دیگان ویلداخجسته و پیروز

 

 

          بزبان پهلوی دی و دیو باشد؛ بدان سبب این ماه را دی خوانند که درشت بود و زمین از خرمیها دور مانده بود، و آفتاب در جدی بود، و اول زمستان باشد. (نوروز نامه خیام)

 

به ایرانیان آن زمان گفت شاه

که فردا شما را همین است راه

هر آنکس که دارید نام و نژاد

به دادار خورشید باشید شاد

 

پیش از این با جشن های ماهانه درگاهشمار ایرانی آشنا گشته ایم و نیک می دانیم ایرانیان یکی شدن نام روز و ماه را به سور می نشستند. دی، یکی از نام های مزدااهورا می باشد که به چم (معنای) آفریننده و دادار است (باید دانسته شود که دیو در فرهنگ و زبان باستانی ایران و هند از نام های خداوند است و مفهوم امروزین آن از معنای راستین آن بسیار دور است). از  میان نام های سی گانه نهاده شده بر روزها، ۴روز دارای نام مزدا می باشد:

۱-  روز نخست؛ اورمزد

۲- روز هشتم؛ دی بآذر (آفریننده آذر)

۳-  روز پانزدهم؛ دی بمهر (آفریننده مهر)

۴-  روز بیست و سوم؛ دی بدین (آفریننده دین)

 

پس ما در دی ماه دارای ۴ روز هستیم که نام ماه و روز یکی می گردد و دارای ۴ جشن دیگان خواهیم بود. در گاهشمار امروزین ما این جشن ها در تاریخ های زیر می باشد.

۱- ۲۵آذر ماه

۲- ۲ دی ماه

۳- ۹ دی ماه

۴- ۱۷ دی ماه

 

دگر بار در فرهنگ سراسر شادی سرزمینمان به سور جشن های دیگان مینشینیم و از دادار می خواهیم این سرزمین را از دروغ، دشمن و خشکسالی برهاند.

                                                                                                                      ایدون چنین باد

منبع

  

 

 

 

اگر مرگ داد است بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر تو را راه نیست

درین جای رفتن نه جای درنگ

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست

چو داد آمدش جای فریاد نیست

دل از نور ایمان گر آگنده ای

تو را خامشی به که تو بنده ای

برین کار یزدان تورا راه نیست

اگر جانت با دیو انباز نیست

 

پنجم دی ماه سالروز درگذشت اشو زرتشت فرا می رسد:

بر فروهر زرتشت پیام آور راستی ها

 و پاکی ها درود باد

 

زرتشت را باید از نخستین پیامبران یکتاپرست جهان دانست که مردم را به پرستش اهورامزدا (= دانای بزرگ هستی بخش) فراخواند. زادگاه او را شمال شرقی ایران، ری و یا آذربایجان دانسته اند. پدرش پوروشسب و مادرش دغدو نام داشت. زمان وی را مورخین از ۶۵۰۰ سال قبل از میلاد تا ۶۰۰ سال قبل از میلاد ثبت کرده اند. طبق تاریخ دینی زرتشتیان زمان زایش اشو زرتشت ۱۷۶۸ سال پیش از زایش مسیح در خورداد روز فروردین ماه (ششمین روز فروردین)  می باشد. زنده یاد استاد پورداود نیز زمان اشو زرتشت را در حدود ۱۱۰۰ سال قبل از زایش مسیح می داند که این زمان با دیگر شواهد تاریخی سازگاری بیشتری دارد.

آئین زرتشت بر نه اصل استوار است که هر یک را شرح کوتاهی می دهیم:

 

۱-   باور به یکتایی خدا

۲-   باور به پیامبری اشو زرتشت

۳-  باور به بقای روان و جهان واپسین (جهان مینوی)

۴-    باور به اشا ( راستی و هنجار هستی)

۵-    باور به گوهر آدمی و آدمیت

۶-   باور به هفت پایه کمال؛ اهورامزدا دارای شش فروزه می باشد. وهومن (منش نیک اردیبهشت (راستی و پاکی)، شهریور (شهریاری بر خویش سپندارمزد ( مهر و وفای به عهد خرداد ( کمال جوئی) و امُرداد (بی مرگی و جاودانگی). هر انسان با تمرین و کوشش می تواند از این شش فروزه برخوردار گردد و در پایه هفتم تکامل خویش جز خدا نبیند.

۷-   باور به داد و دهش و دستگیری از نیازمندان

۸-   باور به مقدس بودن چهار آخیشج (عنصر) آب، باد، خاک و آتش

۹-  باور به فرشکرد؛ فرشکرد به معنای تازه کننده جهان می باشد. هر انسانی باید به دنبال یافتن روش های نوین در زندگی برای رسیدن به اهداف انسانی مشترک باشد.

