اول

از ویکی پدیا
شاپور یکم
sh h p w h r y 
منصب : شاهنشاه ایران
دودمان : ساسانی
توالی در دودمان : دومین شاه
پدر او: اردشیر بابکان
دورهٔ فرمانروایی: ۲۴۱ - ۲۷۱ م.
کارهای بزرگ: شکست دادن گردیانوس
اسیر کردن والرین
فرزندان :
جانشین : هرمز یکم

شاپور یکم (با املای پهلوی کتیبه‌ای: sh h p w h r y  و تلفظ:شَهپُهْر،۱) (سلطنت از ۲۴۱ - ۲۷۱ م)، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است.

او به سفارش پدر و پس از مرگ وی به تخت نشست. در سکه‌های اردشیر تصویر شاپور به عنوان نایب‌السلطنه درج شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود.

در عرصهٔ نظامی شاپور، چنانکه که خود در کتیبه‌ای تصریح کرده‌است، در سال ۲۴۲ گردیانوس امپراتور روم را که به ایران تاخته بود شکست داد و کشت. فیلیپ عرب (امپراتور بعدی) را مجبور به پرداخت غرامتی هنگفت و واگذاری زمین‌های زیادی به ایران کرد. همچنین در سال ۲۶۰ والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور حک پیکره‌ای عظیم در دل کوه رحمت در نقش رستم داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد در حالی که امپراتور فروتنانه در برابر وی زانو زده‌است.

 غلبه بر والریان

چیرگی شاپور اول بر والرین، امپراطور روم و فیلیپ عرب - در نقش رستم.

پس از غلبه کردن شاپور اول بر ارمنستان، وی به انتاکیه یورش برده و آنجا را تصرف می کند. والرین، امپراتور روم، پسرش را به غرب فرستاده و خود برای مقابله با ایرانیان راهی شرق می شود. وی به سال ۲۵۷ موفق به باز پس گیری انتاکیه شده ولی دو سال بعد پیش از مواجهه با شاپور در اثر طاعون بسیاری از لژیون‌های خود را از دست می دهد و در نهایت چندی بعد (در اواخر سال ۲۵۹ یا اوایل ۲۶۰) در جنگ اِدِسا، در ترکیه فعلی و شمال انتاکیه در کشور خود از شاپور شکست خورده، اسیر و در نهایت کشته می شود.

از شاپور کتیبه‌هایی به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی باقی مانده‌است.

 تندیس مومی

شاپور اول در موزه تاریخ فارس .

در موزه تاریخ فارس در شهر شیراز تندیس‌هایی مومی از پادشاهان هخامنشی و ساسانی قرار داده شده است. تصویر روبرو تندیس مومی شاپور اول پادشاه ساسانی است.

شهر گور

شهر ساسانی گور که به نخستین شهر دایره‌ای شکل ایران شهرت دارد در نزدیکی فیروزآباد فارس واقع شده. این شهر یکی از شگفت انگیز‌ترین محوطه‌های باستانی ایران می‌باشد. کشف نقش چهارشاهزاده ساسانی روی بقایای کاخی از دوره اردشیر بابکان به همراه کف منقوش رنگی از این دوره بخشی از این شگفتی ها است که با گذشت بیش از ۲۰۰۰ سال همچنان رنگ های به کار رفته در آن تندرست مانده است. این شهر مملو از نقاشی ها و تصاویر باستانی از آن دوره ساسانی است.

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1_%DA%AF%D9%88%D8%B1»

آزرمی‌دخت

ملکه آزرمی دخت، آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م، ؟) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر پرويز پسر هرمز پسر انوشيروان ملقبهٔ به عادله كه پس از خواهر خويش پوراندخت لشكريان او را در تیسفون بپادشاهی برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخ‌هرمز که يکى از مدعيان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمى‌دخت علناً وعده‌ى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را ديد (بنا به فرهنگ معین چون "چون آزرمیدخت نمی‌توانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخ‌هرمزد، به خون‌خواهى پدرش لشکر به پايتخت کشيد و پس از سرنگونی آزرمى‌دخت، ملکهٔ ساسانی را نابينا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت وفات این ملکه اطلاعی در دست نیست.

آذر میدخت (با "ذ") غلط نگارشی است.

انوشیروان

خسرو انوشیروان یا خسرو یکم معروف به انوشیروان دادگر، شاهنشاه ساسانی بود.ریشه‌شناسی لقب

صورت پهلوی واژهٔ انوشیروان انوشگ‌روان است که از دو جزء انوشگ و روان تشکیل شده‌است. انوشگ (در فارسی کنونی انوشه) به معنی بی‌مرگ، باقی یا خوش و خرم[۱] است. معنی جزء دوم هم که مشخص است. پس انوشه‌روان را می‌توان تحت‌اللفظی روان بی‌مرگ یا روان خوش و خرم ترجمه کرد. لیکن مورد استعمال این ترکیب در پهلوی شبیه آنِ مرحوم در فارسی کنونی‌است. مثلاً در کتیبهٔ پهلوی یادبودی که در کازرون پیدا شده‌است در چند سطر اول چنین آمده‌است: «<۱> این آرامگاه <۲>[برای] انوشروان نیکزاد <۳> دخت مهرین شاد <۴> کرد (ساخته شد)...»[۲]

 پادشاهی

او پسر قباد پسر پیروز بود. مادر وی دختری دهقان بود. قباد در نیشاپور او را بزنی گرفت. پس از قباد بر سر پادشاهی با برادران خود کبوس و جام به ستیزه برخاست و بیاری مهبود وزیر بپادشاهی رسید. او در آغاز حکومت خود طرفداران آیین مزدک را قتل‌عام کرد.

انوشیروان عادت و آیین و شمایل نیکو داشت و عدل و داد نیکو نهاد. ترتیب خراج ملک و ضبط لشکر داد و دفتر عرض و عارض، او پیدا کرد. کتاب کلیله و دمنه در عهد او از هند به ایران آوردند.

ظهور خسرو اول مطلع درخشانترین دورهٔ عهد ساسانی است. فرقهٔ خطرناک مزدکی مغلوب و سرکوب شده بود در داخله صلح و سلم حکمفرما بود. در روایات شرقی خسرو اول نمونهٔ دادگستری و جوانمردی و رحمت است و مؤلفان عرب و ایرانی حکایات بسیار در وصف جد و جهد او برای حفظ عدالت نقل کرده‌اند.

مشهورترین بنایی که پادشاهان ساسانی ساخته‌اند قصری است که ایرانیان طاق کسری یا ایوان کسری می‌نامند و هنوز ویرانهٔ آن در محلهٔ اسپانبر موجب حیرت است. ساختمان این بنا را به خسرو اول انوشیروان نسبت داده‌اند.

عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران با سلطنت خسرو انوشیروان آغاز می‌شود. ایران در زمان انوشیروان چنان عظمتی یافت که حتی از عهد شاهپوران بزرگ نیز درگذشت و توسعهٔ ادبیات و تربیت معنوی این عهد را کیفیت مخصوص بخشید.

خسرو انوشیروان از دودمان ساسانیان و یکی از بزرگ‌ترین پادشاهان ایران بود که به دادگری پرآوازه شده‌است. او جنبش مزدکیان را سرکوب کرد، در برابر زیاده‌خواهی‌های رومی‌ها ایستاد، حبشی‌ها را از یمن بیرون کرد، به یورش‌های هفتالیان به خاک ایران پایان داد، دانشگاه گندی‌شاپور را به کوشش وزیر خردمندش، بزرگمهر، رونق داد و سازمان اداری، مالی و ارتش پارس را بهبود بخشید. در نزدیک ۵۰ سال فرمان‌روایی انوشیروان(۵۷۹-۵۳۱ میلادی)، سرزمین ایران از سند تا دریای سرخ گسترش یافت.


 

 منابع

  • اکبرزاده، داریوش. کتیبه‌های پهلوی. تهران: پازینه، ۱۳۸۵.
  • لغت‌نامهٔ دهخدا، ← مزدک
  • ایران در زمان ساسانیان
  • مکنزی، دیوید نیل. فرهنگ کوچک زبان پهلوی. ترجمهٔ مهشید میرفخرایی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۹.

دادگری انوشیروان واقعیت یا افسانه (روزنامه شرق)

زینستان

زینستان

در زبان پارسی میانه به پادگانی که محل انبار اسلحه نیز بود زینستان می‌گفتند. زین که امروزه معنی مرکب نهاده بر چارپایان را پیدا کرده در زبان پهلوی در اصل به معنی جنگ‌افزار بود و معنای واژگانی زینستان، «اسلحه‌خانه» است.

واژه زندان در فارسی نیز از همین ریشه است و در اصل زیندان و به معنی اتاق سلاح‌ها بوده است.

در زمان ساسانیان، ایران زینستان‌های نیرومند و بزرگی در مرزها بویژه در مرزهای غربی داشت. استان ساسانی انبار (استان انبار امروزی در عراق) مرکز انبار آذوقه و مهمات برای زینستان‌های دورتر بود. در محل کنونی بصره زینستانی به نام بهشت‌آباد قرار داشت. از مرزبانان (رئیس پادگان‌ها)ی ایرانی که نامشان به ما رسیده هامرز و گرابزین را می‌توان نام برد که رئیس زینستان‌های حاشیه صحرا بودند.

جستارهای وابسته

[منبع

محمدی ملایری، محمد: تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، جلد یکم، انتشارات یزدان، تهران ۱۳۷۲، صص۳۸۱-۳.

تسوگ

تسوگ

تَسوگ (شکل عربی‌شده‌اش: تسوج و طسوج) یکی از واحدهای تقسیمات کشوری ایران در زمان ساسانیان بود.

در زمان ساسانیان تقسیمات کشوری ایران به قرار سرزمین (ایالت)، خوره (استان) و رُستاگ (شهرستان) و تسوگ (دهستان) بود.[۱]

در روزگار ساسانی عراق امروزی را در تقسیمات بزرگ‌تر کشوری دل ایران‌شهر می‌نامیدند و دل ایران‌شهر به یازده استان و شصت تسوگ (دهستان) بخش می‌شد.[۲]

واژهٔ پارسی میانهٔ تَسوم به معنای چهارم است و تسوگ مشتقی از آن و به معنی یک‌چهارم است. بنابر این تسوگ در کاربرد اولیهٔ خود به عنوان یک‌چهارم ناحیه بزرگ‌تر از خود در تقسیمات کشوری در نظر گرفته می‌شده‌است.[۳]

اصطلاح تسوگ بیشتر برای سرزمینهای عراق عرب به کار می‌رفته، مانند تسوگ انبار در یمن و تسوگ‌های بزرگ‌شاپور، مَسْکِن، بُداة و جُبَّه در عراق. اما در ایران هم کاربرد داشته‌است، مانند تسوگ‌های رویدشت و روذ در اصفهان و تسوگ فارس. ظاهراً تقسیم اراضی به طسوج بر اساس آبیاری بوده و ربع دانگ اراضی را شامل می‌شده‌است.[۴]

 منابع

  1. یاقوت حموی ج ۱ ص ۴۱.
  2. محمدی ملایری، محمد: فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، جلد دوم: دل ایرانشهر، تهران، انتشارات توس ۱۳۷۵.
  3. تورج دریایی، شاهنشاهی ساسانی، برگردان مرتضی ثاقب‌فر، نشر ققنوس، چاپ یکم، ۱۳۸۳. شابک ۹۶۴-۳۱۱-۴۳۶-۸، ص۱۳۰.
  4. دانشنامهٔ جهان اسلام، سرواژةٔ تسوج. بازدید ۹ اوت ۲۰۰۸

