شیلهاک اینشوشیناک
منابع
- تاریخ چهار هزار ساله ارتش ایران، جنگ و جنگاوری بر فلات ایران از تمدن ایلام تا ۱۳۲۰ خورشیدی -
اسدالله معطوفی
اسدالله معطوفی
او در سال ۱۲۰۷ قبل از میلاد، به پادشاهی رسید و در آغاز با شاه بابل وارد جنگ شد و موفق شد که بابل را تصرف کند. شوتروک ناهونته فرمان به غارت بابل داد و تمام گنجینههای آن شهر را به شوش منتقل کرد. شوتروک ناهونته به سرزمین کاسیها هم تاخت و آنجا را نیز تسخیر کرد. شوتروک ناهونته نیایشگاههای بسیاری در همه شهرهای قلمرو خویش ساخت و چندین شهر و روستا را آباد ساخت. شوتروک ناهونته در سال ۱۱۷۱ پیش از میلاد٬ در اوج شکوه و بزرگی٬ جان سپرد
نابع
Wikipedia contributors, "Shutruk-Nahhunte," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Shutruk-Nahhunte&oldid=206669576
سايت تاريخ ايراندايرةالمعارف بريتانيكا
اما پس از بتخت نشستن شاه طهماسب اول و خشک شدن خونها و براه افتادن تولائیان و تبرائیان در کوچه و بازارها و انتشار کتب و باز شدن مکتبخانهها در مدت پنجاه سال احوال دگرگون میشود.

چهره بازسازي شده فرمانده سپهبد سورن پهلو
زندگی
مجسمه یک فرد پارتی که اعتقاد بر این است که شمایل سردار سورنا میباشد. این مجسمه در موزه ملی ایران موجود است.
بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»
سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]
سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و روم یها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست. به دليل محبوبيت سردار سپهبد سورنا نزد ايرانيان ، خياباني به نام ايشان در تهران وجود دارد.
وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفتهاست)[۳]. از دیگر نامآوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد[۴].
ژول سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره میکردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند[۵].
کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی برایران، دستیابی به گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود[۶].
کراسوس (رییس دورهای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومیها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگههای میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند.
روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود [۷].
افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل میکرد و مانند ما دچار تشنگی نمیشد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات میرساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژهای از میدان بیرون رفته وبه استراحت میپرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب میشد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده میکرد و مانند ما خود را سنگین نمیکرد. سربازان ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس باید میجنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد[۸].
جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آنروز سایه افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود درخاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بیشتری بنمایند [۹].
بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت [۱۰].
اما شوربختانه سورنا هیچ بهرهای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت[۱۱].
البته تاریخ یکبار دیگر در زمان پادشاهی شاهصفی صفوی تکرار شد و امامقلیخان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگهای ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش بهدست پادشاه خونریز شهید شد[۱۲]. شاهصفی (۵۲ – ۱۰۳۸ خورشیدی) پادشاهی متعصب و ستمگر بود. وی دست به کشتار ۱۲۰۰۰ تن در قزوین زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتی را کشت یا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخشهای گستردهای از ایران از دست داد و تنها شاهی بود که سخنگفتن به زبان فارسی را با خشونت در دربار ایران ممنوع ساخت و ترکی را جایگزین آن ساخت. سرانجام او نیز مرگ در اثر زیادهروی در مصرف تریاک بود. [۱۳].
در جنگ
چهره بازسازي شده فرمانده رستم سورن پهلوسورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگترین شکست رومیها از ایرانیان در طول تاریخ بودهاست.
کراسوس که قصد داشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.
منابع
↑ کتاب زندگینامه کراسوس | برگهٔ ۲۱
↑ فرهنگ معین
↑ دکتر بهرام فرهوشی. ایرانویچ. چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۶۵.
↑ مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی
↑ تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
↑ دکتر عبدالحسین زرینکوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..
↑ دکتر عبدالحسین زرینکوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..
↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
↑ دکتر محمد معین. فرهنگ معین جلد پنجم. ترجمهٔ م. انتشارات امیرکبیر،
↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
↑ دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی. سیاست و اقتصاد در زمان صفویه.
↑ محمدعلی علوی کیا. تاریخ ایران و جهان (۲). ص ۱۳۰.
دانشنامه ایرانیکا
تاریخچه
شرفالدین محمود شاه یکی از خاندان اینجو در ایام اولجاتیو به فارس فرستاده شد تا املاک خصوصی او را اداره کند. محمود شاه در ایام ابوسعید نیز بر این شغل باقی ماند و قدرتش را افزایش داد تا جایی که پیش از ۷۲۵ق(۱۳۲۵م) در شیراز و کم و بیش تمام ایلات فارس، فروانروایی مستقل یافت. در سال ۷۳۴ق محمود از مقام خود برکنار شد و چون جانشین او آرباخان پنهانی علیه او دسیسه میچید، پس از مدتی به اعدام محکوم گردید.
در همان سال ۷۳۴ق آرباخان از فرمانروایی برکنار شد و به فرزندان محمود شاه تسلیم گردید و آنها نیز او را به قصاص پدرشان کشتند. در دوران نابودی ایلخانیان، جلالالدین مسعود شاه، پسر بزرگ محمود شاه، سرزمین فارس را تصرف کرد در زمانی که برادرش ابواسحاق جمالالدین به سوی مبارزالدین محمد مظفری در یزد میرفت.
در سال ۷۴۰ق پیر حسین پسر محمد چوپانی پسر عموی حسن ملا، همراه با مبارزالدین محمد به شیراز حمله برد و مسعود شاه مجبور شد به حسن بزرگ در بغداد پناهنده شود. پیر حسین پس از پیروزی در شیراز، مبارزالدین را در تصرف کرمان نیز یاری کرد، ولی پس از گسستن پیوند دوستی بین پیر حسین و مبارزالدین در سال ۷۴۲ق، ابواسحاق از سوی پیر حسین به ولایت اصفهان منصوب شد ولی ابواسحاق از دوستی با پیر حسین خودداری نمود و با اشرف چوبانی همپیمان گردید و توانست با یاری او شیراز را تصرف کند. در پایان ابواسحاق به اشرف اجازه نداد وارد شیراز شود و او را واداشت تا به آذربایجان بازگردد.
