شاپورگان

شاپورگان

شاپورگان کتابی بود به پارسی میانه (پهلوی) که مانی پیامبر، آن را نوشته و به شاهنشاه ساسانی، شاپور یکم پیشکش کرد.

در شاپورگان آفرینش زمین و جهان مادی و پا گرفتن اهریمن و جهان فروغمند و درخت فروغمند و رویدادهای پایان جهان بازنمود شده‌است. تا سده چهارم هجری هم بخش‌هایی از آن در دست بوده‌است اما از میان رفت و بعدها در بخش‌های تکه تکه‌ای از آن در بیابان تورفان (در سین کیانگ در غرب چین) در زیر شنهای کویر بازیافته شد.

شاپورگان از سوی بانو نوشین عمرانی در ایران به چاپ رسیده‌است. در ویرایش این اثر، از متن چاپ شده «شاپورگان» به کوشش «مکنزی» (استاد زبان‌های ایرانی در دانشگاه لندن) و بخش‌های به چاپ رسیده از سوی «مری بویس» - در آکتا ایرانیکا- بهره گیری شده‌است.

«در هر زمانی انبیا حکمت و حقیقت را از جانب خداوند به مردم عرضه کرده اند؛ گاهی در هند به وسیله پیامبری به نام بودا و گاهی در ایران به واسطهٔ زردشت و گاهی در مغرب زمین به وسیله عیسی و عاقبت من که مانی پیامبر خدای حق هستم و مامور نشر حقایق در سرزمین بابل گشته ام»[۱]

 مراجع

  1. آثار الباقیه ص ۱۹۰، این عبارت از مقدمه کتاب شاپورگان منسوب به مانی نقل کرده‌است

ارداویراف‌نامه

ارداویراف‌نامه

اَرداویراف‌نامه یا اَرداویرازنامه نام یکی از کتاب‌های نوشته شده به زبان پارسی میانه است که از پیش از اسلام بجا مانده است.

ویراف مقدس، نام یکی از موبدان که به عقیده پارسیان صاحب معراج بوده و ارداویرافنامه معراجنامه اوست. داستان دینی ارداویراف همانندی زیادی با کمدی الهی دانته دارد و پژوهشگران بر این باورند که دانته در آفریدن اثر خود از منابع عربی یاری گرفته و آن منابع به نوبه خود از ارداویراف‌نامه اقتباس کرده‌اند.

کتاب معروف ارداویراف‌نامه تصویر جامعی را از دوزخ در زرتشتیگری بدست می‌دهد. این کتاب که ظاهرأ درقرن سوم هجری برشتهٔ تحریر درآمده است، یکی از منابع مهم تاریخ شفاهی آئین باستانی زرتشتی است. از محتوای کتاب چنین برمی‌آید که متن اصلی پهلوی آن به اواخر دورهٔ ساسانی تعلق داشته است. کتاب داستان سفریکی از قدیسین دین زرتشت به وادی روح است. این مرد ویراف نام دارد که او را اردا بمعنای قدیس لقب داده اند. ارداویراف را مؤبدان آئین مزدیسنی شربتی مخدر و مقدس می‌خورانند که تحت تأثیر آن وی به مدت سه شبانه روز به خواب می‌رود و پس از بیداری داستان سیروسلوک روحی خود را برای دیگران بازگو می‌کند. گرچه قصهٔ سیروسلوک روحی اردا ویراف جنبهٔ موهومی دارد و آشکارا از تأثیر بنگ یا مخدری شبیه به آن سرچشمه گرفته است، باز منبعی بی نظیر از برداشتی که زرتشیان ازبهشت وجهنم داشته‌اند را به ما ارائه می‌دهد.