آغاز پادشاهی ساسانیان

آغاز پادشاهی ساسانیان
 
آغاز پادشاهی ساسانیان
 
آغاز پادشاهی ساسانیان

اردشیر اول(اردشیر پاپکان):بنابر روایات ایرانی، ساسان، موبدی در تخت جمشید بود؛ پسرش بابک امیر کوچکی در خور بود؛ بابک، گوچیهر فرمانروای فارس را کشت، خود را شاه آن سامان ساخت، و قدرت خویش را به موجب وصیت به پسر خود شاپور واگذاشت؛ شاپور بر اثر سانحه‌ای مرد و برادرش اردشیر جانشین وی شد. اردوان پنجم، آخرین پادشاه پارت یا اشکانی ایران، از شناسایی این سلسلۀ جدید محلی ابا کرد، اردشیر اول اردوان را در جنگ کشت (224) و خود شاهنشاه شد (226). وی حکومت سست ملوک الطوایفی اشکانیان را با یک حکومت سلطنتی پر قدرت، که از طریق یک تشکیلات اداری متمرکز اما رو به گسترش امور را می‌گذراند، جایگزین کرد؛ حمایت روحانیان را با بازگرداندن دین زردشت وسلسله مراتب آن جلب کرد؛ و با اعلام اینکه نفوذ هلنیستی را در ایران برخواهد انداخت و انتقام داریوش سوم را از جانشیان اسکندر خواهد گرفت و تمام سرزمینهای شاهان هخامنشی را باز خواهد ستاند، غرور مردم را برانگیخت. او تقریباً به تمام وعده‌های خود وفا کرد. نبردهای سریعش حدود ایران را در شمال خاوری تا جیحون و در باختر تا فرات بسط داد. به هنگام مرگ (241)، تاج را بر سر پسر خود شاپور نهاد و به او سفارش کرد که یونانیان و رومیان را به دریا بریزد.

 ایوان مدائن در تیسفون

 


آجر لعابدار:

کاخ اردشیر اول در فیروز آباد

نرسی:

شاپور اول

خسرو پرویز طاق بستان:

هرمزد دوم نقش رستم:

خسرو پرویز

هرمزد سوم

۲.

۲.شاپور اول:شاپور اول (241-272) تمام قدرت و کاردانی پدر خویش را به ارث برده بود. سنگنبشته‌ها او را مردی با وجنات زیبا و نجیب وصف می‌کند؛ اما این بدون شک تهنیتی است رسمی. تربیتی عالی داشت و به دانش سفیر یونان، چنان مسحور شده بود که به این فکر افتاد که از سلطنت استعفا کند و فیلسوف شود. به تمام ادیان آزادی کامل داد، به مانی اجازه داد تا در دربارش موعظه کند، و اعلام کرد که «مغان، مانویان، یهودیان، مسیحیان، و ارباب سایر مذاهب در امپراطوری او از هر ایذایی مصون باشند.» با ادامۀ ویراستن اوستا، که در دوران اردشیر آغاز شده بود، موبدان را تحریض کرد که آثار فلسفۀ مابعدالطبیعی، نجوم، و طب را، که غالباً از هند و یونان گرفته شده بود، در این کتاب مقدس ایرانی بگنجانند. در حمایت از هنر گشاده دست بود.
در سلسلۀ طولانی ساسانیان بهترین مدیر بود. پایتخت جدیدی در شهر شاپور ساخت که ویرانه‌های آن هنوز نام او را بر خود دارند، و در شوشتر، در ساحل رود کارون، یکی از ساختمانهای بزرگ مهندسی کهن را برپا داشت. این ساختمان عبارت بود از سدی با قطعات سنگ خارا که پلی به طول 520 متر و عرض 6 متر تشکیل می‌داد؛ برای ساختن این سد، مسیر رود موقتاً عوض شد،‌ بستر آن سنگفرش گردید، و دریچه‌هایی در سد ایجاد شد تا جریان آب را منظم سازد. بنابر روایات، ‌شاپور اول برای طرح کردن و ساختن این سد، که تا قرن حاضر همچنان دایر بود، از مهندسان و اسیران رومی استفاده کرد. شاپور اول با آنکه قلباً مایل به جنگ نبود، ناچار به آن دست یازید، به سوریه حمله کرد، به انطاکیه رسید، از ارتش روم شکست خورد، و قرارداد صلحی با رومیان منعقد ساخت (244) که به موجب آن تمام سرزمینهایی را که سابقاً از رومیان گرفته بود به آنان بازگرداند. چون از همکاری ارمنستان با رومیان خشمگین بود، به آن کشور وارد شد وسلسله‌ای طرفدار ایران در آنجا مستقر ساخت. (252). پس از آنکه جناح راستش بدین گونه حفظ شد، جنگ با روم را از سر گرفت. امپراطور والریانوس را شکست داد و دستگیر کرد (260)، انطاکیه را غارت کرد، و هزاران اسیر گرفت تا در ایران به کار اجباری گمارد. اودناتوس، فرماندار پالمورا، با روم همدست شد و شاپور اول را مجبور کرد تا بار دیگر فرات را مرز ایران و روم بشناسد.

۳.هرمزد اول:نام کامل هرمزد اول، هرمزد اردشیر بوده . وی پسر شاپور اول بود که در سال 273 میلادی پس از درگذشت پدرش ، جانشین وی گشت . روایت می کنند در آن هنگام که اردشیر پاپکان بر مهرک نوشزاد غالب آمد و او را به همراه دودمانش کشت ، تنها یک دختر از او توانست جان سالم به در ببرد .
وی به طور ناشناس فرار کرده ، به روستایی رفت و در نزد دهقانی بزرگ شد . روزی شاپور جوان به هنگام شکار ، بر سر راه به آن روستا رسیدند و در باغی که دختر مهرک به طور ناشناس در آن زندگی می کرد فرود آمدند . ، دختر مهرک که چنین دید خواست با دلو از چاه آب بکشد ، از آنجا که دلو بسیار سنگین بود ، شاپور به نوکرش دستور داد اینکار را انجام دهد ، اما نوکر موفق نشد و خود شاپور نیز این کار را به سختی انجام داد ، لیک دریافت که چنین نیرو وهنری فقط در افراد نژاده و اصیل وجود دارد . شاپور پس از آگاه شدن از نام اصالت دختر پنهانی بدون آگاهی پدر با او ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد که هرمزد اول بود . هرمزد اول به هنگام شاهی پدرش حاکم ارمنستان بود و لقب بزرگ ارمنستان شاه را داشت ، در کارنامه اردشیر پاپکان آمده که چون هرمزد اولبه شاهی رسید ، توانست به ایران وحدت ببخشد و از روم و هند باج و خراج گرفت و قیصر روم و فرمانروای کابل و شاه هند و خاقان ترک و دیگر شاهان برای درود به درگاه او آمدند . در زمان هرمزد اول کرتیر روحانی معروف و مقتدر ساسانی جایگاه ویژه ای یافت ، و گامهای اساسی در جهت کمک به رسمی کردن آیین زرتشت در کشور برداشت . هرمزد اول در هنگام درگذشت ، در حدود 40 ساله بوده است ، لیک از چگونگی درگذشت او آگاهی ای در دست نیست ، مدت حکومت او یکسال یعنی از سال 273 تا 274 میلادی بود .

۴.بهرام اول:پسر شاپور اول و برادر هرمزد اول بوده است ، اما فردوسی او را پسر هرمزد اول دانسته . بهرام اول در زمان شاهی پدرش – شاپور – تا سال 262 میلادی ، حکوت گیلان و سرزمینهای کرانه دریای خزر را بر عهده داشت و عنوانش گیلانشاه بود . پس از سال 262 نیز شاه کرمان بود . پس از مرگ هرمزد اول بهرام اولو برادرش نرسی برسر رسیدن به حکومت به منازعه برخاستند . شاید این کرتیر بود که با نظر مساعد خود نسبت به بهرام اول ، اسباب رسیدن او را به قدرت فراهم آورد و به همین دلیل کرتیر در زمان بهرام اول به مقامی بس بزرگ یعنی موبد موبد ان دست یافت ، و در همین راستا بود که مانی و پیروانش در این زمان نابود گشتند . گویند بهرام اول با حیله مانی و پیروانش را به نزد خود خواند ، تا همه یارانش را بشناخت ، آنگاه دستور داد تا او را کشتند و پوست از تنش جدا کردند ، درون پوست را پر از کاه کردند و به یکی از دروازه های جندی شاپور بیاویختند ، نیز بهرام اول 12 هزار نفر از پیروان مانی را بکشت . بهرام اول در سال 276 میلادی درگذشت مدت حکومت او 2 سال از سال 274 تا سال 276 میلادی بود

 

بقیه ادامه مطلب

 

 

ادامه نوشته

آذرنرسی

 

 

آذرنرسی یا آذرنرسه، پادشاه ساسانی، پسر هرمز دوم و برادر شاپور دوم است.

بعد از مرگ پدر در سال ۳۱۰ میلادی به سلطنت رسید و چون بی رحم و ستمگر بود همان سال اول او را کشتند و تاج پادشاهی را در خوابگاه زن هرمز دوم که آبستن بود آویختند و بچه ای را که در شکم داشت پادشاه نامیدند.

این فرزند همان شاپور دوم ملقب به ذوالاکتاف بود.

تاریخ ساسانیان

در طی چهار قرن، دولت ساسانی یکی از دو دولت بزرگ جهان متمدن آن روز (در آسیای غربی) بوده است که مرزهای آن در مشرق ، تا دره رود سند و پیشاورو در شمال شرقی، گاهی تا کاشغر کشیده شده بود. در شمال غربی، تا کوههای قفقاز و دربند در ساحل دریای خزر و گاهی هم ، تا دریای سیاه می رسید و در مغرب، رود فرات به طور کلی مرز این دولت با حکومت روم و جانشین آن یعنی روم شرقی با بیزانس بود. البته گاهی این مرز خیلی فراتر از رود فرات می رفت و گاهی هم به این سوی فرات منتهی می‌شد، ولی صرف نظر از کششها و فشردگیها می توان رود فرات را مرزی طبیعی میان دو دولت بیزانس و ساسانی دانست.

 

 

 

 

چیرگی شاپور یکم بر والریا800px-Naqsh-_e_Rostam_VI_relief_Shapur_Ist[1].jpgن(پادشاه روم) و فلیپ عرب، و زانو زدن والریان برابر شاه ایران

 

تصویر:Derbent winter.jpg

 

قلعه ساسانی در داغستان (جنوب روسیه امروزی

 

 تصویر:Head horse Kerman Louvre MAO132.jpg

 

بقیه ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

شهربراز

شهربراز، (مرگ: ۶۳۰ م.)، پادشاه ساسانی. نام اصلی او «فرُخان» بود و «شهربراز» لقب او. «شهربَراز» یا شهروَراز به معنای «گراز کشور» یا «گراز امپراتوری» است و اشاره‌ای است به مهارت نظامی و جنگاوری وی و نیز پیروزی‌های پیاپی وی در جنگ‌ها و نبردها. زیرا در ایران باستان گراز نماد ایزد بهرام است که ایزد جنگ و پیروزی است (همان طور که در میان رومیان مارس یا همان مریخ نماد جنگ بود).