 

یکی از واژگان ادب زرتشتی ایزد می باشد که ناآشنایی با این واژه انحرافات بسیاری را در طی زمان ایجاد کرده است. ایزد از ریشه یز به معنی قابل احترام و ستایش است. در آئین زرتشت تمام چیزهای خوب،  قابل احترام و ستایش هستند. مانند عهد، هوا، زمین، راستی، آتش، انسان و . . .  در میان ایزدان گیتی اشو زرتشت رَد (سالار) تمام ایزدان می باشد. در میان ایزدان مینوی نیز اهورامزدا که یگانه خالق جهان می باشد ولاترین مقام را داراست.

اوست ( اهورامزدا) یگانه آفریننده جهان

                                                (یسنا ۴۴-۷)

اشو زرتشت هفتاد و هفت ساله در هنگامه یورش تورانیان درماه دی روز خور (۵ دی)  زمانی که در آتشکده بلخ در حال ستایش و سپاس مزدااهورا بود به دست توربراتور کشته میشود. بسیاری بر این باورند که مقبره مزارعلی در شهر مزارشریف افغانستان که به باور گروهی از شیعیان آرامگاه علی بن ابوطالب است!!! در حقیقت آرامگاه اشو زرتشت می باشد.

 

درشهنشاه نامه استاد بزرگ فردوسی بیت های زیبایی در مورد زرتشت آمده است که از ان جمله می توان به بیت های زیر اشاره داشت:

 

 

در ایوان گشتاسب هر سوی کاخ

درختی گشن بود و بسیار شاخ

همه برگ وی پند و بارش خرد

کسی کو خرد پرورد کی مرد

خجسته پی و نام زردهشت

که آهرمن بد کنش را بکشت

به شاه کیان گفت پیغمبرم

سوی تو خرد رهنمون آورم

چو بشنید ازو شاه به دین به

پذیرفت ازو راه و آئین به

 

منبع

گفتار اندر داستان فرود سیاوش  (13)

بکین پدر جمله پشت آوریمبگوکین سوار سرافراز کیستنگه کرد ز افراز بالا تخواربدو گفت کین اژدهای دژمکه دست نیای تو پیران ببستبسی بی​پدر کرد فرزند خردپدر نیز ازو شد بسی بی​پسربایران برادرت را او کشیدوراگیو خوانند پیلست و بسچو بر زه بشست اندر آری گرهسلیح سیاوش بپوشد بجنگبکش چرخ و پیکان سوی اسپ رانپیاده شود بازگردد مگرکمان را بزه کرد جنگی فرودبزد تیر بر سینه​ی اسپ گیوز بام سپد کوه خنده بخاستبرفتند گردان همه پیش گیوکه اسپ است خسته تو خسته نه​ییبرگیو شد بیژن شیر مردکه ای باب شیراوژن تیزچنگچرا دید پشت ترا یک سوارز ترکی چنین اسپ خسته بدستبدو گفت چون کشته شد بارگیهمی گفت گفتارهای درشتبرآشفت گیو از گشاد برشبدو گفت نشنیدی از رهنماینه تو مغز داری نه رای و خرددل بیژن آمد ز تندی بدردکه زین را نگردانم از پشت اسپوزآنجا بیامد دلی پر ز غم مگر دشمنان را به مشت آوریمکه بر دست و تیغش بباید گریستببی دانشی بر چمن رست خارکه مرغ از هوا اندر آرد بدمدو لشکر ز ترکان بهم برشکستبسی کوه و رود و بیابان سپردبپی بسپرد گردن شیر نربجیحون گذر کرد و کشتی ندیدکه در رزم دریای نیلست و بسخدنگت نیابد گذر بر زرهنترسد ز پیکان تیر خدنگمگر خسته گردد هیون گرانکشان چون سپهبد بگردن سپرپس آن قبضه​ی چرخ بر کف بسودفرود آمد از باره برگشت نیوهمی مغز گیو از گواژه بکاستکه یزدان سپاس ای سپهدار نیوتوان شد دگر بار بسته نه​ییفراوان سخنها بگفت از نبردکجا پیل با تو نرفتی بجنگکه دست تو بودی بهر کارزاربرفتی سراسیمه برسان مستبدو دادمی سر به یکبارگیچو بیژن چنان دید بنمود پشتیکی تازیانه بزد بر سرشکه با رزمت اندیشه باید بجایچنین گفت را کس بکیفر بردبدادار دارنده سوگند خوردمگر کشته آیم بکین زرسپسری پر ز کینه بر گستهم

تصویر برگزیده این هفته

پرونده:ChosroesHuntingScene.JPG

انوشیروان

خسرو انوشیروان یا خسرو یکم معروف به انوشیروان دادگر، شاهنشاه ساسانی بود.ریشه‌شناسی لقب