 داستان

در دیباچه ترجمه کهن ارداویرافنامه به پارسی چنین آمده است: ایدون گویند که چون شاه اردشیر بابکان بپادشاهی بنشست، نود پادشاه بکشت و بعضی گویند نودوشش پادشاه بکشت و جهان را از دشمنان خالی کرد و آرمیده گردانید و دستوران و موبدانی که در آنزمان بودند همه را پیش خویشتن خواند و گفت که دین راست و درستکه ایزد تعالی بزرتشت... گفت و زرتشت در گیتی روا کرد مرا بازنمائید تا من این کیشها و گفت و گویها از جهان برکنم و اعتقاد با یکی آورم و کس بفرستاد بهمه ولایتها، هرجایگاه که دانائی و یا دستوری بود همه را بدرگاه خود خواند. چهل هزار مرد بر درگاه انبوه شد. پس بفرمود و گفت آنهایی که ازین داناترند باز پلینند. چهارهزار داناتر از آن جمله گزیدند و شاهانشاه را خبر کردند و گفت دیگر بار احتیاط بکنید، دیگر نوبت از آن جمله قومی که به تمیز و عاقل و افستا و زند بیشتر از بردارند جدا کنید. چهارصد مرد برآمد که ایشان افستا و زند بیشتر ازبر داشتند. دیگرباره احتیاط کردند در میان ایشان چهل مرد بگزیدند که ایشان افستا جمله از بر داشتند. دیگر در میان آن جملگی هفت مرد بودند که از اول عمر تا به آن روزگار که ایشان رسیده بودند بر ایشان هیچ گناه پیدا نیامده بود و بغایت عظیم پهریخته بودند و پاکیزه درمنشن و گوشن و کنشن و دل در ایزد بسته بودند. بعد از آن هر هفت را بنزدیک شاه اردشیر بردند. بعد از آن شاه فرمود که مرا میباید که این شک و گمان از دین برخیزد و مردمان همه بر دین اورمزد و زرتشت باشند و گفت و گوی از دین برخیزد چنانکه مرا و همه عالمان و دانایان را روشن شود که دین کدامست و این شک و گمان از دین بیفتد.

بعد از آن ایشان پاسخ دادند که کسی این خبر باز نتواند دادن الا آنکسی که از اول عمر هشتسالگی تا بدان وقت که رسیده باشد هیچ گناه نکرده باشد و این مرد ویرافست که از او پاکیزه‌تر و مینوروشنتر وراستگویتر کس نیست و این قصه اختیار بر وی باید کردن و ما ششگانه دیگر یزشن‌ها و نیرنگ‌ها که در دین از بهر این کار گفته است بجای آوریم تا ایزد عز و جل احوالها به ویراف نماید و ویراف ما را از آن خبر دهد تا همه کس به دین اورمزد و زرتشت بیگمان شوند و ویراف این کار در خویشتن پذیرفت و شاه اردشیر را آن سخن خوش آمد و پس گفتند این کار راست نگردد الا که بدرگاه آذران شوند و پس برخاستند و عزم کردند و برفتند و بعد از آن، آن شش مرد که دستوران بودند از یک سوی آتشگاه یزشنها پساختند و آن چهل دیگر سویها باچهل هزار مرد دستوران که بدرگاه آمده بودند همه یزشنها پساختند و ویراف سر و تن بشست و جامه سفید درپوشید و بوی خوش برخویشتن کرد و پیش آتش بیستد و از همه گناهها پتفت بکرد... پس شاهنشاه اردشیر با سواران سلاح پوشیده، گرد بر گرد آتشگاه نگاه میداشت تا نه که آشموغی یا منافقی پنهان چیزی بر ویراف نکنند که اورا خللی رسد و چیزی بدی در میان یزشن کند که آن نیرنگ باطل شود.