شهربراز در زمان خسرو پرویز سمت اسپهبد داشت و یکی از فرماندهان بزرگ ارتش ایران بود که با روم (بیزانس) جنگید و پیروزی‌های شایانی به دست آورد از جمله اورشلیم را گرفت و صلیب راستین را - که به اعتقاد مسیحیان حضرت عیسا بر آن به صلیب کشیده شده بود - به تیسفون پایتخت شاهنشاهی ایران ساسانی فرستاد. شهربراز سپس مصر را در سال ۶۱۶ م. تسخیر كرد و پس از چند سده دوباره قلمروی ایران را به گستردگی زمان هخامنشیان رساند. شهربراز پس از این به پایتخت امپراتوری روم شرقی (بیزانس) یعنی کنستانین‌آباد یا کنستانینوپل (قسطنطنیه) روی آورد وبا کمک آوارها(از قبایل ژرمن) این شهر را محاصره کرد و نزدیک بود که تومار امپراتوری بیزانس را در هم بپیچد. اما در این زمان گویا هراکلیوس دست به نیرنگی زد و نامه‌ای به شهربراز رساند که طبق مضمون آن خسرو پرویز دستور کشتن شهربراز را صادر کرده بود. شهربراز نیز فریب خورد و ارتش خود را کنار کشید و بدین ترتیب هراکلیوس توانست با همراهی نیروی دریایی غربی(رم) امپراتوری روم بوزانطه را نجات دهد. این اقدام باعث رنجش ایرانیان و دیگر سپاهیان ایران از شهربراز و کناره‌گیری وی از صحنه‌ی جنگ و سیاست شد.

پس از مرگ خسرو پرویز و آشفتگی‌های دربار ساسانی، شهربراز در زمان سلطنت اردشیر سوم که کودکی بیش نبود به تیسفون لشكر كشید و نایب السلطنه شد. اردشیر بعد از یكسال و نیم سلطنت گویا به دست شهربراز كشته شد. با این كه شهربراز از خاندان شاهی نبود به پیروی از بهرام چوبین و وستهم - دو اسپهبد دیگر ایران - بر تخت شاهی نشست. ولی چند تن از نجبای هواخواه خاندان ساسانی از جمله ماهیار، زادان‌فرخ و پوس‌فرخ قیام كردند و در نهم ژوئن ۶۳۰ م شهربراز را كشتند.

متن کتیبه شاهنشاه شاپور یکم برای امپراتوری بزرگ ایران در کعبه زرتشت / پارس ( به سال 245 پس از میلاد

و چون ایزدان شاهنشاهيهاي ما را یاری دادند و به کمک آنان همه شاهنشینها را به تصرف در آوریدم بنابراین ما در این شهرها آتشکده های بسیاری بنا نمودیم و موبدان بسیاری را از خود خشنود ساختیم تا اهورامزدا بزرگ را ستایش کنیم و فرمان دادیم تا در کنار این نبشته بیادبود و شادی روان ما و نیاکان ما آتش افتخار به نام شاپور بنا شود . و باز هم آتش افتخار دیگری به نام آذر ناهید یا آتورناهید به خاطر شادی روان فرزند ما هرمزد اردشیر بزرگ شاه ارمنستان بنا گردد و سپس آتش افتخار دیگری به نامهای نرسی و روان آریایی مزداپرست او بپا کردند . سپس برای این آتشکده ها هدایای تقدیم شد که همگی در لیست فهرستهای نظامی دولت به ثبت رسید . به خاطر شادی روان ما هر روز یک بره و یک مودی و نیم ( 40 لیتر ) غله و شراب هدیه تقدیم شد . ( تمدن ايران ساساني اثر لوکونين )

از بیانات شاهنشاه بهرام گور به مناسبت تاجگذاری اش ( به سال 420 پس از میلاد

بهرام گور پس از جلوس بر تخت شاهنشاهی کارگزاران دولتی خود را نصیحت میکند و میگوید مبادا بر مردم تنگدست و ضعیف سختگیری کنید . سعی کنید در جهت نیکی به مردم قدم بردارید زیرا این جهان به کسی باقی نیست و همگان رفتنی هستیم . بی آزار باشید و به مردم و همسایگان نیکی کنید . من برای راحتی مردم رنج تن را تحمل میکنم و دوست دارم مردم در همه حال شاد باشند زیرا دین زرتشت مرا فرمان به شاد بودن میدهد و دوست دارم مردمانم شاد زندگی کنند . از یزدان پرستی دور نشوید که تنها اوست که یاری دهنده ماست . خرد و دانش را برای مردم هدیه کنید و دانش پژوهان را قدرت دهید تا مردم آگاه شوند . خردمندان و عاقلان را از بارگاه من دور نکیند که آگاه بودن مردم مایه خوشبختی من است . از بودجه کشور برای نیازمندان بردارید و آنان را بی نیاز کنید مخصوصا خردمندان را بال و پر دهید تا دیگران را فرهنگ دهند . سعی کنید رنجهای مردم را کم کنید زیرا این وظیفه ماموران پادشاه است و به جای غم و اندوه آنان - شادی و نشاط و زندگی خوش هدیه بیاورید
سی باقی نیست و همگان رفتنی هستیم . بی آزار باشید و به مردم و همسایگان نیکی کنید . من برای راحتی مردم رنج تن را تحمل میکنم و دوست دارم مردم در همه حال شاد باشند زیرا دین زرتشت مرا فرمان به شاد بودن میدهد و دوست دارم مردمانم شاد زندگی کنند . از یزدان پرستی دور نشوید که تنها اوست که یاری دهنده ماست . خرد و دانش را برای مردم هدیه کنید و دانش پژوهان را قدرت دهید تا مردم آگاه شوند . خردمندان و عاقلان را از بارگاه من دور نکیند که آگاه بودن مردم مایه خوشبختی من است . از بودجه کشور برای نیازمندان بردارید و آنان را بی نیاز کنید مخصوصا خردمندان را بال و پر دهید تا دیگران را فرهنگ دهند . سعی کنید رنجهای مردم را کم کنید زیرا این وظیفه ماموران پادشاه است و به جای غم و اندوه آنان - شادی و نشاط و زندگی خوش هدیه بیاورید . ( برگفته از گفتار فردوسي بزرگ درباره پادشاهي بهرام گور )

گفتار انوشه روان دادگر پس از نشستن بر تخت پادشاهی ایران ( به سال 513 پس از میلاد )

ای مردم یزدان پاک را ستایش کنید زیرا که او بر همه چیز آگاه است و راهنمای ما در این جهان و جهان آخرت است . هم اکنون که بر تخت شهریاری ایران زمین نشستم به شما میگویم که از این تاج و تخت با شکوه شاهنشاهی من ترسان مباشید . زیرا این بارگاه بر روی همه شما مردمان گشوده است . از سخن گفتن با من نهراسید و از مشکلاتتان با من سخن بگویید

گفتار شاهنشاه اردشير يکم به فرزندش شاپور ( به سال 241 پس از میلاد )

بدان فرزندم دين و شاهي برادراني توامانند و بدون تخت پادشاهي دين دوام نمي آورد و رو به زوال ميرود و شهرياري بدون دين برجاي نخواهد ماند و به فساد کشيده خواهد شد و بدان که دين بنياد شهرياري و شاهي ستون دين است . ( برگفته از مروج الذهب مسعودي )

گفتاراردشیر پاپکان شاهنشاه بزرگ و بنيانگذار دولت مقتدر ساساني پس از نشستن بر تخت پادشاهی ایران ( به

سپاس و ستایش باد خدائی را که نعمتهایش را به ما اختصاص داد و ما را مشمول عنایت خود ساخت . خدایی که کشور ما را دوباره آرام ساخت و مردم را از شورش به اطاعت در آورد . او را چنانکه شایسته است می ستایم و از نعمتهایش که به ما ارزانی کرده است قدردانی میکنم . ای مردم بدانید که من همه تلاش خودم را در راه برقراری عدالت - ایجاد رفاه برای رعیت - آباد سازی و رونق کشور- نیکی به بندگان - حفظ یگانگی ملی و بازسازی خرابیها به کار خواهم گرفت . اینک من به همه شما اطمینان میدهم که با قوی و ضعیف و شریف و افراد پلید با عدالت رفتار کنم و اجرای قانون را سر لوحه خود قرار دهم و چنان به نیکی رفتار خواهم کرد که ستایش همگان شما را بر خواهم انگیخت و کارهای آینده من گواه بر گفتارم خواهد بود

سخنان شاهنشاه انوشيروان دادگر ( 513 پس از میلاد )

شاهنشاه انوشیروان دادگر خوان بزرگی داشت از طلا مرصع با اقسام جوهرات نوشته بود : هر که غذای حلال خورد و مازاد آن را به حاجتمند دهد نوشش باد و هر چه را که با اشتها خوری تو آن را می خوری و هر چه را که بی اشتها خوری او تو را می خورد . نوشیروان چهار انگشتری بر دست داشت :
اولین انگشتر مخصوص مالیات بود که نگین آن عقیق بود و نقش عدالت در هنگام گرفتن مالیات بر آن نقش بسته بود .

دومین انگشتر مخصوص املاک بود که نگین اش فیروزه بود و نقش آبادی بروی آن نقشه بسته بود .
سومین انگشتر مخصوص مخارج بود که نگین یاقوت سرمه ای داشت که با نقش تامل و صبر مزین شده بود .
چهارمین انگشتر مخصوص برید بود که نیگن اش یاقوت سرخ بود و همچون آتش می درخشید و نقش امید بر روی ان نقش بسته بود .
از نوشیروان پرسیدند گرانقدرترین گنجها که هنگام حاجت سودمند افتد کدام است ؟ وی گفت : نیکی ای که پیش آزادگان سپرده باشی یا دانشی که برای اعقاب واگذاری
از وی پرسیدند : دراز عمر تر از همه مردم کیست وی گفت : هر که عملش بسیار باشد و یارانش از او ادب آموزد یا نیکی فراوان کرده باشد که اعقابش بدو شرف اندوزند . پس حریصان را به صف مردم امین میارید و دروغگویان را جزو آزادگان مشمار.
مسعودی - مروج الذهب - ذکر شاهان ساسانی

شکايت از پدر شاهنشاه نوشيروان و پاسخ او

روزی مردی ستم دیده نزد شاهنشاه نوشیروان دادگر رسید و از پدرشاهنشاه ( قباد ) نزد وی گله کرد و ستمی که از او به وی رسیده بود عنوان داشت . ناگهان نوشیروان آب در دیده بگردانید ( اشک ریخت ) و از تخت فرود آمد و تاج را بر زمین انداخت و از پیشگاه یزدان از کار پدرش پوزش خواست و آنگاه به خواهش وزیر و درباریان آرام شد و دوباره بر تخت بنشست . سپس اینگونه سخن گفت : من چنین میدانم که از نزد هرمزد خدای و به خواست او آمده امده ام ( بوجود آمده ام ) و برای برانداختن زشتی و دروغ و گسترش مهر و داد آمده ام و دوستدار مردم هستم و باز به نزد هرمزد برخواهم گشت ( از دنیا خواهم رفت ) او از من داد اشا نیک اندیشی - بهترین راستی و درستی - شهریاری مینوی - رادمردی و فروتنی و رسائی می خواهد . ( متن پهلوی اندرز نوشیروان خسرو قبادان )

سخنرانی شاهنشاه انوشیروان دادگر ( به سال 530 پس از میلاد )

کشور به لشگر متکی است
لشگر به مال
مال به مالیات
مالیات به آیادانی
آبادانی به دادگر
دادگری به پاکی کارگزاران دولتی
پاکی کارگزاران به درستی وزیران
درستی وزیران به نیک بودن پادشاه
( به نقل از تاریخ مسعودی - مروج الذهب )

فرمان شاپور شاهنشاه ساسانی در کعبه زرتشت / پارس . به سه زبان پارتی - فارسی میانه - یونانی ( به سال 2

باشد تا آنکس که پس از ما خواهد آمد و آنکس که پس از ما فرمانروا خواهد شد اگر به نیکی خدمتگزار خداوند باشد یزدان یار و مددکارش باشد بدانگونه که یار و مددکار ما بود .
( تمدن ایران ساسانی ص 17 )

شهربانو

شهربانو دختر یزدگرد سوم بر اساس برخی منابع تاریخی، همسر حسین پسر علی و مادر علی پسر حسین است. نام شهربانو در بحارالانوار محمد باقر مجلسی[۱] و نیز در قابوس نامه[۲] آمده‌است. علی شریعتی[۳]، مرتضی مطهری و محمدحسین طباطبایی در صحت داستان ازدواج حسین پسر علی با شهربانو تردید کرده‌اند.