صورت پهلوی واژهٔ انوشیروان انوشگ‌روان است که از دو جزء انوشگ و روان تشکیل شده‌است. انوشگ (در فارسی کنونی انوشه) به معنی بی‌مرگ، باقی یا خوش و خرم[۱] است. معنی جزء دوم هم که مشخص است. پس انوشه‌روان را می‌توان تحت‌اللفظی روان بی‌مرگ یا روان خوش و خرم ترجمه کرد. لیکن مورد استعمال این ترکیب در پهلوی شبیه آنِ مرحوم در فارسی کنونی‌است. مثلاً در کتیبهٔ پهلوی یادبودی که در کازرون پیدا شده‌است در چند سطر اول چنین آمده‌است: «<۱> این آرامگاه <۲>[برای] انوشروان نیکزاد <۳> دخت مهرین شاد <۴> کرد (ساخته شد)...»[۲]

 پادشاهی

او پسر قباد پسر پیروز بود. مادر وی دختری دهقان بود. قباد در نیشاپور او را بزنی گرفت. پس از قباد بر سر پادشاهی با برادران خود کبوس و جام به ستیزه برخاست و بیاری مهبود وزیر بپادشاهی رسید. او در آغاز حکومت خود طرفداران آیین مزدک را قتل‌عام کرد.

انوشیروان عادت و آیین و شمایل نیکو داشت و عدل و داد نیکو نهاد. ترتیب خراج ملک و ضبط لشکر داد و دفتر عرض و عارض، او پیدا کرد. کتاب کلیله و دمنه در عهد او از هند به ایران آوردند.

ظهور خسرو اول مطلع درخشانترین دورهٔ عهد ساسانی است. فرقهٔ خطرناک مزدکی مغلوب و سرکوب شده بود در داخله صلح و سلم حکمفرما بود. در روایات شرقی خسرو اول نمونهٔ دادگستری و جوانمردی و رحمت است و مؤلفان عرب و ایرانی حکایات بسیار در وصف جد و جهد او برای حفظ عدالت نقل کرده‌اند.

مشهورترین بنایی که پادشاهان ساسانی ساخته‌اند قصری است که ایرانیان طاق کسری یا ایوان کسری می‌نامند و هنوز ویرانهٔ آن در محلهٔ اسپانبر موجب حیرت است. ساختمان این بنا را به خسرو اول انوشیروان نسبت داده‌اند.

عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران با سلطنت خسرو انوشیروان آغاز می‌شود. ایران در زمان انوشیروان چنان عظمتی یافت که حتی از عهد شاهپوران بزرگ نیز درگذشت و توسعهٔ ادبیات و تربیت معنوی این عهد را کیفیت مخصوص بخشید.

خسرو انوشیروان از دودمان ساسانیان و یکی از بزرگ‌ترین پادشاهان ایران بود که به دادگری پرآوازه شده‌است. او جنبش مزدکیان را سرکوب کرد، در برابر زیاده‌خواهی‌های رومی‌ها ایستاد، حبشی‌ها را از یمن بیرون کرد، به یورش‌های هفتالیان به خاک ایران پایان داد، دانشگاه گندی‌شاپور را به کوشش وزیر خردمندش، بزرگمهر، رونق داد و سازمان اداری، مالی و ارتش پارس را بهبود بخشید. در نزدیک ۵۰ سال فرمان‌روایی انوشیروان(۵۷۹-۵۳۱ میلادی)، سرزمین ایران از سند تا دریای سرخ گسترش یافت.


 

 منابع

  • اکبرزاده، داریوش. کتیبه‌های پهلوی. تهران: پازینه، ۱۳۸۵.
  • لغت‌نامهٔ دهخدا، ← مزدک
  • ایران در زمان ساسانیان
  • مکنزی، دیوید نیل. فرهنگ کوچک زبان پهلوی. ترجمهٔ مهشید میرفخرایی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۹.

دادگری انوشیروان واقعیت یا افسانه (روزنامه شرق)

کلیک کنید

گفتار اندر داستان فرود سیاوش  (12)

نگر نامور طوس را نشکنیو دیگر که باشد مر او را زمانچو آمد سپهبد بر این تیغ کوهترا نیست در جنگ پایاب اویفرود از تخوار این سخنها شنیدخدنگی بر اسپ سپهبد بزدنگون شد سر تازی و جان بدادبلشکر گه آمد بگردن سپرگواژه همی زد پس او فرودکه ایدون ستوه آمد از یک سوارپرستندگان خنده برداشتندکه پیش جوانی یکی مرد پیرسپهبد فرود آمد از کوه سرکه اکنون تو بازآمدی تندرستبپیچید زان کار پرمایه گیوچنین گفت کین را خود اندازه نیستاگر شهریارست با گوشوارنباید که باشیم همداستاناگر طوس یک بار تندی نمودهمه جان فدای سیاوش کنیمزرسپ گرانمایه زو شد ببادبخونست غرقه تن ریونیزگرو پور جمست و مغز قبادهمی گفت و جوشن همی بست گرمنشست از بر اژدهای دژمفرود سیاوش چو او را بدیدهمی گفت کین لشکر رزمسازهمه یک ز دیگر دلاورترندولیکن خرد نیست با پهلواننباشند پیروز ترسم بکین ترا آن به آید که اسپ افگنینیاید به یک چوبه تیر از کمانبیاید کنون لشکرش همگروهندیدی براوهای پرتاب اویکمان را بزه کرد و اندر کشیدچنان کز کمان سواران سزددل طوس پرکین و سر پر ز بادپیاده پر از گرد و آسیمه سرکه این نامور پهلوان را چه بودچگونه چمد در صف کارزارهمی از چرم نعره برداشتندز افراز غلتان شد از بیم تیربرفتند گردان پر اندوه سربآب مژه رخ نبایست شستکه آمد پیاده سپهدار نیورخ نامداران برین تازه نیستچه گیرد چنین لشکر کشن خواربه هر گونه​ی کو زند داستانزمانه پرآزار گشت از فرودنباید که این بد فرامش کنیمسواری سرافراز نوذرنژادازین بیش خواری چه بینیم نیزبنادانی این جنگ را برگشادهمی بر تنش بر بدرید چرمخرامان بیامد براه چرمیکی باد سرد از جگر برکشیدندانند راه نشیب و فرازچو خورشید تابان بدو پیکرندسر بی​خرد چون تن بی​روانمگر خسرو آید بتوران زمین