پس در میان آتشگاه تختی بنهادند و جامه‌های پاکیزه برافکندند و ویراف را بر آن تخت نشاندند و رویبند بر وی فروگذاشتند و آن چهل هزار مرد بر یزشن کردن ایستادند و درونی بیشتند و قدری په بر آندرون نهادند. چون تمام بیشتند یک قدح شراب به ویراف دادند و ...هفت شبانروز ایشان بهمجا یزشن می‌کردند و آن شش دستور ببالین ویراف نشسته بود سی و سه مرد دیگر که بگزیده بودند از گرد بر گردتخت یزشن می‌کردند و آن تیرست و شصت مرد که پیشتر بگزیده بودند از آن گرد بر گرد ایشان یزشن می‌کردند و آن سی وشش هزار گرد برگرد آتشگاه گنبد یزشن می‌کردند و شاهنشاه سلاح پوشیده و بر اسب نشسته با سپاه از بیرون گنبد می‌گردید باد را آن جا راه نمیدادند وبهرجائی که این یزشنکنان نشسته بودند بهر قومی جماعتی شمشیرکشیده و سلاح پوشیده ایستاده بودند تا گروه‌ها بر جایگاه خویشتن باشند و هیچ کس بدان دیگر نیامیزند و آن جایگاه که تخت ویراف بوداز گرد بر گرد تخت پیادگان با سلاح ایستاده بودند و هیچ کس دیگر رابجز آن شش دستور نزدیک تخت رها نمیکردند، چو شاهنشاه درآمدی از آنجا بیرون آمدی و گرد بر گرد آتشگاه نگاه میداشتی. و بر این سختی کالبد ویراف نگاه میداشتی. یشتند تا هفت شبانروز برآمد. بعد از هفت شبانروز ویراف بازجنبید و باززیید و بازنشست و مردمان و دستوران چون بدیدند که ویراف از خواب درآمد خرمی کردند و شادشدند و رامش پذیرفتند و بر پای ایستادند و نماز بردند و گفتند: شادآمدی اردای‌ویراف... چگونه آمدی و چون رستی و چه دیدی؟ ما را بازگوی تا ما نیز احوال آن جهان بدانیم... ارداویراف واج گرفت، چیزی اندک مایه بخورد و واج بگفت پس بگفت این زمان دبیری دانا را بیاورید تا هرچه من دیده‌ام بگویم و نخست آن در جهان بفرستید تا همه کس را کار مینو و بهشت و دوزخ معلوم شود و قیمت نیکی کردن بدانند و از بد کردن دور باشند پس دبیری دانا بیاوردند و در پیش ارداویراف بنشست.

 

 منابع

  • لغتنامه دهخدا
  • ارداویراف‌نامه در یادنامه پورداود ج 1

جاماسب‌نامه

جاماسب نامک یا جاماسب نامه کتابی است که به پارسی میانه (زبان پهلوی) نوشته شده و نویسنده آن جاماسب حکیم از خاندان هوگو است که در اوستا ستوده شده است. جاماسب در کتاب خود در پاسخ به پرسشهای گشتاسب‌شاه، پیشگویی‌هایی درباره آینده کرده است. گفته می‌شود که جاماسب کیمیاگر بوده و آمدن محمد ـ پیغمبر اسلام ـ و یک موعود در نسک او پیشگویی شده است.

ماتیکان گجستک ابالیش

ماتیکان گجستک ابالیش (Matikan-i gujastak abalish) یا کتاب عبداللیث ملعون یکی از کتابهای پهلوی است که در زمان تازش تازیان به ایران نگاشته شده است. نویسنده این کتاب آذرفَرَنبَغِ فرخ‌زادان است. این کتاب نخستین بار از سوی بارتلمی[1]، خاورشناس فرانسوی، در سال ۱۸۸۷ میلادی به چاپ رسید.

 

پیش‌زمینه

ماتیکان در زبان پارسی میانه به معنی کتاب است. گجستک به معنی "گجسته" و نفرین شده و ابالیش گونهٔ پهلوی نام عبداللیث[2] است. بر این پایه نام این نسک به پارسی نو می‌شود ‌نسک عبداللیث گجسته یا (کتاب عبداللیث ملعون).