کوه بی‌بی‌شهربانو در جنوب تهران منتسب به شهربانو است و می‌گویند مقبره وی در آن مکان مخفی است

فروپاشی شاهنشاهی ساسانی و فتوحات عرب در ایران

در این بخش که با روی کار آمدن یزدگرد سوم آغاز خواهد شد، نظاره‌گر  فروپاشی شاهنشاهی ایران خواهیم بود. خواهیم دید که چگونه قبایل عربستان در نیمه‌های سال 12 هجری به صدد خزشی همه‌جانبه به بیرون از مرزهای عربستان خواهند افتاد و تا سال 13 هجری درمیان آشوبهائی که ایران و دولت و ارتش ایران را فراگرفته است سرزمین حیره را از دامن عراق جدا خواهند کرد. سپس شکست ارتش یزدگرد سوم به فرماندهی رستم فرخزاد در جنگ معروف قادسیه را خواهیم دید. آنگاه نظاره‌گر سقوط پایتخت ساسانی، عراق، خوزستان و به دنبال آن مناطق غربی و مرکزی ایران خواهیم بود و رخدادهای مربوط به فتوحات عرب و فروپاشی نهایی ایران و برافتادن شاهنشاهی را دنبال خواهیم کرد، و رخدادها را تا سال 99 که فتوحات عرب در ایران به نهایت خویش میرسد پی خواهیم گرفت

  

خسرو پرویز، شکوه شاهنشاهی ایران در زمان ساسانی

خسرو پرویز، شکوه شاهنشاهی ایران در زمان ساسانی 
شکست بهرام چوبینه، به سلطنت رسیدن خسرو پرویز و احیای شاهنشاهی ساسانی 
اوج قدرت تاریخی ایران در عهد ساسانی
در میان سالهای ۶۰۳ تا ۶۱۵ سراسر اناتولی و شام و مصر به تسخثر نیروهای ایران درآمد، در اناتولی و شام و مصر شهریهاریهای ایرانی تشکیل شد، مرزهای ایران به دریای ایژه و درۀ نیل و شمال آفریقا تا تونیس رسید

در سال ۶۱۵م متصرفات ایران در غرب آسیا به‌کرانه‌های شرقی و شمالی دریای مدیترانه و سواحل دریای ایژه، و در شمال آفریقا به ‌لیبی رسید. اینها سرزمینهائی بود که از اواخر سدۀ ششم پ‌م تا زمان حملۀ اسکندر مقدونی در درون قلمرو شاهنشاهی هخامنشی قرار داشتند سپس به‌تصرف اسکندر درآمدند و بعد به‌عنوان میراث اسکندر به رومیان رسیده بود (رومیان از سلوکیان و بطلمیان گرفته بودند). به‌نظر می‌رسید که دستگاه امپراتوری روم در آستانۀ ورچیده شدن است. یک مورخ معاصر غربی می‌نویسد که سپاه ایران برکرانۀ شرقی بوسفور در برابر کنستانتینیە لشکرگاه زده بود، و سپاهیان ایرانی از این‌سوی بوسفور می‌توانستند که دیواره‌های پایتخت امپراتوری روم را که بر فراز تپه‌هایش می‌درخشید به‌چشم ببینند، و چنین به‌نظر می‌رسید که امپراتوری در آستانۀ فروپاشی نهایی است. اگر دولت ایران دارای نیروی دریایی بود می‌توانست که کنستانتینیە را تصرف کرده جریان تاریخ را دگرگون سازد.

دولت ایران در زمان خسرو پرویز یک دولت سیکیولار به معنای امروزینش بود. همۀ کسانی‌که در تاریخ دوران ساسانی مطالعه می‌کنند اتفاق نظر دارند که ایران در سلطنت خسرو پرویز در آستانۀ انتقال به‌مرحله‌ئی قرار داشت که در جامعه‌شناسی سیاسی «دوران بورژوایی» نامیده می‌شود

هرمز چهارم و بهرام چوبینه

هرمز چهارم و بهرام چوبینه
طبری می‌نویسد:
یک‌بار که هنگام نوبریِ تاکستانها بود هرمز به‌بلاش‌آباد در نزدیکی تیسپون می‌رفت و گذرش در یک منطقۀ تاکستانی بود. افسری وارد یک تاکستانی شد و چند خوشۀ غوره چید و به نوکرش داد و گفت: «به‌خانه ببر و خورشت گوشت با آن درست کن که در این روزها خورشت گوشت با غوره مفید است.» نگهبان تاکستان آمده فریاد برآورد که به‌تاکستانش تعرض شده است. هرمز مهروزانه با او سخن گفت و از او تقاضای بخشایش کرد و کمربند زرپوشی که بر میان داشت را به‌او داد و پوزش‌خواهانه از او دلجویی کرد

طبری می‌نویسد که فقیهان به‌خاطر مشکلاتی که مسیحیان آفریده بودند از دست آنها شکایت به‌شاه نوشتند؛ و شاه در پاسخ شکایت آنها چنین نوشت:
«تخت سلطنت ما همان‌گونه که روی دو پایۀ جلوی ایستاده، دو پایه دیگر نیز در عقبش دارد و از این‌دو نیز نمی‌تواند بی‌نیاز باشد. به‌همین‌سان ثبات و قوام دولت ما به‌ رضایت خاطر همۀ جماعات دینی کشور نیاز دارد. اگر مسیحیان و پیروان ادیان دیگر ناراضی شوند این قوام و ثبات از میان خواهد رفت. بهتر است که شما به‌جای تعرض به‌مسیحیان چنان نیک‌رفتاری پیشه کنید که مسیحیان و دیگران با دیدن اعمالتان به‌شما و دینتان علاقه‌مند شده به‌آن بگروند.»

شورش بهرام چوبینه
کودتای گستهم و بندویه

ضد کودتای بهرام چوبینه و بیرون رفتن سلطنت از خاندان ساسانی

 

باربد

باربَد (نام‌های دیگر:باربذ، فهربد، فهلیذ[۱]، فهلوذ[۲] و پهلبذ) نامبردارترین موسیقی‌دان، شاعر، بربط نواز و خواننده دوران ساسانی در زمان خسرو پرویز است

درباره زندگی این هنرمند اطلاعات اندک و افسانه آمیزی در کتاب‌های فارسی و عربی آمده است. منابع کهن‌تر او را اهل مرو دانسته‌اند ولی منابع تازه‌تر زادگاه او را جهرم یاد کرده‌اند[۳] همچنین مسعودی از گفته ابن خردادبه او را اهل ری نام برده است.[۴]

فارابی در کتاب موسیقی کبیر، از فهلیذ یاد می‌کند که در زمان خسرو پرویز، پسر هرمز پادشاه فارس بوده است. ابن خردادبه درباره باربد می‌نویسد:[۴]

   
باربد
او از مردم ری بود و با سخنانی موزون به همراه عود، برای خسرو آهنگ‌هایی می‌ساخت که در آن، حوادثی را که دیگران جرأت بازگفتن آن را نداشتند، با زبان موسیقی و شعر بیان می‌نمود، که از آهنگ‌های باربد در ستایش پادشاه ۷۵ آواز بوده است.
   
باربد


محل دفن باربد در جهرم میباشد.[نیازمند منبع]

 نام

باربد از بار به مفهوم اجازه و بَد به معنی صاحب، خدایگان و فرمانده تشکیل شده که در روی هم رفته یعنی کسی که اجازه همیشگی برای باریافتن دارد. شفیعی کدکنی با اشاره به دقایقی از نکات تاریخی ارتباط بین باربد و بربط، پسندیده‌تر می‌داند که آن دو از یک ریشه دانسته شود.[۴]

 آثار

باربد برای هر روزی از روزهای هفته نواهایی ساخته بود که این نواهای هفتگانه به نام طرق الملوکیه معروف است. همچنین آهنگ‌هایی برای هر سی روز ماه که به نام سی لحن باربدی نام‌دار است.[۵] و هم ۳۶۰ لحن به تعداد روزهای سال نوای خاص ساخته بوده است.[۴]

هنوز هم میراث او در نام های گوشه های دستگاه های موسیقی ایرانی امروزی بر جای مانده است. او برای اولین بار دستگاه موسیقی را در جهان به نام سرود خسروانى خلق کرد.که آن به خسرو پرویز پادشاه،فرمانروای ایران از 590 میلادی تا 628 تقدیم نموده بود.

اختراع اغلب نغمات و ترانه‌های موسیقی را به وی نسبت می‌دهند. گویند حوادث و اتفاقات مهم را باربد بصورت نغمات نغز و نواهای دلفریب درآورده بسمع خسروپرویز میرسانیده، مثلاً فوت شبدیز اسب ویژه پرویز را که دیگران یارای اظهار آن نداشتند وی بقالب نوای موسیقی ریخته و به عرض خسرو رسانید. باربد چون شنید که خسروپرویز در یاری رامشگران و نوازندگان میکوشد خواست خویشتن را بدرگاه پرویز رساند ولی سرکش (رامشگر خاص پرویز) سالار بار را محرض آمد که از راه جستن باربد بدربار جلوگیری نماید ولی باربد با رساندن نغمه‌های خود به گوش شاه او را شیفته آواز خود ساخت

بزرگمهر

بُزُرْگْمِهْر بُخْتَگان(سده ۶ میلادی) فرزند بُختَگ[۱]٬ وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود. در برخی نوشتار بزرگمهر با برزو یا برزویه پزشک دربار انوشیروان یکسان انگاشته شده است که شاید به دلیل هم‌زمانی این دو بوده باشد.

نخست بزرگمهر برای آموزش و پرورش فرزند انوشیروان، هرمز گماشته شده‌بود. هرمز نسبت به بزرگمهر خوش رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد، اما سپس از کرده خود پشیمان شد و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت، تا آنکه به وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت نمود.

گفته می شود او نیز همچون امیر کبیر و یا قائم مقام فراهانی پس از انجام بسیاری خدمات شایسته به شاه و کشور، سرانجام به علت عقاید و افکار مسیحی که داشت به فرمان انوشیروان کشته شد.[نیازمند منبع]


 خردمندی و تدبیر

داستان‌های بسیار از خردمندی او گفته‌اند. از داستان‌های مشهور بزرگمهر پاسخی است به این پرسش در پیشگاه انوشیروان داده است:

که بزرگ‌ترین بدبختی چیست؟

فیلسوف یونانی گفت پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری با هم باشد، دانشمند هندی گفت بیماری های جسمی که با دردهای روحی فزون گردد، بزرگمهر گفت که آدمی ببیند که عمرش در حال به پایان رسیدن است و کار نیکی نکرده باشد، این بدترین بدبختی هاست. این پاسخ در پیش خسرو بسیار پسندیده آمد و مقام و ارج بزرگمهر در برابر دانشمندان و فیلسوفهای خارجی نمایان شد.