گفتار اندر داستان فرود سیاوش  

بدان تا بخاک اندر آید سرشبداند سپهدار دیوانه طوسفرود دلاور برانگیخت اسپکه با کوهه​ی زین تنش را بدوختبیفتاد و برگشت ازو بادپایخروشی برآمد ز ایران سپاهدل طوس پرخون و دیده پرابز گردان جنگی بنالید سختنشست از بر زین چو کوهی بزرگعنان را بپیچید سوی فرودتخوار سراینده گفت آن زمانسپهدار طوسست کامد بجنگبرو تا در دژ ببندیم سختچو فرزند و داماد او را برزمفرود جوان تیز شد با تخوارچه طوس و چه شیر و چه پیل ژیانبجنگ اندرون مرد را دل دهندچنین گفت با شاهزاده تخوارتو هم یک سواری اگر ز آهنیاز ایرانیان نامور سی هزارنه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاکوگر طوس را زین گزندی رسدبکین پدرت اندر آید شکستبگردان عنان و مینداز تیرسخن هرچ از پیش بایست گفتز بی​مایه دستور ناکاردانفرود جوان را دژ آباد بودهمه ماهرویان بباره بدندازان بازگشتن فرود جوانچنین گفت با شاهزاده تخوار نگون اندر آید ز باره برشکه ایدر نبودیم ما بر فسوسیکی تیر زد بر میان زرسپروانش ز پیکان او برفروختهمی شد دمان و دنان باز جایزسر برگرفتند گردان کلاهبپوشید جوشن هم اندر شتاببلرزید برسان برگ درختکه بنهند بر پشت پیلی سترگدلش پر ز کین و سرش پر ز دودکه آمد بر کوه کوهی دماننتابی تو با کار دیده نهنگببینیم تا چیست فرجام بختتبه کردی اکنون میندیش بزمکه چون رزم پیش آید و کارزارچه جنگی نهنگ و چه ببر بیاننه بر آتش تیز بر گل نهندکه شاهان سخن را ندارند خوارهمی کوه خارا ز بن برکنیبرزم تو آیند بر کوهسارسراسر ز جا اندر آرند پاکبه خسرو ز دردش نژندی رسدشکستی که هرگز نشایدش بستبدژ شو مبر رنج بر خیره​خیرنگفت و همی داشت اندر نهفتورا جنگ سود آمد و جان زیانبدژ درپرستنده هفتاد بودچو دیبای چینی نظاره بدندازیشان همی بود تیره​روانکه گر جست خواهی همی کارزار

گفتار اندر داستان فرود سیاوش(10)

چو از تیغ بالا فرودش بدیدچنین گفت با رزم دیده تخوارکه آمد سواری و بهرام نیستببین تا مگر یادت آید که کیستچنین داد پاسخ مر او را تخوارچهل خواهرستش چو خرم بهارفریبنده و ریمن و چاپلوسچنین گفت با مرد بینا فرودچو آید به پیکار کنداورانبدو گر کند باد کلکم گذاربتیر اسپ بیجان کنم گر سواربدو گفت بر مرد بگشای بربداند که تو دل بیاراستیچنین با تو بر خیره جنگ آوردچو از دور نزدیک شد ریونیزز بالا خدنگی بزد بر برشبیفتاد و برگشت زو اسپ تیزببالا چو طوس از میم بنگریدچنین داستان زد یکی پرخردچنین گفت پس پهلوان با زرسپسلیح سواران جنگی بپوشتو خواهی مگر کین آن نامدارزرسپ آمد و ترگ بر سر نهادخروشان باسپ اندر آورد پایچنین گفت شیر ژیان با تخوارببین تا شناسی که این مرد کیستچنین گفت با شاه جنگی تخوارکه این پور طوسست نامش زرسپکه جفتست با خواهر ریونیزچو بیند بر و بازوی و مغفرت ز قربان کمان کیان برکشیدکه طوس آن سخنها گرفتست خوارمرا دل درشتست و پدرام نیستسراپای در آهن از بهر چیستکه این ریونیزست گرد و سوارپسر خود جزین نیست اندر تباردلیر و جوانست و داماد طوسکه هنگام جنگ این نباید شنودبخوابمش بر دامن خواهراناگر زنده ماند بمردم مدارچه گویی تو ای کار دیده تخوارمگر طوس را زو بسوزد جگرکه بااو همی آشتی خواستیهمی بر برادرت ننگ آوردبزه برکشید آن خمانیده شیزکه بر دوخت با ترگ رومی سرشبخاک اندر آمد سر ریو نیزشد آن کوه بر چشم او ناپدیدکه از خوی بد کوه کیفر بردکه بفروز دل را چو آذرگشسپبجان و تن خویشتن دار گوشوگرنه نبینم کسی خواستاردلی پر ز کین و لبی پر ز بادبکردار آتش درآمد ز جایکه آمد دگرگون یکی نامداریکی شهریار است اگر لشکریستکه آمد گه گردش روزگارکه از پیل جنگی نگرداند اسپبکین آمدست این جهانجوی نیزخدنگی بباید گشاد از برت