در سال ۷۴۳ق حسن بزرگ، لشکری به فرماندهی یاغیباستی برادر اشرف، با مسعود شاه همراه کرد تا به سوی شیراز روند. پس از رسیدن سپاه به شیراز، ابواسحاق به سود برادرش از فرمانروایی کنار رفت ولی یاغیباستی که از کار خشنود نبود در همان سال ۷۴۳ق به قتل مسعود فرمان داد و باعث شد تا جنگی شدید بین یاغیباستی و یاران و پیروان ابواسحاق در داخل شهر رخ دهد. نبرد با پیروزی یاران ابواسحاق پایان یافت و او تا پیروزی مبارزالدین محمد در سال ۷۵۴ق به فرمانروایی ادامه داد.
در سال ۷۵۸ق(۱۳۵۶م) ابواسحاق به دست مبارزالدین کشته شد و دولت آل اینجو با استیلای مظفریان از میان رفت.
منابع
استانلی لین پل، و.و بارتولد، خلیل ادهم و احمد سعید سلیمان. تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر جلد دوّم. ترجمهٔ صادق سجادی. چاپ اوّل، تهران: نشر تاریخ ایران، بهار ۱۳۷۰.
جمشید در اوستا
جمشید در اوستا پسر ویونگهنت (ویونگهان) است.نام او در اوستا به گونهٔ ییمَ آمدهاست.واژهٔ جمشید از دو بهره ساخته شدهاست، جم و شید ، جم دراوستایی برابر با همزاد و شید برابر با خورشید به کار برده میشود.
در فرهنگ واژههای اوستا در پی نام جمشید چنین آمدهاست :
«جمشید : دوران تابندگی و درخشش زندگی آریاییان. زمان جمشید زمانی بود که در آن مردمان به زدن خشت و ساختن ایوان و گرمابه و شهر، جامها و آوندهای سفالین، رشتن و بافتن ابریشم و کتان و پنبه، بر آوردن گوهرها از دل سنگ، ساختن کشتی و بو و عطر و میو......دست یافتند.
و چون خوش گذرانی در آن دوران به نهایت رسید با ستم بابلییان (ضحاک) روزگار خوش آریاییان در نوردیده گشت و جمشید یا کشور آریایی به دست برادرش به دو نیمه شد و ضحاکیان (بابلیان) هزار سال بر ایران زمین با ستم و سوختن و کشتن فرمانروایی کردند.»
بر پایه گزارش اوستا، زاده شدن جمشید، پاداشی بود که اهورامزدا در پی آماده ساختن نوشابهٔ هَوم برای نخستین بار بدست ویونگهان، پدر جمشید، به او داده شد. در اوستا هات ۹ ، چنین میخوانیم :
(۳)
«زرتشت بدو گفت : درود بر هَوم ِ ! ای هَوم ِ ! کدامین کس ، نخستین بار در میان مردمان جهان استومند ، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟»
(۴)
«آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دوردارندهٔ مرگ ، مرا پاسخ گفت :
نخستین بار در میان مردمان جهان استومند ، «ویونگهان» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد : «جمشید» خوب رمه ، آن فره مندترین مردمان ، آن هور چهر ، آن که به شهریاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها و گیاهان را نخشکیدنی و خوراکها را نکاستنی کرد.»
(۵)
«به شهریاری جم دلیر ، نه سرما بود ، نه گرما ، نه پیری بود ، نه مرگ و نه رشک دیو آفریده. پدر و پسر ، هر یک [به چشم دیگری ] پانزده ساله مینمود. [چنین بود ] به هنگامی که جم خوب رمه پسر ویونگهان شهریاری میکرد.»
گزارش اوستا در آبان یشت، کردهٔ هفتم، از چگونگی خواستار شدن جمشید پادشاهی را از اردویسور آناهیتا و دست یابی او به پادشاهی، چنین است :
(۲۵)
جمشید خوب رمه در پای کوه هُکَر، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...
(۲۶)
و از وی خواستار شد:
ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگترین شهریار همهی کشورها شوم؛ که بر همهی دیوان و مردمان [ دُروَند ] و جادوان و پریان و «کَوی»ها و «کَرَپ»های ستمکار چیرگی یابم؛ که من دیوان را از دارایی و سود - هر دو - و از فراوانی و رمه - هر دو - و از خشنودی و سرافرازی - هر دو - بی بهره کنم.
(۲۷)
اَرِدویسوَر اَناهیتا - که همیشه خواستار زَور نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند - او را کامیابی بخشید.
پادشاهی جمشید دورانی بوده که در آن نه سرما و نه گرما ی بسیار بوده و جهان از مرگ ِ دیو آفریده پاک بودهاست.(آبان یشت . ۵-۲)
بنا بر گزارش اوستا، جمشید پادشاهی بود که آریاییان را پس از یخبندانی بزرگ از سرزمینهای سرد به بیرود، به سوی ایرانویج (مرکز نژاد و تخمهٔ آریا) رهنمون شد.
چکیدهٔ این گزارش چنین است که :
«اهورامزدا با جمشید هشدار میدهد که مردمانش گرفتار سه زمستان و یخ بندان هراس انگیز خواهند شد که در پی آن همگی زیوندگان از مردمان و جانوران و گیاهان نابود خواهند گشت. به راهنمایی اهورامزدا و برای چاره اندیشی در برابرچنین تبهکاری مرگباری، جم پناهگاهی ساخت که آن را ورجم کرد گویند و تخمهٔ گونههای جانوران و گیاهان و بهین مردمان را به آن جا برد و به دور از سرما و گزند آن نگاه داشت تا پس از به پایان رسیدن آن سرد زمستانهای مهیب، که در پایان هزارهٔ اوشیدر پیش میآید و در پی گزند رسانیهای دیو ملکوس مردم و جانوران مفید نابود میشوند، درهای این پناهگاه را بگشاید و دوباره جهان آبادان و آکنده از به گزیدهٔ زیوندگان نژاده و نیک تبار گردد.
پس جمشید چنان کرد و زمستان سخت فرا رسید، سی سد سال مردن به جم لابه میکردند که مردم و جانوران افزون شدهاند و در ور جای نمیگیرند. پس جمشید از کوه ور بالا رفته و با گفتن واژهٔ سپندارمذ سه بار چوبدستش را بر زمین کوبید و با زمین چنین گفت که : فراز رو و فراخ شو، پس زمین در سه پستا (نوبت) فراخ شد.