همچنین گویند وقتی پادشاه هند دستگاه شطرنج نزد پادشاه ایران فرستاد، بزرگمهر اسرار آنرا کشف کرد و در برابر بازی نرد را اختراع نمود. این رویداد در متنی پهلوی بنام چترنج نامک آمده است. نوشتاری بزبان پهلوی بنام پندنامگ وزرگمهر بختگان یعنی پندنامهٔ بزرگمهر پسر بختگان بدو منسوب است که دارای ۴۳۰ کلمه است.

همچنین در جوامع الحکایات آمده است روزی از سرزمین روم نامه ای به انوشیروان رسید. در نامه مطلبی معما گونه نوشته شده بود. همه دانشمندان بزرگ شهر جمع شدند تا نامه را بخوانند، اما نتوانستند ولی بزرگمهر مطالب آنرا فهمید و مفهوم نامه را ترجمه کرد.

شاپور سوم

شاپور سوم (۳۸۳ - ۳۸۸ (میلادی)) شاه ساسانی و پسر اردشیر دوم بود و بعد از او بتخت نشست. در دورهء او ارمنستان ميان ايران و روم تقسيم شد. قسمت بزرگ شرقی جزو ايران و قسمت كوچكتر غربی از آن روم شد و در هر دو قسمت شاهزادگان اشكانی بحكومت معين شدند (۳۸۴ م.). سنگ‌نوشته‌های او پدرش در طاق بستان به یادگار مانده اند.

ساسانيان‌؛ فراز براي‌ فرود (روايت‌ استاد زرين‌كوب‌)

-1 سلطنت‌ واقعي‌ شاپور دوم‌ از شانزده‌ سالگي‌ وي‌ آغاز شد (حدود 325). سالهايي‌ كه‌ قبل‌ از آن‌ بر خاندان‌ ساسانيان‌ گذشت‌ دوران‌ تسلط‌ بزرگان‌ بود كه‌ كشمكش‌ دائم‌ آنها نيز قدرت‌ حكومت‌ را متزلزل‌ مي‌كرد. البته‌ در كارهاي‌ جاري‌ قدرت‌ ارباب‌ مناصب‌ با اختلال‌ مواجه‌ نبود اما در مواردي‌ كه‌ حوادث‌ ناگهاني‌ روي‌ مي‌داد مقابله‌ با مشكل‌، با تأخير و مسامحه‌ ممكن‌ مي‌شد. اين‌ تأخير و مسامحه‌ در دفع‌ مشكلها به‌ جايي‌ رسيد كه‌ در آن‌ مدت‌ (325-309) حتي‌ اعراب‌ باديه‌ را از صحراهاي‌ بين‌النهرين‌ و از آن‌ سوي‌ خليج‌فارس‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ و تاخت‌ و تاز در حريم‌ فرمانروايي‌ ايران‌ وسوسه‌ كرد. در فارس‌ از ري‌ شهر تا اردشير خوره‌ مورد تاخت‌ و تاز اعراب‌ عبدالقيس‌ و بحرين‌ واقع‌ شد و در نواحي‌ بابل‌ قبايل‌ تغلب‌ و بكربن‌ وايل‌ دست‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ در بين‌ نواحي‌ بي‌دفاع‌ مرزي‌ گشودند. 

 

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته

یزدگرد دوم

یَزدگِرد دوم (۴۳۸-۴۵۷ میلادی) پادشاه ساسانی بود. لقب او کی بَغِ مزداپرست بود.

سالهای آغازین پادشاهی او به نبرد با هون‌ها گذشت که به مرزهای خاوری ایران تاخته بودند.او در خراسان ساکن شد و توانست شهر بلخ را پس بگیرد.آنگاه به عربستان و قفقاز لشکر کشید و دین زرتشتی را با دستوری که داد دین رسمی ارمنستان نمود.ارمنیان که مسیحی شده بودند شوریدند ولی در سال ۴۵۱ شکست خوردند و برخی از آنان به ایران مرکزی کوچانده شدند.همچنین قوم یهود نیز از دست او آزار دیدند

بهرام چهارم

بهرام چهارم (۳۸۸ – ۳۹۹ م.)، پادشاه ساسانی بود. بعد از برادر برتخت نشست و چون در زمان پدر والی کرمان بود معروف به کرمانشاه است. در زمان پادشاهی او خسرو والی ارمنستان ایران، به‌تحریک تئودس یاغی شد. بهرام سپاهی به ارمنستان فرستاد، خسرو را گرفتند و به ایران آوردند و در دژ فراموشی زندانی کردند و بهرام شاپور برادر خود را بجای او گماشت. در روزگار بهرام، تئودس امپراتور، روم را بدو قسمت غربی و شرقی تقسیم کرد. بهرام در شورشی که در سپاه روی داد کشته شد.

تصویر:Bahramiv.jpg

بوراندخت

ملکه بوراندخت (بوران به معنی سرخ و گلگون) شاهنشاه زن ایرانی و سی امین شاهنشاه ساسانی در سال ۶۳۰ ميلادی، دختر پرويز پسر هرمز پسر انوشيروان که پس از قتل شهریار و پیش از آزرمی‌دخت بر تخت سلطنت نشست و پادشاهی او هیجده ماه بوده است.

ساسان

ساسان نام پدر بابک و پدربزرگ اردشیر بابکان و موبد نیایشگاه ناهید در استخر پارس بود. دودمان ساسانی از تبار او بودند و نام خود را از وی‌ گرفتند.

در سنگنبشته کعبه زرتشت از وی با نام ساسان‌خدای نام‌ برده‌ می‌شود. شدنی‌ است که ساسانیان در سال‌های پس از مرگ او، وی را به جایگاه ایزدان رسانده‌ باشند، اگرچه واژه خدای در معنای سیاسی سرور و پیشوا را می‌رساند.

در کارنامه اردشیر بابکان نیز چند خوابی که اردشیر دیده با نیایش ساسان در پیوند بوده‌است.

نقش رجب

نقش رجب محلی است در ۳ کیلومتری شمال تخت جمشید که در آن شماری نقش‌برجسته از زمان ساسانیان برجای مانده‌است. این کنده‌کاری‌ها پیرامون اردشیر اول ، شاپور اول و کرتیر موبد هستند. آرایش و لباس آن دوره به وضوح مشخص هستند، اما نقش اهورامزدا و صورت شاهان ساسانی در حمله اعراب تخریب شده‌اند.

تصویر:Naqsh-e Rajab - Shapur parade.jpg

راذان

راذان نام منطقه‌ای قدیمی در عراق در خاور تیسفون در زمان ساسانیان بوده که اکنون یک روستا است.

راذان از حومه تیسفون تا رود بزرگ جوروان (نهروان) گسترده بوده‌است. شهرستان راذان را با قسمت شمال و خاور استان واسط (کوت) در تقسیمات کنونی عراق منطبق دانسته‌اند. راذان در قدیم روستاهای بسیاری داشته و از دو قسمت راذان بالا و راذان پائین تشکیل شده‌بود.

رازان در زمان ساسانیان از توابع شهر به‌اردشیر بود و راذان بالا و راذان پائین دو تسوگ (شهرستان) در استان شادپیروز بودند. منابع گاه راذان را یک شهرستان و گاه دو شهرستان راذان بالا و پائین دانسته‌اند.

شهر به‌اردشیر یکی از هفت شهری بود که تیسفون را تشکیل می‌دادند. آبادی مهم دیگر در جنوب به‌اردشیر زَریران نام داشت که بر سر راه کاروان‌رو مکه واقع بود.

دو تسوگ راذن بر روی هم ۱۶ روستا و ۳۶۲ خرمنگاه داشته‌اند و خراج آن‌ها ۴۸۰۰ کر گندم و ۴۸۰۰ کر جو و ۱۲۰ هزار درهم نقد بوده‌است.[۱]

در زمان اسلامی راذان را بر کرانهٔ رود نهروان،‌ دارای محصولات نیکو و حقوق دیوانی آن را پنج تومان گفته‌اند. (نزهةالقلوب، مقالهٔ ۳، ص۴۱).

ابوعبدالله محمد بن حسن راذانی (درگذشتهٔ ۴۸۰ ق.) از پارسایان راذان بوده‌است.

فرخ‌هرمز

فرخ‌هرمز يكى از سپهبدان دورهٔ ساسانی است كه در زمان سلطنت آزرمی‌دخت مدعى تاج و تخت شد و آزرمی‌دخت را به زنی خواست و چون آزرمی‌دخت نمی توانست با پيشنهاد او علناً مخالفت كند در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. رستم فرخزاد و فرخ‌زاد هرمز پسران اين سردارند

نوروز در عهد ساسانیان

در عهد ساسانیان، نوروز را در ميان ملت ايران و نيز در دربار مراسم مخصوص و تشريفات فراوان در كار بوده است و به تحقيق مي‌توان گفت كه در هيچ زمان مراسم نوروز را با اين همه تكلفات به جا نمي‌آوردند و خوشبختانه از اغلب اين مراسم اطلاعات كافي در دست است. از جمله كارهايي كه در ايام نوروز در عهد ساسانيان انجام مي‌گرفت اين بود كه در نوروز شاهان ساساني سان سپاه مي‌ديدند و به عزل و نصب حكام مي‌پرداختند.

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته

شهربراز

شهربراز، (مرگ: ۶۳۰ م.)، پادشاه ساسانی. نام اصلی او «فرُخان» بود و «شهربراز» لقب او. «شهربَراز» یا شهروَراز به معنای «گراز کشور» یا «گراز امپراتوری» است و اشاره‌ای است به مهارت نظامی و جنگاوری وی و نیز پیروزی‌های پیاپی وی در جنگ‌ها و نبردها. زیرا در ایران باستان گراز نماد ایزد بهرام است که ایزد جنگ و پیروزی است (همان طور که در میان رومیان مارس یا همان مریخ نماد جنگ بود).

شهربراز در زمان خسرو پرویز سمت اسپهبد داشت و یکی از فرماندهان بزرگ ارتش ایران بود که با روم (بیزانس) جنگید و پیروزی‌های شایانی به دست آورد از جمله اورشلیم را گرفت و صلیب راستین را - که به اعتقاد مسیحیان حضرت عیسا بر آن به صلیب کشیده شده بود - به تیسفون پایتخت شاهنشاهی ایران ساسانی فرستاد. شهربراز سپس مصر را در سال ۶۱۶ م. تسخیر كرد و پس از چند سده دوباره قلمروی ایران را به گستردگی زمان هخامنشیان رساند. شهربراز پس از این به پایتخت امپراتوری روم شرقی (بیزانس) یعنی کنستانین‌آباد یا کنستانینوپل (قسطنطنیه) روی آورد و این شهر را محاصره کرد و نزدیک بود که تومار امپراتوری بیزانس را در هم بپیچد. اما در این زمان گویا هراکلیوس دست به نیرنگی زد و نامه‌ای به شهربراز رساند که طبق مضمون آن خسرو پرویز دستور کشتن شهربراز را صادر کرده بود. شهربراز نیز فریب خورد و ارتش خود را کنار کشید و بدین ترتیب هراکلیوس توانست امپراتوری روم را نجات دهد. این اقدام باعث رنجش ایرانیان و دیگر سپاهیان ایران از شهربراز و کناره‌گیری وی از صحنه‌ی جنگ و سیاست شد.