ارتش اشكاني

گرچه پيرامون تركيب و سازمان ارتش اشكاني مانند ارتش هخامنشي مدرك‌هاي درست و كاملي در دست نيست، اما شرحي كه مورخان معتبر رومي از رشادت و چالاكي و مهارت سوارنظام پارث در تيراندازي ذكر كرده اند و بنا بر آن‌چه از شرح رويدادهاي جنگ‌هاي بين ايران و و روم برمي‌آيد، مي‌توان گفت كه پادشاهان اشكاني پيروزي‌هاي درخشان خود را در برابر رومي‌ها مديون مانورهاي برق آسا و دلاوري‌هاي اين رسته هستند و شهرت و افتخار تاريخي سواران ايران در واقع از همين دوره آغاز مي شود. پس در اين كه رسته‌ي اصلي و عمده‌ي ارتش ايران در دوران اشكاني قسمت سواران بوده محل ترديد نيست وبه علاوه رسته‌ي پياده و اسواران‌هاي جماز هم به كار مي‌رفته است. بنابر آنچه از گفته‌هاي مورخين رومي مانند پلوتارك، ژوستين و غيره بر مي‌آيد، سوارنظام ايران در زمان اشكانيان به دو قسمت ممتاز تقسيم مي شده است: سوار سبك اسلحه. 2- سوار سنگين اسلحه

سوار سبك اسلحه

اين رسته عامل حركت و مانور و بيش‌تر براي اجراي حركت‌هاي سريع، مانورهاي پر وسعت، عمليات تأخيري، دستبرد، اكتشافات، پوشش و جنگ آن‌ها در تيراندازي به حدي بوده كه اغلب در موقع تاخت به چابكي روي زين برگشته و به طور قيقاج تير مي‌انداختند و با اين وصف تيرشان كمتر به خطا مي رفت.

AWT IMAGE

در آغاز نبرد دسته‌هاي سوار سبك اسلحه از چند طرف دشمن را مورد حمله قرار مي دادند و تيرهاي خود را به شدت بر سر دشمن مي‌باريدند حتي اگر دشمن مبادرت به حمله مي كرد از در آويختن با وي و مبارزه تن به تن احتراز مي‌كردند و به جنگ و گريز مي پرداختند و همين كه دشمن را مدتي دنبال خود مي‌كشانيدند و او را از هر حيث فرسوده و خسته مي‌كردند، از جلوي او عقب نشيني كرده جاي خود را به سوار نظام سنگين اسلحه واگذار مي‌نمودند و آن‌ها با وارد ساختن ضربت‌هاي قطعي دشمن را منكوب و متلاشي مي‌ساختند. بنابر روايات برخي از مورخان كار ديگر سوارهاي سبك اسلحه بلندكردن گرد و غبار بود تا در پناه آن دشمن نتواند ميزان استعداد يا سمت عقب نشيني آن‌ها را تشخيص بدهد.

AWT IMAGE

سوار سنگين اسلحه

اين رسته عامل ضربت و رزم نزديك و تن به تن بود و به همين جهت اين سوارها سراپا غرق در آهن پولاد مي شدند. اسلحه تدافعي آن‌ها عبارت از جوشن چرمي بلندي بود كه تا زانو مي‌رسيد و روي آن قطعه‌هايي از آهن مي‌دوختند، كلاه خود فلزي آن‌ها طوري بود كه پشت گردن و قسمتي از صورت را محفوظ مي داشت؛ شلوارشان چرمي و تا روي پا مي‌رسيد و اسب‌هاي خود را با برگستواني از چرم شتر مي پوشانيدند كه روي آنرا با قطعه‌هايي از آهن به شكل پر مرغ دوخته بودند و تمام اين قطعه‌ها صيقلي و براق بود و بعضي از اين سوارها سپرهايي از چرم خام يا فلز داشتند. اسلحه تعرضي آن‌ها عبارت از يك نيزه بلند خيلي محكم بود كه طول آن از دو متر تجاوز مي كرد و قدرت نيزه‌زني اين سوارها به اندازه‌ايي بود كه اغلب با يك ضربت دو سرباز رومي را به هم مي دوختند. يك شمشيردو دمه كوتاه ويك كارد به كمر مي بستند كه آن‌ها را در موقع گلاويز شدن با دشمن به‌كار مي بردند.