پس از پایان سرما و یخ بندان، و با بازگشت زیوندگان از ورجم کرد به زمین زندگی دوباره بر زمین رونق گرفت و جهان از مردمان نیکو سرشت پر شد. کشت زارها سبز شدند و شرسار از گیاهانی شفا بخش که دشمن بیماریها هستند و آنها را از بین میبرند. دیگر نه بیماری مرگ بار بود و نه تباهی و سیاه کاری. مرگ تنها در پی پیری روی مینمود یا کشته شدن. و به این گونه بزرگ ترین و کارا ترین سلاح اهریمن که مرگ است ناتوان شد و نیروی خود را از دست داد.»
از این پناه گاه در اوستا با نام ور ِجم کرد یاد شدهاست. وَر در زبان اوستایی برابر با جای سر پوشیده، پناهگاه، غار است و کِرِتَ (کرد) برابر با فراهم کردن، پایه گذاشتن، ساختن است که ورجم کرد برابر میشود با پناهگاهی که جمشید ساخت.
در اوستا جمشید با دو پاژنام هووتور و سریره آمدهاست که هووتور برابر با دارندهٔ گله و رمهٔ خوب و سریره برابر با زیبا است.
در پایان کار و در پی یورش بابلیان (ضحاکیان) جمشید به دست ضحاک با ارّه به دو نیم شد. در اوستا واژهٔ ییمُو کِرِنت برابر است با : آنکه جمشید را به دو نیم کرد.
جمشید در شاهنامه
در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره ایزدی را از دست میدهد و به دست ضخاک کشته میشود.
پادشاهی جمشید در شاهنامه هفت صد سال است. کارهایی که انجام آن در شاهنامه به او نسبت داده شدهاست :
ساختن ابزار جنگ:
بر پایه گزارش شاهنمامه نخستین کاری که جمشید پیش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدانها نیرو بخشد راه را بر بدی ببندد.آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت.
پوشش مردمان:
سپس به پوشش مردمان گرایید و از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت.
بخش کردن مردمان به چهار گروه:
پس از آن پیشههای مردمان را سامان داد و پیشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود : مردمان دین که کارشان پرستش بود و ایشان را در کوهها جای داد. دو دیگر جنگاوران، سه دیگر برزگران و دیگر کارگران و دست ورزان.
ساختمان سازی و خشت زنی:
دیوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آنرا در قالب ریختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بر پا کرد.
بر آوردن گوهر:
چون این کارها کرده شد و نیازهای نخستین مردمان برآمد، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان در آمد. سینهٔ سنگ را شکافت و از آن گوهرهای گوناگونی چون یاقوت و بیجاده و فلزات گران بها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد.
بر آوردن بوهای خوش:
آن گاه در پی بوهای خوش بر آمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت.
ساختن کشتی و دریا نوردی:
پس در اندیشهٔ گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتی برد و بر آبها دست یافت و سرزمینهای ناشناخته را یافت.
جشن نوروز:
بدینسان جمشید با خردمندی به همهٔ هنرها دست یافت و بر همه کاری توانا شد و خود را در جهان یگانه یافت. آن گاه انگیزهٔ برتری و خود بینی در او بیدار شد و در اندیشهٔ پرواز در آسمان افتاد:
فرمان داد تا تختی گران بها برایش ساختند و گوهر بسیار بر آن نشاند و دیوان که بندهٔ او بودند تخت را از زمین برداشتند و بر آسمان برافراشتند. جمشید در آن چون خورشید تابان نشسته بود و این همه به فر ایزدی میکرد. جهانیان از شکوه و توانایی او خیره ماندند، گرد آمدند و بر بخت و شکوه او آفرین خواندند بر او گوهر افشاندند و آن روز را که نخستین روز از فروردین بود، نوروز خواندند.
رفتن فره ایزدی از جمشید و تاختن ضحاک بر ایران زمین:
از آن پس جمشید به خودکامه گی گرایید و فره ایزدی از او رخت بست و کار پادشاهی به نابسامانی رسید و ضحاکیان به ایران زمین تاختند :
گریختن جمشید از ضحاک:
پس جمشید از ایران گریخت و تا صد سال کسی از او با خبر نبود تا گماشتگان ضخاک او را در دریای چین یافتند و به پیش ضحاک بردند و او جمشید را با ارّه به دو نیم کرد:
بر او تیره شد فره ایزدی به کژی گرایید و نا بخردی
پدید آمد ازهر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جمشید پرداخته
کی اژدها فش بیامد چو باد به ایران زمین تاج برسر نهاد
صدم سال روزی به دریای چین پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارش سراسر به دو نیم کرد جهان را ازاو پاک بی بیم کرد
جمشید در نوشتههای فارسی میانه
از جمشید در نوشتههای فارسی میانه بسیار یاد شدهاست.
فارس نامه:
ابن بلخی در فارس نامه تخت جمشید را ساختهٔ جمشید دانسته و میگوید :
هر کجا صورت جمشید به کنده گرد کندهاند، مردی بودهاست قوی، کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است که روی در آفتاب دارد.
نوروز نامه:
خیام در نوروز نامه پیدایش میرا به دست یکی از نزدیکان جمشید به نام شاه شمیران دانستهاست.
نفایس الفنون فی عرایس العیون:
در نفایس الفنون فی عرایس العیون نوشتهٔ محمد ابن آملی پیدایش میبه دست جمشید دانسته شدهاست :
عضد الدوله از صاحب ابن عباد میپرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود ؟ او جواب داد که جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند. چون میوهٔ رز چشیدند در او اذتی هر چه تمام تر یافتند و چون خزان شد در میوهٔ رز استحالهای پدید آمد. جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند. پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او به مرارت پیدا شد». جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد، زیرا میپنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدتها به درد شقیقه مبتلا گشته و هیچ یک از اطبا نتوانستند او را معالجه کنند. با خود گفت مصلحت من در آن است که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر کرد و اندک اندک ازآن آشامید. چون قدح تمام شد اهتزازی در او پدید آمد، قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد. خوابید و یک شبانه روز در خواب بود. همه پنداشتند که کار او به آخر رسید. چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید. کنیزن حال باز گفت. جمشید جملهٔ حکما را گرد کرد و جشنی بر پا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هر یک قدحی دادند. چون یکی دو دور بگردید، همه در اهتزاز در آمدند و نشاط میکردند و آن را شاه دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه مینمودند و در خوردن افراط میکردند.