پس از مرگ خسرو پرویز و آشفتگی‌های دربار ساسانی، شهربراز در زمان سلطنت اردشیر سوم که کودکی بیش نبود به تیسفون لشكر كشید و نایب السلطنه شد. اردشیر بعد از یكسال و نیم سلطنت گویا به دست شهربراز كشته شد. با این كه شهربراز از خاندان شاهی نبود به پیروی از بهرام چوبین و وستهم - دو اسپهبد دیگر ایران - بر تخت شاهی نشست. ولی چند تن از نجبای هواخواه خاندان ساسانی از جمله ماهیار، زادان‌فرخ و پوس‌فرخ قیام كردند و در نهم ژوئن ۶۳۰ م شهربراز را كشتند.

بهرام شاپور

بهرام شاپور برادر بهرام چهارم شاه ساسانی بود.بهرام شاپور در سال ۳۹۴ میلادی با عنوان شاه ایران-ارمنستان بر بخش شرقی ارمنستان به فرمانروایی رسید.بهرام شاپور را به زبان ارمنی ورام شاپوه می‌‌خوانند

شهربانو

شهربانو دختر یزدگرد سوم بر اساس برخی منابع تاریخی، همسر حسین پسر علی و مادر علی پسر حسین است. نام شهربانو در بحارالانوار محمد باقر مجلسی[۱] و نیز در قابوس نامه[۲] آمده‌است. علی شریعتی[۳]، مرتضی مطهری و محمدحسین طباطبایی در صحت داستان ازدواج حسین پسر علی با شهربانو تردید کرده‌اند.

کوه بی‌بی‌شهربانو در جنوب تهران منتسب به شهربانو است و می‌گویند مقبره وی در آن مکان مخفی است.

زرمهر

زَرمِهر ملقب به هزاررفت فرمانروای سیستان در زمان ساسانیان و از آزادگان (اشراف) بزرگ ایران در اواخر سده ۵ میلادی بود. وی از تخمه کارن و زادگاهش ناحیه اردشیرخوره در پارس بود.

او از ابتدای سلطنت بلاش به سال ۴۸۴ تا ۴۸۸ ميلادی عهده دار مقام وزارت بود.[1] زرمهر در رویارویی با ارمنیان، گشنسب‌داد را مأمور مذاکره با آنان کرد. وی لقب هزارپت داشت. فردوسی درباره او می گوید:

جوانی بی آزار و زرمهرنام - که از نام او بُد پدر شادکام

در شاهنامه از زرمهر با نام سوفرا و در تاریخ طبری با نام سوخرا نیز ياد شده.

 کشته شدن زرمهر

پس از بلاش قباد یکم پسر پیروز به شاهی رسید. قباد توانست با کمک زرمهر بر بسياری از نابسامانی‌ها و شورش‌ها پايان دهد.[2] طبری در تاريخ خود می نويسد:

" وچون بيشتر روزگار قباد سپری شد تدبير ملک به دست سوخرا بود . مردم بدو گرويدند و قباد را سبك گرفتند و قباد تحمل اين نكرد و بدان رضا نداد و به شاپور رازی كه از خاندان مهران بود و اسپهبد ولايت ری بود نوشت كه با سپاه خويش بيايد و چون بيامد حكايت سوخرا را با وی در ميان نهاد و فرمان خويش درباره او بداد ... پس از آن قباد بفرمود تا سوخرا را بكشند."

آتشکده آذربرزین‌مهر

آتشکده آذربرزین‌مهر یکی از سه آتشکده بزرگ هنگام ساسانیان و آتشکده دهقانان بوده ‌است که در بلندای ۲۰۶۱ متری از دریا و در کوهستان ریوند بین نیشابور، سبزوار و قوچان قرار دارد. راه آهن از نزدیکی جنوب آن می‌گذرد و درازا و پهنای جغرافیایی آن به ترتیب «۵۸, '۱۷°,۵۸ و»۳۹, '۲۳°,۳۶ است. آن مکان، امروزه امامزاده حسین اصغر نامیده می‌شود و در شمار زیارتگاه ‌ها می‌باشد. این آتشکده ها و آتشکده های دیگر پس از اسلام بتدریج از میان رفتند.

رستم فرخزاد

رستم فرخزاد (زادهٔ ۶۳۰ – درگذشته ۶۵۱ میلادی) پسر سپهبد فرخ‌هرمز سردار معروف و مدبر و دلیر اواخر عهد ساسانی بود. در منابع گوناگون او را «رستم سپهبد»، «رستم فرخ‌هرمز» نیز نامیده‌اند، و مورخان ارمنی از پدر و پسر به «ایشخان» (شاهزاده) یاد کرده‌اند.

در زمان سلطنت آزرمی‌دخت، پدر رستم، فرخ‌هرمز مدعی سلطنت شد و ملکه را به زنی خواست. چون آزرمی‌دخت نمی‌توانست علناً مخالفت کند، در نهان وسایل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خویش پیش راند و پایتخت را تصرف و آزرمی‌دخت را خلع و کور کرد. در زمان یزدگرد سوم، رستم نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت. وی کام از خطر عظیمی که درنتیجهٔ حملهٔ عرب به کشور ایران روی داده بود اطلاع داشت، پس فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و در دفع دشمن جدید کوشش دلیرانه کرد. با سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد، اما عمر پیشدستی کرد. در سال ۶۳۶ میلادی سپاه ایران در قادسیه، نزدیک حیره، با سعدبن وقاص سردار عرب روبرو شد، جنگ سه روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاً حرکات افواج را اداره می‌کرد و درفش کاویانی را در برابر خود نصب کرده بود کشته شد.

به گفته برخی از منابع، جنگ قادسیه در ۴۰ کیلومتری شهر فعلی نجف درگرفت در ۴ روز و یک شب به درازا کشید. به علت اضافه شدن ۶۰۰۰ نفر به نیروهای اعراب در روز سوم، و همچنین توفان شن به سمت نیروهای ایران، شیرازهٔ ارتش ایران از هم گسست و در اوج درگیری چندین جنگاور عرب (عمربن معدی کرب، طلیحه بن خویلد اسدی، قرط بن جماح عبدی، و ضرار بن ازور اسدی) به رستم هجوم آورده و به قولی زهیر بن عبد شمس و به قولی عوام بن عبد شمس و به قولی هلال بن علفه تمیمی او را کشت. هنگامی که تن رستم را یافتند و جای صد ضربه شمشیر و نیزه بر تنش بود و هیچ کس نمی‌داند واقعا چه کسانی او را به قتل رساندند. به قول البلاذری: خداوند رستم را کشت.

قباد دوم

قباد دوم (شیرویه)، (۶۲۷۶۲۹ میلادی)، پادشاه ساسانی. شیرویه پسر خسرو پرویز و مریم (دختر قیصر) پس از پدر به نام قباد دوم بر تخت نشست و دو سال و چند ماه سلطنت کرد. وی با رومیان صلح کرد. مرزهای دو کشور به حال قبل از جنگهای خسرو درآمد و اسیران دو جانب آزاد شدند و صلیب مسیح برومیان باز داده شد. شیرویه ابتدا به عدل رفتار می کرد ولی سرانجام ۱۷ برادر خود را کشت و خود نیز به بیماری طاعون در گذشت.

پولس فارسی

پولُس فارسی (نام دیگر: پولس ایرانی) حکیم و منطقی دوران ساسانی است. او را نخستین ایرانی می‌توان دانست که در روزگار ساسانی به فلسفه و منطق پرداخته است. او را مسیحی نسطوری مذهب دانسته‌اند.[۱] پولس فارسی را آموزگار منطق و فلسفه انوشیروان و دارای رساله‌ای به زبان سریانی، در فلسفه دانسته‌اند. که به گفته مشکویه رازی در ترتیب السعادات برای انوشیروان نوشته شده است

حیره

حیره از شهرهای قدیم میان‌رودان است که در نزدیکی ۶٫۵ کیلومتری جنوب شهر نجف اکنونی قرار گرفته بوده.

این شهر پایتخت ملوک لخمی بود که آنها نیز خود فرمان‌بردار پادشاهان ساسانی بودند. با بزرگ شدن شهر کوفه، از آبادانی حیره کاسته شد و سپس به تدریج از میان رفت. نام حیره از ریشه‌ای آرامی به معنی اردوگاه مرکب از خیمه‌ها است.[۱]

این منطقه از مراکز مهم فرهنگی ایرانیان بوده و از این مرکز ساز بربط به دنیای عرب معرفی گردید.[۲]

زینستان

در زبان پارسی میانه به پادگانی که محل انبار اسلحه نیز بود زینستان می‌گفتند. زین که امروزه معنی مرکب نهاده بر چارپایان را پیدا کرده در زبان پهلوی در اصل به معنی جنگ‌افزار بود و معنای واژگانی زینستان، «اسلحه‌خانه» است.

واژه زندان در فارسی نیز از همین ریشه است و در اصل زیندان و به معنی اتاق سلاح‌ها بوده است.

در زمان ساسانیان، ایران زینستان‌های نیرومند و بزرگی در مرزها بویژه در مرزهای غربی داشت. استان ساسانی انبار (استان انبار امروزی در عراق) مرکز انبار آذوقه و مهمات برای زینستان‌های دورتر بود. در محل کنونی بصره زینستانی به نام بهشت‌آباد قرار داشت. از مرزبانان (رئیس پادگان‌ها)ی ایرانی که نامشان به ما رسیده هامرز و گرابزین را می‌توان نام برد که رئیس زینستان‌های حاشیه صحرا بودند.

اردشیر بابکان

اردشیر یکم یا اردشیر بابکان (یا پاپکان) بنیان‌گذار شاهنشاهی ساسانی (۲۲۶ - ۲۴۱ میلادی) است. اردشیر در پارسی میانه بصورت اَرتَخشَتر بوده بمعنی شهریاری مقدس (اَرتَه = مقدس و خشَتر = شاه).

او نزد مورخانی که در سده‌های نخستین هجری می ز‌یستد٬ پادشاهی خوش‌نام است. نیای او٬ ساسان٬ موبدی زردشتی بود که ریاست معبد آناهیتا را در پارس به عهده داشت. از این رو٬ خاندان ساسان در پارس از نفوذ و احترام لازم برخوردار بودند.

در زمانی که حکومت اشکانیان به دلیل اختلافات داخلی و جنگ های خارجی ضعیف شده بودند و در برابر رومیان کوتاه می‌آمدند، اردشیر (نوه ساسان) که قبلا حکمران پارس (عمدتاً فارس و کرمان) و نگهبان آتشکده آن بود به فکر تشکیل شاهنشاهى بزرگ افتاد. اردشیر به مردم می گفت که حکومت ملوک الطوایفی موجب آشفتگی اوضاع ایران شده است و نیز رواج ادیان و آیین های مختلف، دین زردشتی را تهدید می کند؛ او وعده می داد که اگر به قدرت برسد دین زردشتی را رسمیت خواهد بخشید و به جای شیوهٔ ملوک الطوایفی حکومت مرکزی مقتدری ایجاد خواهد کرد و وسعت مرزهای ایران را به قبل از حملهٔ اسکندر خواهد رسانید. اردشیر تقریباً به وعده های خود عمل کرد.