AWT IMAGE

پياده نظام

در ارتش دوره اشكاني عده‌هاي پياده نسبت به سوار خيلي كم و فقط براي حراست اردوگاه‌ها و حفظ قلاع و دربندها و انجام خدمات اردويي به‌كار مي رفت.

اسواران‌هاي جماز

در بعضي موارد از جمله نبردهاي اردوان پنجم با روميان ديده شده است كه در ارتش اشكاني اسواران‌هاي جماز هم بكار مي رفته و در واقع قسمتي از سوارنظام سنگين اسلحه بوده، ولي در همين نبردها چون رومي‌ها با ريختن گلوله هاي كوچك خاردار روي زمين به پاي شترها صدمه مي زدند و از سرعت حركت آن‌ها مي كاستند. به اين واسطه در دوره هاي بعد ديگر قسمت جماز به كار نمي رفت.

ارتشي از چريك‌ها

از روي نوشته هاي مورخين رومي اين طور معلوم مي شود كه سواي پادگان‌هاي پايتخت يا شهرهاي مهم ديگري كه در فصول مختلف اقامتگاه سلطنتي بوده، همچنين پاسداران دژها و دربندهاي مهم نظامي لشكريان پارث به صورت ارتش دايمي در مراكز معيني مجتمع نبودند و فقط در موقع جنگ احضار و به صورت چريك اداره مي شدند. بيش‌تر افراد ارتش از اتباع سركردگان و بزرگان پارث بوده و خود ايشان هم در جنگ شركت مي كردند. چنانكه ژوستن مي گويد در جنگ سورن سردار اشكاني با كراسوس رومي چهارصد نفر از بزرگان پارث شركت داشتند و عده سوارهاي آن‌ها به پنجاه هزار تن مي رسيد. پلوتارك در موقع تعريف از سورن سردار شهير آن دوره ايران مي گويد: « سورن به تنهايي مي توانست از اتباع خويش ده هزار مرد مسلح و مجهز در ميدان جنگ حاضر نمايد ».

AWT IMAGE

زندگي سربازان

سربازان پارث از حيث زندگاني خيلي ساده و قانع و بنابر عادت طايفگي و ايلياتي اغلب در پشت اسب به سر مي‌بردند و در سواري و تحمل سختي‌هاي جنگ و گرما و تشنگي به‌حدي پرطاقت بودند كه مايه‌ي حيرت رومي‌ها مي‌شدند. پارث‌ها از جنگ‌هاي شبانه احتراز مي‌كردند و همين كه هوا تاريك مي‌شد دست از مبارزه مي‌كشيدند و با دشمن قطع تماس مي‌كردند و به مسافت خيلي دوراز او اردو مي زدند، زيرا ازيك طرف عادت به خندق كني و استحكام اردوگاه خود نداشتند و از طرف ديگر چون به اسب‌هاي خود خيلي علاقه‌مند بودند لازم مي‌دانستند شبها به آن‌ها استراحت بدهند.

شيوه‌ي رزم

پارث‌ها چون از فن محاصره و قلعه گيري اطلاعي نداشتند اگرهم در بعضي از جنگ‌ها اسباب و آلات محاصره روميان را به غنيمت مي بردند آنها را بي‌درنگ خراب و منهدم مي‌ساختند. از ارابه هاي داسدار و گردونه هاي دوره هخامنشيان در ارتش اشكاني اثري ديده نمي شود زيرا شيوه هاي رزمي و عمليات سواره آنها اقتضاي استعمال ارابه ها را نمي‌كرده است.

پارثها در فصل زمستان زياد مايل به جنگ نبودند وبعضي از مورخين رومي اين طور تصور مي كنند كه چون مهارت آن‌ها بيش‌تر در تيراندازي بود و در فصل زمستان به علت رطوبت هوا زه كمان‌ها سست مي شد، تيرهاي آنها كاري نبود. ولي بيش‌تر آن‌ها براين عقيده هستند كه چون تأمين عليق قسمت‌هاي بزرگ سوار در فصل زمستان نامقدور بود و اسب‌ها از كمي عليق ناتوان و بي پا مي شدند، از اين رو حتي الامكان در اين فصل از جنگ احتراز مي‌ورزيدند.

سوارهاي پارث در موقع حمله به دشمن رجزخواني و هياهو مي كردند و طبل‌هاي كوچكي به قاچ‌زين آويخته بودند كه با زدن دسته جلو بر آن‌ها غلغله و صداي زياد راه مي انداختند.