همچنین گویند که جمشید جامی داشت که آن را جام جهان نما میگفتند و در آن احوال ملک خویش میدید.
از جام جم یا جام جهان نما در ادبیات فارسی نشانههای بسیاری میتوان یافت که پرداختن به آنها از حوصلهٔ این نوشتار بیرون است.
جمشید و پرورش ماهی
جمشید نخستین انسانی است که به پرورش ماهی، در ماهی خانه، پرداخت.
بپرداخت آب میانگاه خاک بپرورد ماهی در آن آب پاک
ز جمشید ماند چنین یادگار اگرچه برآمد بسی روزگار
هنرور شده خاک ایرانزمین بشد زان سپس سوی ماچین و چین
جمشید در ادبیات معاصر فارسی
در ادبیات معاصر ایرانی، بر خلاف دوران ادبیات کلاسیک ایران که به کرات نام و سرگذشت جمشید موضوع اشعار شعرایی چون حافظ، مولوی و خیام قرار گرفتهاست، کمتر به این شخصیت پرداخته شدهاست. اما شاید محمد محمدعلی با رمان جمشید و جمک (۱۳۸۴) از معدود نویسندگانی باشد که به بازآفرینی اساطیر کهن ایرانی به زبان رمان روی آوردهاست.*[۱]
منبع
برومند، جواد. نوروز جمشید.
عجم، محمد. خلیج فارس نامی کهنتر از تاریخ
رجایی بخارایی، احمدعلی. برگزیدهٔ شاهنامهٔ فردوسی، به کوشش کتایون مزداپور، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ سوم ۱۳۸۱، ISBN 964-426-177-1
در خصوص چگونگی معرب شدن کلمات و از جمله کلمات فارسی به کتاب اللسان عربي شماره ۵۰ چاپ سازمان ایسیسکو (المنظمة العربية للتربية و الثقافة و علوم مكتب تنسيق التعريب) مراجعه شود.
بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. فرهنگ واژههای اوستا. چاپ نخست. نشر بلخ ۱۳۶۹
^ تحلیل «آدم وحوا» ، «مشی ومشیانه» و«جمشید وجمک» سه گانهٔ عشق محمدمحمدعلی، سامی صالحی ثابت
بنیادگذار این خاندان سیمجور دواتی بود. او در دستگاه اسماعیل بن احمد سامانی به سرداری رسید و در جنگ با علویان در گرگان سالاری سپاه را داشت. در ۲۹۸ هجری از سوی سامانیان به سیستان لشکر کشید و انجا را از دست دودمان صفاری به در آورد و چندی پس از آن فرمانروایی آن سامان را به دست آورد. در آینده او به فرمانروایی هرات و ری نیز گسیلشد.
از دیگر سیمجوریان که از تخمهٔ سیمجور دواتی بودند ابراهیم سیمجور بود که در روزگار نوح دوم سامانی به فرمانروایی خراسان رسید. همچنین پسر ابراهیم -ابوالحسن سیمجور- و نوادهاش ابوعلی سیمجور چندی بر خراسان فرمانراندند. ابوعلی سیمجور در نبرد با سبکتکین شکست خورد و کشتهشد. ابوالقاسم سیمجور نیز که برادر ابوعلی بود به بوییان پناهبرد.
منبع
لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ سیمجوریان
پژوهشکدهٔ باقرالعلوم
برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86»
کیانیان در اوستا نام خانوادگی سلسلهای سلطنتی نیست، اما در عهد ادبیات میانهٔ ایرانی، در متنهای پهلوی، افراد این خاندان پادشاهانی شمرده میشوند که بعد از پیشدادیان به فرمانروایی ایران رسیدهاند.
در شاهنامهی فردوسی نیز سلسلهٔ کیانیان بعد از پیشدادیان به حکمرانی میرسد و موسس این سلسله نیز بر پایه اطلاعات شاهنامه کیقباد است و با مرگ دارا پسر داراب نیز این سلسله منقرض میشود.
واژه شناسی
کیانیان (در اصل کَیان یا کَویان) جمع واژهٔ «کَی»، به معنای حکیم و دانشمند میباشد. این واژه در اوستا به شکل «کَوی» آمدهاست.[۲]
کَویان (کیانیان) در اوستا
کَویها و کَرپنان (karpan) در اوستا گروهی خاص از روحانیانِ دارای مذهب دیو یسنا هستند که با زرتشت دشمنی میکردند.[۲] اما از هشت تن نیز -که مردمانی نیک بودند و پیش از زرتشت زندگی میکردند- با لقب کَوی یاد شده است. اسامی این هشت تن از این قرار است:
کَویکوات (Kavi Kavat)، به فارسی: کیقباد
کَویائیپیوُهو (Kavi Aipivohu)
کَویاوسَذَن (Kavi Usazn)، به فارسی: کیکاووس
کَویاَرشن (Kavi Arshan)
کَویپیسینه (Kavi Pisinah)
کَویبیَّرشن (Kavi Byarshan)
کَویسیّاوَرشَن (Kavi Syavarshan)، به فارسی: کیسیاوش
کَویهئوسرَوَه (Kavi Haosravah)، به فارسی: کیخسرو
از این افراد، کیقباد، کیکاووس و کیخسرو به پادشاهی رسیدند. دو تن دیگر نیز خارج از این گروه، در سلسلهٔ کیانیان، در زمان زرتشت میزیستهاند:
اَئوروتاَسپَ (Aurvataspa)، به فارسی: کیلهراسپ و کَویویشتاسپَ (Kavi Vishataspa)، به فارسی: کیگشتاسپ.[۳]
پادشاهان کیانی
سلسلهٔ کیانیان را به سه دوره میتوان تقسیم نمود [۴]:
از کیقباد تا کیخسرو
این دوره از سلسله با پادشاه شدن کیقباد شروع میشود و با مرگ کیخسرو خاتمه میابد. خصیصهٔ بارز این دوره نبردهای طولانی مدت ایران و توران میباشد. این نبردها با کشته شدن سیاوش، پسر کیکاووس، بدست افراسیاب، و کین خواهی سیاوش بوسیلهٔ ایرانیان به اوج خود میرسد. پادشاهان این دوره از این قرار میباشند:
کیقباد
کیکاووس
کیخسرو