او ابتدا طغيان دارابگرد را فرونشاند و به كرمان تاخت و پادشاه آنجا بلاش (ولخش) را گرفت و پسر خود اردشیر را والی آنجا كرد. آنگاه بسال 223م. علم طغيان برافراشت، و پادشاهان خوزستان و عمان را مطيع خود كرد. اردوان قصد سركوب کردن اردشير كرد و به پادشاه خوزستان دستور داد اردشير را بازدارد و به تیسفون فرستد ولی اردشير پيش‌دستى كرد ابتدا شاذشاهپور شهريار اصفهان را شكست داد و كشت و آنگاه رو به اهواز نهاد و پادشاه خوزستان را از پاى درآورد و ولايت كوچك میشان را (در دهانهٔ دجله و كرانهٔ خليج فارس) فروگرفت. سرانجام نبرد بزرگى ميان اردشير و شاهنشاه اشكانی كه خود فرماندهى سپاه را داشت در جلگهٔ هرمزدگان خوزستان درگرفت و در روز 28 آوريل 224 م. سپاه اشكانی شكست خورد و اردوان كشته شد. چندى بعد اردشير پيروزمندانه وارد تيسفون گرديد و در ۲۳ ژوئن سال ۲۲۶ (میلادی) در معبد آناهیتا در استخر يا در تنگهٔ نقش رجب تاجگذارى كرد و عنوان «شاهنشاه ايران» را برگزيد، و ايران در تحت تسلط او درآمد. اما ارمنستان و گرجستان موقّتاً مستقل ماندند.

اردشير پس از تسخير سگستان و ابرشهر (در خراسان) و مرو و خوارزم و بلخ قدرت خود را بر نواحى شرقى نيز بسط داد و پادشاهان کوشان (درهٔ کابل و پنجاب) و توران قزدار (در جنوب کویته) و مكوران (يا مكران) سفیرانی بحضور او فرستادند، و او را به شاهنشاهى شناختند. آنگاه به ايران بازگشت و معابد بسیاری در شهرهای ایران برپا کرد و به جنگ رومیان رفت؛ زیرا دولت روم که خبر سقوط اشکانیان را شنیده بود، فرصت را غنیمت شمرده و در امور ارمنستان دخالت می کرد. او قصد داشت در آنجا حکومتی دست نشانده ایجاد کند. اردشیر به قصد جنگ با روميان در سال 228 م. از فرات گذشت. قيصر روم، الکساندر سِوِر سه سپاه مأمور حمله به ايران كرد، اردشير هر سه سپاه را درهم شكست و حرّان و نصیبین را گرفت و آنگاه روى به ارمنستان نهاد و خسرو پادشاه آنجا را شكست داد و كشت. پس از شکست دادن رومیان در مراسم تاجگذاری، همانند داریوش بزرگ گفت که به خواست اهورامزدا شاه ایرانیان می‌شود که مردمی نجیب و بزرگوار هستند و دروغ نمی‌گویند. مردم کرمان که اردشیر قبلاً در نظر داشت آنجا را پایتخت ایران کند به منظور نشان دادن خرسندی خود از پیروزی او بر اردوان و به شاهی رسیدنش، شهری را که در آن استان ساخته بود «به اردشیر» نامگذاری کردند. اين شهر كه نام آن از زمان چیرگی عرب‌ها بردسیر تلفظ می‌شود پیشتر روستای کوچکی بود که توسط اردشیر عمران و توسعه داده شده و به صورت شهر درآمده بود.

اردشير براى تقويت بنياد شاهنشاهى ايران كارهاى مؤثرى انجام داد، با رسمى كردن دین زردشت و تعقيب و كشتار شاهزادگان ساسانی بنياد سلطنت و حكومت را استوار ساخت. كارهاى بزرگ اردشير را بشرح زير مى‌توان خلاصه كرد:

ايجاد مركزيت و تبديل پادشاهان محلى به نجباى دربارى،

جمع‌آورى اوستا كه از روزگار بلاش یکم اشکانی آغاز شده بود،

رسمى كردن دين زردشت،

تقسيم مردم به طبقات،

ايجاد آرامش و امنیت،

زنده كردن سپاه جاويدان داريوش بزرگ،

تخفيف كيفرها.

اردشیر پاپکان ملی‌گرایی ایرانی را بر محور آموزشهای زرتشت احیاء کرد. با پیروی از روش اردشیر، دیلمیان و صفویان بعدا ملی‌گرایی ایرانی را بر محور ایراندوستی و مذهب شیعه زنده کردند. انديشه و سياست اردشير را در دو جمله خلاصه كرده‌اند: بجاى آزادى دورهٔ اشكانی بايد نظم و قانون واحدى حكمفرما باشد. دين و دولت بهم بسته‌اند، يكى بى‌ديگرى نپايد.

 

 سرگذشت اردشیر بابکان

وی پدر شاپور یکم ساسانی است. خانواده اردشیر وخود وی از روحانیون بنام زردشتی در منطقه فارس بودند. خود اردشیر نظامی بود امّا مانند نیاکانش به دین زردشت تعصّب بسی داشت و از اینکه میدید اشکانیان دین زردشتی را به عنوان دین رسمی کشور نمی پذیرفتند،خشمگین می شد.البتّه وی خواهان قدرت نیز بود. به همین خاطر با لشگری بزرگ در سال224میلادی، اردوان پنجم را شکست داد و به پادشاهی رسید.

سخنی از خسرو پرویز

 خسرو پرویز می گوید :

اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا.

آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند.

فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند. از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند.

بهترین خوراکی که منعمانشان می توانند به دست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آنرا از بیم دچار شدن به بیماریها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی خورند.(برگرفته از کتاب عقدالفرید پوشینه 2 برگ 5 چاپ قاهره)

 

ببین این شگفتی که دهـقـان چه گفت               بـدانـگـه که بگـشـــاد راز از نهـفـت


 به شهر کـجـاران به
دریـــای پـــــارس            چه گـویـد ز بـالا و پـهـنـای پــــــارس

                                             (فردوسی

بهمن جادويه، سردار سپاه ساساني

بهمن جادويه نام فرمان‌ده سپاه ساساني است كه در طي فتوح اسلامي در دهه‌ي 630 م. درگير دفاع از سواد عراق (= ميان‌رودان) در برابر اعراب مهاجم بود. او متعلق به دسته‌ي مادي يا پهلويك تحت رهبري رستم فرخ‌زاد در مدائن بود و به ضد عرب بودن آوازه داشت. او به سبب داشتن ابروهاي انبوه «ذوالحاجب» (داراي ابروان پرپُشت) خوانده شده، چنان كه مردان‌شاه، ديگر سردار ساساني نيز چنين ناميده شده بود. در زمان حمله‌ي خالد بن وليد در 633 م./ 12 ق. بهمن با سپاهي به ياري نيروهاي «اندرزگار»، كه رهسپار رويارويي با خالد در منطقه‌ي كسكر گرديده بود، فرستاده شد. هنگامي كه خالد اندرزگار را شكست داد، بازماندگاه سپاه او به بهمن جادويه پيوستند، او نيز وظيفه‌ي دفاع محلي را به جابان سپرد و خود به مدائن بازگشت. در زمان توقف لشكركشي خالد، وي همراه با طلايه‌ي سپاه ايران در بيرون از مدائن اردو زده بود.
در طي لشكركشي ابوعبيد بن مسعود ثقفي به سواد در 634 م./ 13 ق. رستم، بهمن را براي مقابله با او، همراه با نيرويي كه فيل و پرچم پلنگينه‌ي شاهانه (درفش كاويان) را در برداشت، روانه ساخت. بهمن مسلمانان را در بابل در غرب دجله بازگرداند و آنان را وادار به عبور از فرات كرد و خود در قس الناطف در كرانه‌ي شرقي فرات اردو زد. ابوعبيد در مروحه در آن سوي رود چادر زد، و هنگامي كه از روي پل شناور فرات عبور كرد و به ايرانيان حمله‌ور گشت، بهمن جادويه مسلمانان را همراه با پشتيبانان‌شان بر روي رود گرفتار نمود و در نبرد پل (يوم الجسر) در پاييز 634 م./ 13 ق. شكست سختي را بدانان وارد ساخت. در آن نبرد، ابوعبيد با لگدمال شدن در زير پاي فيلي كشته شد، پل شناور فرات را يك عرب گسست، و حدود چهار هزار عرب با غرق شدن در رود به هلاكت رسيدند. مثنا بن حارثه شيباني موفق به بستن دوباره‌ي پل شد و سه هزار عرب بازمانده را گرد آورد و بازآرايي كرد، هرچند برخي از آنان به مدينه بازگشتند. بهمن نتوانست اين پيروزي را پي گيري كند، چه، هنگامي كه سپاه وي در آستانه‌ي گذار از رود بود، خبر آمد كه دسته‌اي از فارسي‌هاي تحت فرمان فيروزان در مدائن، رستم فرخ‌زاد و دسته‌ي او را برانداخته‌اند، از اين رو بهمن روانه گرديد و به پاي‌تخت فراخوانده شد.
بهمن جادويه در نبرد قادسيه در 637 م./ 16 ق. در مركز سپاه ساساني تحت فرمان رستم فرخ‌زاد نيز مي‌جنگيد، كه در آن جا به دست قعقعه بن عمرو تميمي به انتقام مرگ ابوعبيد و ديگر كشته شدگان نبرد پل به قتل رسيد. اين ادعا كه بهمن در نبرد نهاوند جنگيده و كشته شده است، به سبب اشتباه انداختن او با مردان‌شاه است.

پیروز یکم

پیروز یکم یا فیروز، شاهنشاه ساسانی (۴۵۹ – ۴۸۳ میلادی)، پسر یزدگرد دوم، بعد از برادرش هرمز سوم به شاهى نشست، در روزگار او بدبختی از هر سوى به ایران روى آورد. ابتدا خشكسالی ديريازى (كه مدت آن را هفت سال نوشته‌اند) پيش آمد. پیروز بحسن تدبير بلا بگردانيد و بی‌تخفیف مالياتها و نظارت در توزيع خواربار در آسايش مردم كوشيد. ولى تاخت و تاز هیاطله نام و زندگانی او را بر باد داد. پیروز اگر چه كیداریان را مغلوب كرد اما در جنگ با خشنواز یاخشیون پادشاه هياطله، اسير شد و بوعدهٔ پرداخت غرامت رهائى يافت و فرزندش كواد (قباد) دو سال در گروگان بود. در جنگ بعدى پیروز و سپاهش بصحراى بی آب و علفى (صحراى آخال كنونی) افتادند و نابود شدند و هياطله تا مرو و هرات را گرفتند. از آثار پیروز ديوارى در شمال ايران (از دریای خزر در امتداد گرگان رود) است كه در مقابل هياطله كشيده است.


شاپور یکم

شاپور یکم (با املای پهلوی کتیبه‌ای: sh h p w h r y  و تلفظ:شَهپُهْر،[۱]) (سلطنت از ۲۴۱ - ۲۷۱ م)، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است.

او به سفارش پدر و پس از مرگ وی به تخت نشست. در سکه‌های اردشیر تصویر شاپور به عنوان نایب‌السلطنه درج شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود.

در عرصهٔ نظامی شاپور، چنانکه که خود در کتیبه‌ای تصریح کرده‌است، در سال ۲۴۲ گردیانوس امپراتور روم را که به ایران تاخته بود شکست داد و کشت. فیلیپ عرب (امپراتور بعدی) را مجبور به پرداخت غرامتی هنگفت و واگذاری زمین‌های زیادی به ایران کرد. همچنین در سال ۲۶۰ والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور حک پیکره‌ای عظیم در دل کوه رحمت در نقش رستم داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد در حالی که امپراتور فروتنانه در برابر وی زانو زده‌است.

غلبه بر والریان

 

پس از غلبه کردن شاپور اول بر ارمنستان، وی به انتاکیه یورش برده و آنجا را تصرف می کند. والرین، امپراتور روم، پسرش را به غرب فرستاده و خود برای مقابله با ایرانیان راهی شرق می شود. وی به سال ۲۵۷ موفق به باز پس گیری انتاکیه شده ولی دو سال بعد پیش از مواجهه با شاپور در اثر طاعون بسیاری از لژیون‌های خود را از دست می دهد و در نهایت چندی بعد (در اواخر سال ۲۵۹ یا اوایل ۲۶۰) در جنگ اِدِسا، در ترکیه فعلی و شمال انتاکیه در کشور خود از شاپور شکست خورده، اسیر و در نهایت کشته می شود.