در موقع مذاكره صلح رسم پارث‌ها اين بود كه زه كمان‌ها را مي گشودند و با اين حال به دشمن نزديك مي‌شدند. براي حمل آذوقه و عليق و لوازم جنگي و به‌خصوص مقدار زيادي تير كه با خود حمل مي كردند پارث‌ها داراي بنه‌هاي مرتب بودند و بيش‌تر از وجود شتر و ارابه استفاده مي‌كردند.

AWT IMAGE

دستاوردهاي نظامي

به همين سواره نظام رشيد و پرطاقت بود كه پارث‌ها توانستند لژيون‌هاي فاتح و شكست ناپذير امپراطوري روم را در ساحل فرات و دجله متوقف سازند و سرداران معروف و مغرور رومي را مانند كراسوس در نبرد « حران » نابود ساخته و قواي آنتوان سردار ديگر رومي را در مادكوچك( آذربايجان) طوري شكست بدهند كه سردار مزبور با تن دادن به‌ عقب نشيني خفت‌آوري فقط جان خود را از چنگال سوارنظام رشيد پارث نجات دهد. ژوستن مورخ رومي در توصيف سلحشوري سوارنظام پارث اين طور مي نويسد:

«بايد با حيرت و تحسين به مردانگي و دلاوري پارث‌ها نگريست. چه پارث‌ها در اثر رشادت و جنگ‌آوري نه تنها مردماني را كه برايشان سيادت داشتند تابع خويش ساختند بلكه دولت روم را در زماني كه به اوج قدرت خود رسيده و سه مرتبه با بهترين سردارانش به ايران حمله ور شد، شكست دادند و در نتيجه معلوم شد پارث‌ها يگانه مردمي هستند كه نه فقط با رومي‌ها برابرند بلكه فاتح لشكر روم بشمار مي آيند».

AWT IMAGE

• • • • • • • • • • • • • • • • •  • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

اين مطلب از كتاب ايرانشهر برداشت شده است كه پيش از انقلاب اسلامي با همكاري يونسكو و برخي از برجسته‌ترين نويسندگان آن دوران به سرپرستي علي اصغر حكمت تنظيم شده است.

منبع

گفتار اندر داستان فرود سیاوش(9)

جزین هدیه​ها باشد و اسپ و زینچو بهرام برگشت با طوس گفتبدان کان فرودست فرزند شاهنمود آن نشانی که اندر نژادترا شاه کیخسرو اندرز کردچنین داد پاسخ ستمکاره طوسترا گفتم او را بنزد من آرگر او شهریارست پس من کیمیکی ترک​زاده چو زاغ سیاهنبینم ز خودکامه گودرزیانبترسیدی از بی​هنر یک سوارسپه دید و برگشت سوی فریبوزان پس چنین گفت با سرکشانیکی نامور خواهم و نامجویسرش را ببرد بخنجر ز تنمیان را ببست اندران ریونیزبدو گفت بهرام کای پهلوانبترس از خداوند خورشید و ماهکه پیوند اویست و همزاد اویکه گر یک سوار از میان سپاهز چنگش رهایی نیابد بجانسپهبد شد آشفته از گفت اویبفرمود تا نامبردار چندز گردان فراوان برون تاختندبدیشان چنین گفت بهرام گردبدان کوه سر خویش کیخسروستهران کس که روی سیاوش بدیدچو بهرام داد از فرود این نشانبیامد دگرباره داماد طوسز راه چرم بر سپدکوه شد بزر افسر و خسروانی نگینکه با جان پاکت خرد باد جفتسیاوش که شد کشته بر بی گناهز کاوس دارند و ز کیقبادکه گرد فرود سیاوش مگردکه من دارم این لشکر و بوق و کوسسخن هیچگونه مکن خواستاربرین کوه گوید ز بهر چیمبرین گونه بگرفت راه سپاهمگر آنک دارد سپه را زیاننه شیر ژیان بود بر کوهساربخیره سپردی فراز و نشیبکه ای نامداران گردنکشانکز ایدر نهد سوی آن ترک رویبپیش من آرد بدین انجمنهمی زان نبردش سرآمد قفیزمکن هیچ برخیره تیره رواندلت را بشرم آور از روی شاهسواریست نام​آور و جنگ​جویشود نزد آن پرهنر پور شاهغم آری همی بر دل شادماننبد پند بهرام یل جفت اویبتازند نزدیک کوه بلندنبرد وراگردن افراختندکه این کار یکسر مدارید خردکه یک موی او به ز صد پهلوستنیارد ز دیدار او آرمیدز ره بازگشتند گردنکشانهمی کرد گردون برو بر فسوسدلش پرجفا بود نستوه شد

گفتار اندر داستان فرود سیاوش  (8)