از لهراسپ تا گشتاسپ
در این دوره دیگر از نبردهای ایران و توران اثری چندانی دیده نمیشود؛ و مهمترین ویژگی این دوره ظهور زرتشت و نبردهای گشتاسپ و پسرانش برای گسترش دینِ بهی میباشد. پادشاهان این دوره از این قرار میباشند:
لهراسپ
گشتاسپ
از بهمن تا اسکندر
این دوره از شاهنشاهی کیانیان را میتوان بخش تاریخی با خاطرات مبهم ایرانیان از دورهٔ هخامنشیان دانست. با توجه به اینکه خاطرهٔ هخامنشیان نزد ایرانیان به مقدار بسیار زیادی از بین رفته بود، همچنان داستانهایی از آنان وجود داشت. مانند برخی روایات زندگی کوروش و اردشیرهای هخامنشی که به بهمن نسبت داده شده. پادشاهان این دوره در زیر آمدهاند:
بهمن
همای
داراب
دارا
منابع
بهار، مهرداد. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران: انتشارات فکر روز، ۱۳۷۶. ISBN 964-5838-74-6
کریستینسن، آرتور امانوئل. کیانیان. مترجم: ذبیحالله صفا. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۱. ISBN 978-964-445-340-3
یارشاطر، احسان، و دیگران. تاریخ ایران کمبریج جلد سوم، قسمت اول. مترجم: حسن انوشه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۳. ISBN 964-00-0023-X
نولدکه، تئودور. حماسهٔ ملّیِ ایران. مترجم: بزرگ علوی. تهران: موسسهٔ انتشارات نگاه، ۱۳۸۴. ISBN 964-6736-79-3
صفا، ذبیحالله. حماسه سرایی در ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۴. ISBN 964-00-0635-1
میرانشاه در زمان حیات تیمور
تیمور در پایان یورش پنج ساله خود و به هنگام بازگشت به سمرقند، آذربایجان و ولایات غربى ایران را به پسرش جلال الدین میرانشاه سپرد. آذربایجان در آن زمان شامل استان های آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی و اردبیل و همچنین جمهوری آذربایجان و جمهوی ارمنستان و بخش هایی از ترکیه فعلی نیز بود. ولى چندى بعد در پایان لشکرکشى به هند، خبرهایى از آذربایجان به تیمور رسید که حاکى از آشفتگى اوضاع و ادامه اغتشاشات در ایران بود.
او از طرف پدر يازده سال حاکم آذربايجان بود. نسبت به کمال خجندی توجه و علاقه داشته است.
اختلال حواس میرانشاه
پسرش میرانشاه که حکومت آذربایجان به او واگذار شده بود به سبب آسیبى که از پیشامد سقوط از اسب به مغزش وارد آمد، دچار پریشانى حواس شد. بعد از این حادثه، میرانشاه به کارهاى بى رویهاى دست زد که با این اعمال خود، اداره حکومت را دچار مشکل و اختلال نمود. به طورى که در آن آشفتگى و پریشان حالى، بخش عمدهاى از عواید خزانه را تلف و عدهاى از بزرگان شهر را به قتل رساند. همچنین برخى از ابنیه را نیز ویران نمود.[۲] او در همين حالت جنون بود که دستور داد استخوانهای خواجه رشیدالدین فضل اللّه را از مسجدی که در ربع رشیدی تبريز بود بيرون آوردند و در قبرستان يهوديان بخاک سپردند.
با این حال میرانشاه به مجرد آگاهى از حرکت تیمور، بر سبیل پوزش به اردوى پدر آمد. به این ترتیب تیمور او را از حکومت معزول کرد و پسر میرانشاه یعنی میرزا ابابکر را به جاى او به امارت برگزید. از طرفى عدهاى از مصاحبانش هم که در این جریانات مهم به تشویق و الزام او در این اقدامات شده بودند به خصوص که برخى از آنان از جمله علماء و موسیقى دانان عصر محسوب مىشدند، به اتهام دخالت در این بى رسمیها به امر تیمور، توقیف و بلافاصله تسلیم دارِ مجازات شدند.
میرانشاه بعد از مرگ تیمور
پس از مرگ تیمور، نواحى غربى ایران از آذربایجان تا گرجستان که جزو قلمرو میرانشاه محسوب مىشد، همچنان تحت نظارت پسرانش میرزا ابابکر و امیر زاده محمد عمر، اداره مىشد. این نواحى به علت اختلال میرانشاه و اختلاف فرزندانش، همچنان دستخوش آشفتگى و پریشانى بود. چون امیر زاده محمد عمر، برادر خود میرزا ابابکر را دستگیر کرد و در سلطانیه به زندان انداخت، این عمل باعث ترس و هراس میرانشاه از او شد به همین خاطر به خراسان پناه برد و بر خلاف میل باطنىاش نسبت به شاهرخ تیمورى از در طاعت و انقیاد درآمد «808 ق / 1405 م».
تا این که چندى بعد به اصرار و الزام پسرش میرزا ابابکر به آذربایجان برگشت و سرانجام در جنگى که بین او و قرایوسف ترکمان رخ داد، به قتل رسید «ذى القعده 810 ق / آوریل 1408 م»
منابع
لغتنامه دهخدا، ذیل عناوین میرانشاه و امیرانشاه
دانشنامه رشد، پسران تیمور
قاموس الاعلام ترکی
درباره او در تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۲ و ۲۶ و فهرست اسماء الرجل همین کتاب و همین جلد ص ۳۲۰ و سبک شناسی بهار ج ۲ ص ۳۸۶ و تاریخ غازان ذیل منگلی تیکین ص ۱۳ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۶۳، ۵۶۷، ۶۳۵، ۶۳۶ و لباب الالباب ج ۱ ص ۱۴۲، ۳۲۹، ۳۳۰، ۳۴۸، ۳۴۹ نوشته شده است.