از شاپور کتیبه‌هایی به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی باقی مانده‌است.

 تندیس مومی

 

در موزه تاریخ فارس در شهر شیراز تندیس‌هایی مومی از پادشاهان هخامنشی و ساسانی قرار داده شده است. تصویر روبرو تندیس مومی شاپور اول پادشاه ساسانی است.

خسرو دوم معروف به خسرو پرویز پادشاه ساسانی (590 الی 628 میلادی)

خسرو پرویز از طریق وستهم و وندوی دو نفر از بزرگان ایران پس از خلع هرمزد چهارم به پادشاهی رسید. خسروپرویز در این روزگار در آذرآبادگان بود و چون به شاهی رسید شتابان به تیسفون رفت و در سال ۵۹۰ م. تاج سلطنت به سر نهاد. چندی بعد هرمزد پدر او که پس از خلع از سلطنت کور شده بود به قتل رسید . بنابر رأی ثئوفیلاکوس این کار به امر خسرو پرویز واقع شد ولی بعضی می‌گویند خسرو رضایت ضمنی بقتل او داد.

در این ایام بهرام چوبین سردار معروف ایرانی که از مردم ری و پسر بهرام گشتسب و از دودمان بزرگ مهران بود پس از آن که در زمان هرمزد بر طوایف سرحدات شمال و مشرق بر ترکان فایق آمد به فرماندهی کل نیروی ایران در برابر رومیان منصوب شد لیکن در این جنگ او شکست خورد. هرمزد او را بطرز موهنی از فرماندهی خلع کرد. این فرمانده که بسیار قادر و در بین سربازان خود نهایت محبوبیت را داشت پس از خلع شدن آرام ننشست و چون خسرو پرویز بتخت نشست علم مخالفت برافراشت و به خسروپرویز شورید و از آنجا که او نیرومند بود و شاه ایران تازه بر تخت سلطنت نشسته بود خسرو را هزیمت کرد و خسرو به هزیمت به نزد امپراتور موریکیوس امپراتور روم رفت و نیز فاتحانه بپایتخت درآمد و تاج شاهی بر سر نهاد ولی دولت او مستعجل بود و مصادف با شورشها و مخالفت‌های روحانیان شد. گرچه یهود او را حمایت مالی می‌کردند و از حامیان خود می‌شمردند ولی وندوی که دستگیر و زندانی شده بود به‌وسیلهٔ چند تن از بزرگان از زندان رهایی یافت و پیشرو مخالفان وهرام شد. توطئه وندوی بجایی نرسید وهرام شورش را خاتمه داد و فرونشاند. وندوی به نزد برادر به آذربایجان رفت و نزد برادر خود وستهم که برای خسروپرویز علم برداشته بود مستقر شد و در این بین قیصر خسروپرویز را حمایت کرد بشرط آنکه شهرهای دارا و مایفرقط (میافارقین) را به روم واگذارد. خسروپرویز این پیشنهاد را قبول کرد و او خسروپرویز را با لشکری به ایران فرستاد و پس از جنگهای خونین که یک سوی آن وهرام با لشکریانش بود و سوی دیگر خسرو پرویز با لشکر رومی و اتباع ارمنی موشل و ایرانیانی که به او پیوسته بودند سرانجام وهرام را در گنزک آذربایجان منهزم کرد. وهرام به بلخ رفت و در آن جا بیاسود و چندی بعد به دستور خسروپرویز کشته شد. مؤبدان چندان از بازگشت خسرو راضی نبودند زیرا این پادشاه از روم این ارمغان را همراه داشت که نسبت به اوهام و خرافات نصاری میلی حاصل کرده بود و مؤبد او در این عقاید زنی عیسوی شیرین‌نام بود که سوگلی حرم او بود. با وجود آنکه خسرو بر وهرام دست یافته بود ولی همیشه خطری که از جانب بزرگان او را تهدید می‌کرد برجای خود باقی بود و سرانجام «وندوی» و «وستهم» دو سرداری که بیاری او برخاسته بودند مورد خشم سلطان قرار گرفتند پس خسرو وندوی را هلاک کرد و وستهم به خراسان رفت و مدت ده سال در آن خطه بیاری افواج دیلمی و جنگجویان باقی مانده از لشکر وهرام سلطنت کرد و چنانکه سکه‌ها نشان می‌دهد وستهم دو تن از شاهان کوشانی بنام شاوگ و پریوگ را به فرمان خود درآورد. خسرو که خبر طغیان وستهم را شنیده بود ابتدا ترسید ولی براثر نصایح یکی از اسقفهای عیسوی سبهریشوع تشجیع شد و سرانجام وستهم را پس از جنگها و دسیسه‌ها از پای درآورد و بر اثر آن سبهریشوع را به پاداش این کمک بجای یشوع‌یبه که جهان را بدرود گفته بود بمقام جاثلیقی نصب کرد.

چند سالی نگذشته بود که موریکیوس امپراتور روم که بدست فوکاس کشته شده بود بهانه بدست خسروپرویز داد تا او جنگی را با روم آغاز کند. فوکاس به دست هرقل (هراکلیوس) خلع شد ولی جنگ بپایان نرسید. سرداران در جنگ با رومیها فتوحات نمایانی کردند و شهرهای الرها و انطاکیه و دمشق را تسخیر نمودند سپس اورشلیم را نیز گرفتند و صلیب مقدس را از آنجا به تیسفون فرستادند و عاقبت اسکندریه و بعضی از نواحی مصر که از زمان هخامنشیان از تصرف دولت ایران بدررفته بود بدست ایرانیان افتاد. در این تاریخ یعنی در ۶۱۵ م. قدرت و شوکت خسروپرویز به اوج تعالی رسید و در سرحدات نیز مهاجمات پادشاهی که نسبش به هفتالیان می‌پیوست و تابع خاقان ترک بود به پای‌مردی یکی از سرداران خسرو موسوم به سمبات باگراتونی ارمنی دفع شد و این پادشاه به خاک هلاکت افتاد. قسمتی از شمال غربی هندوستان نیز طوق اطاعت شاهنشاه ایران را بگردن نهادند و وجود سکه‌های خسرو در این نواحی شاهد این مدعا است.

بزرگ‌ترین سرداران لشکر ایران دو تن بودند یکی شاهین وهمن‌زادگان که سمت پادگوسپانی غرب داشت و دیگر فرخان که او را رومیزان هم می‌گفتند و او دارای لقب شهروراز (گراز کشور) بود. شاهین در آسیای صغیر فتوحات بسیار کرد و شهر کالسدون را در برابر قسطنطنیه بتصرف آورد. و پس از آن درگذشت، شاید هم به فرمان خسرو او را به هلاکت رسانیده اما شهروراز که بلاد عظیمه شامات و بیت‌المقدس را گرفته به محاصره قسطنطنیه همت گماشت ولی وسیله عبور از بسفورد و ورود به ساحل اروپایی را نداشت. عاقبت فراکلیوس موفق شد که از پیشرفت سپاه فاتح ایران جلوگیری کند و افواج شاهنشاه را پس راند و آسیای صغیر و ارمنستان را فتح نماید و به آذربایجان درآید و در ۶۲۳ م. شهر کنزگ را تسخیر و آتشکدهٔ بزرگ آذرگشتسب را ویران کند.

خسرو در موقع فرار از این شهر آتش مقدس را بهمراه برد و در سالهای بعد قوم خزر از نژاد ترک که در ظرف نیمه اخیر قرن ششم در قفقاز مسکن گزیده بودند دربند را بچنگ آورده با قیصر روم عقد مودت بستند قیصر در این وقت لشکر به بین‌النهرین کشید و در ۶۲۸ م. کاخ سلطنتی او در دستگرد به تصرف رومیان درآمد و تیسفون در خطر محاصره افتاد خسروپرویز پایتخت را ترک کرد و خود را به مأمنی کشید و چیزی نگذشت که در اثنای شورشی کشته شد.

خسروپرویز یکی از شاهان با اقتدار ساسانی است شهریاری بود که خود را چنین می‌خواند «انسانی جاویدان در میان خدایان و خدایی بسیار توانا در میان آدمیان، صاحب شهرت عظیم، شهریاری که با خورشید طالع می‌شود و دیدگان شب عطاکردهٔ اوست». خسروپرویز گنج شاهی بزرگ فراهم آورد و بنا بروایات تاریخ‌نویسان دربارهٔ گنجهای او: آنچه بسال ۱۸ سلطنت خود بگنج خود در تیسفون نقل کرد قریب ۴۶۸ میلیون مثقال زر بود و علاوه بر آن کثیری جواهر و جامه‌های گرانبها بر تخمینی که خسروپرویز پس از سقوط خود از مال و گنج خود زده دارایی او خیلی بیش از این میزان بوده‌است بعد از سیزده سال سلطنت در گنج او ۸۰۰ میلیون مثقال نقود جمع شده بود و چون پادشاهی او به سی سال رسید با وجود جنگهای طولانی و پرخرجی که کرد میزان نقود او به ۱۵۰ میلیون مثقال بالغ گردید افزایش ثروت او در سالهای اخیر بسبب وصول بقایای مالیاتی بود که بدون اندک ترحم و رعایتی از مردم می‌گرفت این پادشاه کینه‌توز و درون‌پوش و عاری از دلیری و شهامت بود، اما اگر چه آزمند بود ولی امساک نداشت و برای جلال خود از بذل مال به جهت تجمل دریغ نمیکرد چون غیبگویان به او گفته بودند که اقامت تیسفون بر او نامبارک است اقامتگاه او قلعهٔ دستگرد یا دستگرد خسرو بود که نویسندگان عرب آنرا الدسکره یا دستکرة‌الملک می‌خواندند و این محل در کنار شاهراه نظامی بود که از بغداد به همدان می‌رفت و در مسافت ۱۰۷ کیلومتر تقریباً از پایتخت به طرف شمال شرقی نزد شهر قدیم ارتمیه قرار داشت.

خسروپرویز یکی از شاهان عیاش بود و دوشیزگان و بیوه‌زنان و زنان صاحب اولاد را که زیبا می‌یافت به حرم خود می‌آورد و هروقت می‌خواست زن می‌گرفت محبوبهٔ خسرو شیرین نام که عیسوی بود و بعضی از مورخان او را یونانی دانسته‌اند، این زن در اوائل سلطنت خسرو به عقد او درآمد و با وجودی که از حیث منزلت از مریم دختر قیصر پائین‌تر بود در خسرو نفوذی تمام داشت و باز مشهور است که خسرو خواهر وهرام چوبین را بنام گردیگ به زنی گرفت مجالس عیش و عشرت خسرو پرویز زبان‌زد تاریخ‌نویسان عرب و ایران است مطبخ خسروپرویز و الوان اغذیهٔ او مشهور است مطربان و مغنیان خسروپرویز مشهور آفاق بوده‌است و از مطربان معروف او سرکش و باربذ یا پهلبد و ریدک خوش ارز است. اسب خسروپرویز بنام شبدیز است و در تاریخ و اشعار ایرانی به کرات از آن نام برده شده‌است و نیز «گنج بادآورده» از گنجهایی است که تاریخ‌نویسان ایرانی آن را به خسروپرویز نسبت می‌دهند. ظهور پیغمبر اسلام بعهد او بود و او مدت ۳۸ سال بر ایران حکم راند و سرانجام در (3 آوریل 628) به تائید پسرش شیرویه کشته شد.