درونمایه این کتاب اینگونه است که یکی از "زرتشتیان" شهر استخر در پارس به نام "دین‌هرمزد" پس از تازش عرب‌ها مسلمان می‌شود و نام خود را عبداللیث می‌گذارد. سپس دین‌هرمزد به دربار مأمون، خلیفهٔ عرب در "بغداد" می‌رود و یکی از "موبد"ان زرتشتی به نام آذرفرنبغ پسر فرخ‌زاد نیز به بغداد رفته و در دربار مأمون با عبداللیث (دین‌هرمزد) به مباحثه و مناظره می‌پردازد، و در پایان آذرفرنبغ سرفراز و پیروز از این همسخنی و گفتمان بیرون می‌آید.

 برگردان بند نخست کتاب

به نام یزدان کرفه‌گران (ثواب‌کاران)

چنین گویند که عبداللیث زندیک از باشندگان استخر، مردی بود دوستدار روان نیک. وی روزی گرسنه و تشنه برای دریافت صدقه (واج) به پشت آتشگاه آمد ولی کسی نبود تا او را واج دهد. به بیرون آمد و مردی که اهریمن خشم بدرونش راه یافته بود به پیشوازش آمد. وی به عبداللیث گفت: این چه کاریست؟ چگونه راضی می‌شوند که مردی چون تو بدینجا برسد و او را صدقه‌ای نداده، سست و خوار و بی‌آزرم دارند؟

نام عبداللیث نخست دین‌هرمزد بود. اندیشه او آشفت و خشم به پیکرش تاخت. او دست از کار ثواب یعنی نیایش به درگاه ایزد کشید و راه بغداد و درگاه امیرالمؤمنین پیش گرفت تا با همه ی دانایان زرتشتی و تازی و یهودی و ترسای پارس مباحثه کند. ....

این متن اولین بار توسط صادق هدایت در سال ۱۳۱۹ از زبان پهلوی به پارسی برگردانده شده است که در مجموعه نوشته‌های پراکنده، انتشارات امیر کبیر در ۱۳۴۲ به کوشش حسن قائمیان به چاپ رسیده است.

نیرنگستان

نِیرَنگستان یکی از کتاب‌های دینی زرتشتیان است که به خط و زبان پارسی میانه نوشته شده است.[۱]

در این اثر قوانین آیینی دین زرتشت و دیدگاه تفسیرگران گوناگون در مورد این قوانین آمده است

مینوی خرد

دادستان مینوی خرد یا به اختصار مینوی خرد کتابی به زبان پارسی میانه‌است که صورت پهلوی و پازند آن و نیز ترجمه‌هایی به سنسکریت و فارسی کلاسیک (هم نظم و هم نثر) باقی مانده‌است. این اثر به صورت مجموعهٔ پرسش‌هایی‌است که «دانا» نامی از مینوی خرد (روح عقل) می‌کند و پاسخ‌هایی که مینوی خرد به پرسش‌های وی می‌دهد. واژهٔ دادستان که در نام کامل کتاب دیده می‌شود به معنی حکم، رأی یا فتواست. اثر در ۶۳ فصل (یک دیباچه و ۶۲ پرسش و پاسخ) تدوین شده‌است. مینوی خرد به دلیل اشتمال بر نکات و اشاره‌های اساطیری اهمیت می‌دارد. زمان تألیف کتاب را به احتمال در اواخر دوران ساسانی دانسته‌اند. [۱] در کتاب کوچک‌ترین اشاره‌ای به تازیان یا دین ایشان نشده‌است، ولی به نبردهای ایرانیان با ترکان و رومیان اشاره شده‌است. تأثیر زبان پارسی نو چه از لحاظ دستوری و چه از لحاظ واژگانی در کتاب دیده نمی‌شود

درخت آسوری(ادبیات پهلوی)

درخت آسوری یا درخت آسوریگ نام یکی از کتاب‌های نوشته‌شده به فارسی میانه (زبان پهلوی) است.