پیشدادیان نخستین سلسلهٔ پادشاهان در شاهنامه و اساطیر ایرانیان میباشد. معادل اوستاییِ پیشداد (Pēš-dād)، پَرَداتَ (Para-dāta)، به معنای مقدم است. این نام طبعاً نام یک خاندان نبود، بلکه نامی است که بعدها بر این گروه نهادهاند. زیرا این گروه را مقدم بر دیگران شمردهاند [۱]
در اساطیر ایران از کیومرث به عنوان نخستین انسان یاد شده، و کمتر بر پادشاهی او تکیه میشود. اما در شاهنامه او نیز جزو دودمان پیشدادی به حساب میآید. [۲] در متون پهلوی، هوشنگ کسی است که دارای لقب پیشداد میباشد. و چنین گمان میرود که او را نخستین پادشاهی میدانستهاند که بر جهان فرمان راندهاست. [۳]
در ابتدای این دوره، پادشاهان با فرّه سلطنت میکنند. در این مرحله به مرور شاهد پیشرفتهای مردم در جهات مختلف زندگی، از جمله کشف آتش، چگونگی یادگیری ساختمان سازی و ... هستیم. مهمترین شخصیت این دوره، جمشید است که در نهایت، ضحاکِ بی فرّه، و فریب خودهٔ اهریمن پادشاهی را از اون میستاند. در تمام مدت هزارسالهٔ پادشاهی ضحاک، بدی جهان را فرا میگیرد. فریدون بر او چیره میشود و دوباره پادشاهانِ با فرّه به سلطنت میرسند، و نبردهای ایران و توران آغاز میشود. [۴]
در شاهنامه، پادشاهی این دودمان با درگذشت گرشاسپ، و بر تخت نشستن کیقباد به پایان میرسد.
مظفرالدينشاه قاجار سرانجام فرمان مشروطيت (در تصویر به خط احمد قوام) را امضاء كرد و ایران دوباره دارای مجلس شد.
رشته و نسب و خاندان
از سلسلههای حکام و شاهان طبرستان سلسلهای که مازیار از آن بود به دلیل آنکه نسبتشان به سوخرا میرسید به سوخرائیان و به سبب انتسابشان به خاندان کارن به قارن وند معروف اند، و هریک از سپهبدان این سلسله به لقب گرشاه ممتاز بودهاست.
رشته و نسب مازیار از این قرار است : مازیار پسر قارن، قارن پسر ونداد هرمزد، ونداد هرمزد پسر فرخان و فرخان از نوادههای سوخرا پسر انداذ پسر کارن پسر سوخرای بزرگ بود.
سلسلهٔ قارن وند
ابتدای شاهی این سلسله در طبرستان از زمان انوشیروان خسرو اول پسر قباد بود که قارن پسر سوخرا را از سال ۵۶۵ میلادی و بعد رتبهٔ سپهبدی طبرستان داد و حکومت این ناحیه را وارث به خانواده او مخصوص گردانید.
خود سوخرا پسر ویشاپور سرکردهٔ کارن بود که یکی از هفت خاندان اشرافی پارس در عهد ساسانیان بود.
مازیار
از جمله فرزندان قارن مازیار بود که جانشین قارن گشت. سپهبد شهریار بن شروین قصد سرزمین وی را کرد. شهریار او را شکست داد و سرزمین اورا تصرّف کرد. مازیار امان نداد و به پیش ونداد اومید پسر عموی پدر خویش رفت. شهریار نامهای به ونداد اومید نوشت که مازیار را دست بسته به نزد وی فرستد. او از حکم شهریار گذشت نکرد و مازیار رابگرفت و او را بندی کرد و به شهریار خبر داد که معتمدانی را برای انتقال مازیار بفرستد تا بدیشان بسپارم که مبادا افراد من او را از دست بدهند. زمانی که ایشان در پیگیری این موضوع بودن مازیار حیلت کرد و از بند فرار کرد و سر به بیشهها نها دتا به عراق برسد و به نزد عبدالله ابن سعید حرشی پیوست. او پدرش قارن و جدش ونداد هرمزد را میشناخت و به طبرستان رسیده بود. در حق او نیکی و کرامت فرمود و او را به بغداد برد.(سال۲۰۴ هجری قمری)
مأمون منجمی به نام بزیست که پسر فیروز بود، داشت. که خلیفه نام او را یحیی بن منصور بدل کرد. مازیار طالع مولود را به نزد بزیست برد. بزیست به مطالعه مشغول شد امید در وی بست و جای خالی کرد و گفت : اگر من تو را تربیت کنم، حق آن شناسی و ضایع نگردانی و منت پذیری؟ مازیار پذیرفت و سوگند یادکرد. روزها گذشت تا فرصتی پیش آمد تا بزیست نزد خلیفه رفت و او را از طالع مازیار مطّلع ساخت و فرمود که از مازیار به دولت خلیفه خیری رسد. مأمون امر کرد تا او را حاضر کنند. مأمون پدر او قارن را میشناخت. فرمان داد تا مسلمانی را برایش شرح دهند. مازیار اسلام قبول کرد و مأمون او را محمد مولی امیر المؤمنین نام نهاد و کنیت ابوالحسن.
حکومت
در سال ۲۰۸ به دستور بزیست که مدعی بود طالع مازیار برای حکومت طبرستان موافق است مأمون او را به همراهی موسی بن حفص بن عمر بن اعلاء نامزد ولایت طبرستان و رویان و دماوند کرد[۲] به این طور که مازیار والی کوهستان و موسی والی هامون. وقتی با یکدیگر به طبرستان رسیدند مردم زیر پرچم مازیار جمع شدند.
در این هنگام شهریار پسر شروین درگذشته بود و پسر بزرگش شاپور به شاهی نشسته بود و از بی سامانی، بیشتر اتباع از او متنفر شده بودند و نزد مأمون شکایتها نوشتند. مأمون به مازیار امر به استیصال و مالش شاپور به پریم شد و با او مصاف داده وی را اسیر کرد و به زنجیر بست. پس به موسی خبر داد که ظفر یافتم و پیروز شدم. شاپور وقتی فهمید مازیار او را خواهد کشت پنهان به موسی قاصد فرستاد که مرا یاری کن و آزاد کن تا به تو صد هزار درهم بدهم. موسی جواب داد که اگر تو را آزاد کنم گویی مسلمانی را کشتهام و مولی امیر المؤمنین شدم. جند روز بعد مازیار دستور داد تا سر شاپور را قطع کنند و نزد موسی فرستند(۲۱۰هجری قمری)
پس از کشته شدن شاپور مازیار مالک مستقل تمام جبال گردید و چهار سال بعد نیز موسی وفات یافت و پسرش محمد به جای او نشست. مازیار از وی حسابی نگرفت و به کوه و دشت حکم او یکسان شد (سال۲۱۴). همین که مازیار به حکم طبرستان بود از قارن برادر شاپور وسایر مرز بانان آن ناحیه خراج گرفت آنان نیز بر او کینه ورزیدند و به مأمون شکایت کردند مأمون فرمان داد تا مازیار به بغداد بیاید. جواب نوشت که من در این زمان مشغولم و نمیتوانم به بغداد بیایم. مأمون بزیست را با خادمی به نزد مازیار فرستاد تا او را با خود به بغداد بیاورند. مازیار مدتها ایشان را به ناز و نعمت و لطف و حرمت میداشت. عاقبت عذر و بهانه پیش آورد که من مشغولم، و به جای خود قاضی آمل و قاضی رویان را با ایشان روانه داشت.