بپرسم ز مردی که سالار کیستیکی سور سازم چنانچون توانز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمروزان پس گرایم به پیش سپاهسزاوار این جستن کین منمسزد گر بگویی تو با پهلوانبباشیم یک هفته ایدر بهمبه هشتم چو برخیزد آوای کوسمیان را ببندم بکین پدرکه با شیر جنگ آشنایی دهدکه اندر جهان کینه را زین نشانبدو گفت بهرام کای شهریاربگویم من این هرچ گفتی بطوسولیکن سپهبد خردمند نیستهنر دارد و خواسته هم نژادبشورید با گیو و گودرز و شاههمی گوید از تخمه​ی نوذرمسزد گر بپیچد ز گفتار منجز از من هرآنکس که آید برتکه خودکامه مردیست بی تار و پودو دیگر که با ما دلش نیست راستمرا گفت بنگر که بر کوه کیستبگرز و بخنجر سخن گوی و بسبمژده من آیم چنو گشت راموگر جز ز من دیگر آید کسینیاید بر تو بجز یک سوارچو آید ببین تا چه آیدت راییکی گرز پیروزه دسته بزربدو داد و گفت این ز من یادگارچو طوس سپهبد پذیرد خرام برزم اندرون نامبردار کیستببینم بشادی رخ پهلوانببخشم ز هر چیز بسیار مربتوران شوم داغ​دل کینه​خواهبجنگ آتش تیز برزین منمکه آید برین سنگ روشن​روانسگالیم هرگونه از بیش و کمبزین اندر آید سپهدار طوسیکی جنگ سازم بدرد جگرز نر پر کرگس گوایی دهدنبندد میان کس ز گردنکشانجوان و هنرمند و گرد و سواربخواهش دهم نیز بر دست بوسسر و مغز او از در پند نیستنیارد همی بر دل از شاه یادز بهر فریبرز و تخت و کلاهجهان را بشاهی خود اندر خورمگراید بتندی ز کردار مننباید که بیند سر و مغفرتکسی دیگر آید نیارد درودکه شاهی همی با فریبرز خواستچو رفتی مپرسش که از بهر چیستچرا باشد این روز بر کوه​کسترا پیش لشکر برم شادکامنباید بدو بودن ایمن بسیچنینست آیین این نامداردر دژ ببند و مپرداز جایفرود آن زمان برکشید از کمرهمی دار تا خودکی آید بکاربباشیم روشن​دل و شادکام

تصویر برگزیره این هفته (11)

 

 

تصویر:Folio from a Khamsa-c.jpg

بهرام پنجم معروف به «بهرام گور» پادشاه ساسانی در یک نگاره ایرانی از خمسه، اثر نظامی گنجوی، واقع در نگارخانه آرتور سکلر در واشنگتن دی سی

گفتار اندر داستان فرود سیاوش(7)

نه تو شیر جنگی و من گور دشتفزونی نداری تو چیزی ز منسر و دست و پای و دل و مغز و هوشنگه کن بمن تا مرا نیز هستسخن پرسمت گر تو پاسخ دهیبدو گفت بهرام بر گوی هینفرود آن زمان گفت سالار کیستبدو گفت بهرام سالار طوسز گردان چو گودرز و رهام و گیوچو گستهم و چون زنگه​ی شاورانبدو گفت کز چه ز بهرام نامز گودرزیان ما بدوییم شادبدو گفت بهرام کای شیرمردچنین داد پاسخ مر او را فرودمرا گفت چون پیشت آید سپاهدگر نامداری ز کنداورانهمانند همشیرگان پدربدو گفت بهرام کای نیکبختفرودی تو ای شهریار جوانبدو گفت کآری فرودم درستبدو گفت بهرام بنمای تنبه بهرام بنمود بازو فرودکزان گونه بتگر بپرگار چینبدانست کو از نژاد قبادبرو آفرین کرد و بردش نمازفرود آمد از اسپ شاه جوانببهرام گفت ای سرافراز مرددو چشم من ار زنده دیدی پدرکه دیدم ترا شاد و روشن​روانبدان آمدستم بدین تیغ​کوه برین گونه بر ما نشاید گذشتبگردی و مردی و نیروی تنزبانی سراینده و چشم و گوشاگر هست بیهوده منمای دستشوم شاد اگر رای فرخ نهیتو بر آسمانی و من بر زمینبرزم اندرون نامبردار کیستکه با اختر کاویانست و کوسچو گرگین و شیدوش و فرهاد نیوگرازه سر مرد کنداوراننبردی و بگذاشتی کار خاممرا زو نکردی بلب هیچ یادچنین یاد بهرام با تو که کردکه این داستان من ز مادر شنودپذیره شو و نام بهرام خواهکجا نام او زنگه​ی شاورانسزد گر بر ایشان بجویی گذرتویی بار آن خسروانی درختکه جاوید بادی به روشن​روانازان سرو افگنده شاخی برستبرهنه نشان سیاوش بمنز عنبر بگل بر یکی خال بودنداند نگارید کس بر زمینز تخم سیاوش دارد نژادبرآمد ببالای تند و درازنشست از بر سنگ روشن​روانجهاندار و بیدار و شیر نبردهمانا نگشتی ازین شادترهنرمند و بینادل و پهلوانکه از نامداران ایران گروه