منظومه درخت آسوریک، در شمار متن‌های اندک شمار غیر دینی است که از زبان پهلوی برجای مانده است. در این داستان شاهد گفتمان درخت آسوری (درخت آسورستانی، درخت خرما) و بز هستیم که در فرجام به برتری بز می‌‌انجامد. شاید بتوان بز را نماینده دین زرتشت و درخت آسوریک را نماینده دین چندگونه‌پرستی آسور دانست. درخور نگرش است که در آیین دینی آسوریان درختی خشک به کار می‌‌رفته که آن را با زر و زیور ساختگی می‌‌آراستند. بی پروا و خشن بودن بز را هم در گفتگو می‌توان دلیل بر برتری اجتماعی مزداپرستان دانست.

آسورستان یکی از استان‌های ایران بود که اکنون عراق مرکزی را تشکیل می‌دهد. کتاب کوچک درخت آسوریک به گونه شعر و درپیوسته (منظوم) بوده است با مصراع‌های شش هجائی و یازده هجائی، برخی از پژوهشگران آن را از آثار ادبی و درپیوسته روزگار اشکانی دانسته اند. بخش‌هایی از آن که باقی مانده اوزان شعرگون خود را نگاه داشته است. پساوندها (قافیه‌ها) با «الف و نون» و برخی با «نون و دال» بوده است.

 داستان

در سرزمین سورستان درختی بلند رسته بود که بنش خشک بود. برگ‌هایی سبز داشت و میوه‌هایی شیرین می‌‌آورد. روزی آن درخت بلند با بز نبرد کرد که: ((من بر پایه داشته‌های بسیاری که دارم از تو برترم، از جمله آن هنگامی که میوه نو بر می‌‌آورم، شاه از میوه‌های من می‌‌خورد، از چوب من کشتی می‌‌سازند، از برگ هایم جاروب می‌‌سازند، از من طناب می‌‌سازند تا تو را ببندند، سایه ام در تابستان سایبان شهریاران است، آشیان پرندگان هستم و اگر مردم مرا نیازارند تا روز رستاخیز جاوید و سبز برجا می‌‌مانم. بز در پاسخ به او گفت: هر چند که مرا مایه ننگ است که به سخنان بیهوده ات پاسخ دهم اما ناچار از سخن گفتنم. برگ‌های تو در درازی به موهای دیوان پلیدی می‌‌ماند که در آغاز دوران جمشید بنده مردمان بودند. من آنم که بهتر از هر کسی می‌توانم دین مزدیََسنان را بستایم زیرا در پرستش خدایان از شیر من بهره می‌‌گیرند. کمربندی را که مروارید در آن می‌‌نشانند از من می‌‌سازند و نیز از پوستم مشک می‌‌سازند. سفره‌های سور را با گوشت من می‌‌آرایند. پیش بند شهریاران را از من می‌‌سازند. پیمان نامه‌ها را بر پوست من می‌‌نویسند. زه کمان را از من می‌‌سازند. برَک (گونه‌ای پارچه پشمین) و دوال را از من می‌‌سازند. من می‌توانم کوه به کوه در کشورهای بزرگ سفر کنم و مردمانی از نژادهای دیگر را بینم. از شیر من پنیر و افروشه (حلوا) و ماست می‌‌سازند و دوغم را کشک می‌کنند. حتی بهای من در بازار بیش از بهای خرمای توست. هرچند که سخنانم در نزد تو مانند مرواریدی است که در پیش خوک و گراز انداخته باشند اما بدان که من در کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌‌نوشم در حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبیده شده‌ای و توان رفتن نداری .))

بدین ترتیب بز پیروز و سر بلند از آنجا رفت و درخت خرما سرافکنده برجای ماند.