وقتی به بغداد رسیدند و به نزد خلیفه شرفیاب شدند خلیفه از آنان حال و طاعت و سیرت مازیار را جویا شد جواب شنید که وی بر جادهٔ مطاوعت مستقیم است و رفتارش با خلایق نیکوست. وقتی از محضر خلیفه بیرون آمدند قاضی رویان به منزل رفت ولی قاضی آمل به محضر خلیفه بازگشت و راستی را باز گفت: او خلع طاعت کردهاست و همان کشتی زرتشتی را بر میان بسته و با مسلمانان جور واستخفاف میکند و هر گز بار دیگر به میل خود به بغداد نمیآید. مأمون بر عزیمت سفر روم ساختگیها کرده بود. به قاضی گفت باید تحمّل کرد تا من از سفر روم باز گردم (سال۲۱۵) قاضی به آمل بازگشت و مسلمانان رویان که از آزار مازیار به امان بودند با همدیگر موافقت کرده، همه کارکنان و افراد کشتند و نزد خلیل بن ونداد سپان که پسر عموی پدر مازیار بود و در کوهپایهٔ آمل بزرگی و نفوذ و قدرتی داشت، کسان فرستاده و او را یار و معین ساخته. این خبر به ساری و به مازیار رسید، حشم جمع کرد و به همراهی برادر خویش، کوهیار به آمل لشکر کشید و آمل را فتح کرد.
پس از فتح آمل خلیل بن ونداد سپان را به دلیل خیانت وخلاف کشت. خلیفه پس از این ماجرا به محمد پسر موسی خشم گرفت و سرزمین او را به مازیار داد.(سال ۲۱۸)
پس از آنکه مازیار مخالفین خود را مغلوب و منکوب کرد شاه مستقل تمام طبرستان گردید. شروع به ساخت و تعمیر استحکامات نمود.
پس از مرگ مأمون برادر او محمد ملقب به المعتصم باالله به خلافت رسید. عبدالله ابن طاهر والی خراسان که شنید مازیار با مسلمانان چه معمله میکند پیش او رسول فرستاد و به جهت محمد بن موسی و برادر او شفاعت کرد مازیار سخن او شنید و رسول او را با خشونت جواب داد که «از ایشان خراج دو ساله طلب میکنم» رسول نا امید باز گشت. عبدالله بن طاهر از حال او به اسحاق بن ابراهیم بن مصعب که به درگاه خلیفه بود نوشت وبر معتصم افتاد.
سرکشی مازیار
اینجا رشته تاریخ راکمی قطع کرده، سبب و مقدمات جنگهای سال۲۲۴ هجری بین مازیار و لشکرعرب را بیان میکنیم :
همینکه بابک خرمدین درآذربایجان ظهور کرد، مازیار با وی مکاتبه را مفتوح ساخت و او را ترغیب میکرد. از طرف دیگر خلیفه به مازیار دستور داده بود که خراج طبرستان را نزد عبدالله بن طاهر به خراسان به دار الخلافه ارسال دارد. و ظاهراً عبدالله بن طاهر از اینکه مازیار را سپهبد خراسان میخواندند خشمگین و شاکی بودهاست و مازیار نیز به او کینه میورزیدهاست.
در سال ۲۱۸ که شاه مطلق دشت و کوه طبرستان گردید قسمتی از کوهستان را به کوهیار وا گذاشت در حقیقت حوزهٔ پادشاهی خود را با وی تقسیم کرد. کوهیار هم به سبب استخفاف و تحقیری که در چند مورد دیگر از برادرش دیده بود کینه داشت.
نفسهای آخر
مازیار شخصی به نام سرخاستان مأمور دستگیری مسلمانان ساری کرد. سرخاستان مأموریت خویش را انجام داد. مازیار به دری نامهای نوشت که نظیر این کار را با مسلمانان مرو خواه ایرانی و خواه عرب نیز معمول داردو دری هم به فرمان او عمل کرد. اندکی بعد سرخاستان مأمور تمشیه شد و کوهیار به نزد برادرش و از آنجا به کوهستانی که به دست وی سپرده شده بود برگشت. سرخاستان دیواری را که از بیرون شهر تمشیه تا دریا کشیده بودند و تا سه میل در دریاامتداد داشت تعمیر کرد و برجهای مراقبت برروی آن نهاد و سپاه خود را در آن نقطه متمرکز کرد. معتصم به حسن بن مصعب نامهای نوشت و وی را به کارزار با مازیار امر کرد. اونیز به این مهم عمل کرد و تا پشت دیوارها خندقهای سرخاستان رسید ; بعد از چند روز با دیدبانان روابطی پیدا کردند وبه پشت دیوار نفوذ کردند و همه را دستگیر کردند.
از طرفی دیگر حسن بن حسین از سپاه جدا شد و به هرمزد آباد رفت و سپاه او بهدنبال او به هرمزدآباد رفتند مازیار که به گفته کوهیار به هرمزدآباد آمده بود آمد به دست حسن بن حسین دستگیر شد و به بغداد برده شد و همان جا به دستور معتصم چهار صد و پنجاه تازیانه زدند و همینکه دست از او باز داشتند آب طلب کرد، بنوشید و جان سپرد. جسد اورا در کنیسه بابک بر داری که پهلوی چوبهٔ دار بابک و جثهٔ یاطس رومی به دار آویختند.
منابع
هدایت، صادق، مازیار، تهران: سازمان انتشارات جاویدان، ۱۳۱۲.
احمد سَنجَر معروف به سلطان سَنجَر فرزند سلطان ملکشاه سلجوقی.
او در دوران هرج و مرج سلجوقیان بود و می خواست بار دیگر ایران را متحد سازد اما نتوانست؛ زیرا سه قدرت در شمال شرقس ایران وجود داشت:
انوشتکین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، جنگاوری ترک بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالار کل سپاه خراسان در زمان سامانیان به مزدوری گرفته شد. انوشتکین در دوران فرمانروایی سلجوقیان به سبب استعداد سرشار و کفایتی که از خود نشان داد به زودی مدارج ترقی را طی کرد و به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به فرمانداری خوارزم برگزیده شد. انوشتکین صاحب 9 پسر بود که بزرگترین آنها، قطب الدین محمد نام داشت.
پس از انوشتکین، در سال ۴۷۶ خورشیدی، فرزندش محمد خوارزمشاه از جانب برکیارق به فرمانداری خوارزم رسید.
تاریخ ایران، میترا مهرآبادی، دنیای کتاب، تهران، 1374
طاهر بن حسین مشهور به طاهر ذوالیمینین سردار ایرانی مامون (خلیفه عباسی) بود که توانست امین برادر مامون را شکست دهد و مامون را به خلافت برساند. در سال ۲۰۵ هجری مأمون طاهر ذوالیمنین را به فرمانروایی سرزمینهای شرقی عباسیان گماشت. طاهر حکومتی نیمهمستقل و موروثی را تشکیل داد که فقط در ظاهر زیر فرمان خلیفه بود. پس از تسلط اعراب بر ایران این نخستین بار بود که فرمانروایانی از یک خاندان ایرانی به شکل موروث و نیمهمستقل حکومت میکردند.
صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات ایران(جلد یکم)، انتشارات فردوس، چاپ هفدهم
![]()
لطفعلی خان زند
لطفعلی خان زندلُطفعَلی خان زند (۱۱۴۸-۱۱۷۳ خورشیدی) واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۳ خورشیدی (۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ قمری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آقا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد. طایفه زند یکی از طوایف قوم لر میباشد.
وی پسر جعفر خان زند و نوه صادق خان زند برادر بنیادگذار فرمانروایی زندیان؛کریمخان زند وکیل الرعایا بود. وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوشسیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بیبهره نبود.شعر زیر را که در تاریخ ایران بسیار نامور میباشد وی درباره شکستهایش از اقامحمد خان سرودهاست:
یا رب ستدی جهانی از همچو منی دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد پیش تو چه دفزنی چه شمشیرزنی
نبرد بر سر قدرت
هنگامی که جعفرخان پدرش در شیراز ترور شد وی در بوشهر سرگرم سر و سامان دادن به وضعیت آن سامان بود که خبر مرگ پدر را شنید. وی که در این هنگان تنها هژده یا نوزده سال داشت با سیصد تن سپاهی دشتستانی خود را به شیراز رساند و بر کودتاگران پیروز شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت. در این هنگام با آقامحمدخان قاجار رو به رو شد که بر بخشهای شمالی و مرکزی کشور چیره شده بود، با وی به نبرد پرداخت و در آغاز به کامیابیهایی هم رسید ولی هنگامی که در یکی از لشگرکشیها با سپاهش از شیراز بیرون رفته بود با خیانت حاج ابراهیم کلانتر روبه رو شد.وی دروازههای شیراز را بست و شاه جوان را به شهر راه نداد.
آوارگی، به دست آوردن کرمان، و دستگیری
سپاهیان نخست به دشتستان و سپس به بندر ریگ رفت.امیرعلی خان حیات داوودی فرمانروای ریگ وی را به گرمی پذیرفت و در اندازه توان نیروهایی بدو داد.او شکستهایی به سپاهیان قاجار وارد ساخت و سرانجام در دشت زرقان میان تخت جمشید و شیراز اردو زد.شهریار زند بعلت نیروهای کم دست به جنگ پارتیزانی زد.در این هنگام خود آقامحمدخان با سپاهی چهل هزار نفری به سوی فارس رهسپار شد. لطفعلی خان با سه هزار تن در جایی به نام شهرک میان راه شیراز-اصفهان و در ۱۴ فرسنگی شیراز به پیشباز سپاه قاجار رفت ولی چون شمار سپاهیان دوسوی نبرد با هم برابر نبود لطفعلی خان رو به شبیخونهای پیدرپی آورد و اینگونه ماهها سپاه قاجار را کلافه نمود.به ناچار با صد تن از یارانش از راه بیابان به طبس رفت، در میان راه چند تن از یارانش از زور تشنگی جان دادند، فرمانروای آن سامان دویست تن سرباز زیر فرمان او گذارد.وی با این شمار از سپاهیان که داشت پس از چندی ابرقو را گرفت.در آنجا به گسترش سپاهش پرداخت تا آنکه نیروهایش را به ۱۵۰۰ تن رساند، پس دارابجرد و نیریز را نیز به دست آورد و سپاهیانی را که قاجارها از شیراز برای جنگ با او فرستاده بودند را نیز شکست داد.در این هنگام بزرگان نرماشیر بدو پیوستند و او سرانجام توانست بر شهر کرمان چیره گردد. کرمانیان او را پذیرفتند و از او پشتیبانی کردند.او در کرمان به نام خود سکه زد و آن شهر را مرکز پادشاهی کوچکش قرار داد.آقامحمد خان با لشکرش کرمان را محاصره کرد، محاصره چهار ماه دنباله داشت و در شهر قحطی آمد. سرانجام لشکر قاجار به درون شهر ریخت. خان زند از میان سپاه قاجار گذشت و توانست به یاری اسبش غران خود را تندرست از میدان برهاند و به سوی ارگ بم رفت و بیست و چهار ساعت پس از آن به بم رسید. از بم به سوی طبس رفت. فرمانروای طبس امیرحسن خان به پیشبازش رفت و او را نکو داشت ولی بدو پیشنهاد کرد که به تیمورشاه درانی فرمانروای قندهار پناهنده شود. در همین زمان بزرگان نرماشیر برایش پیامی فرستادند که در جنگ با قاجارها از او پشتیبانی خواهند نمود. شاه زند به بم رفت و حاکم بم نیز وی را به نیکی پذیرفت ولی ازآنجا که میپنداشت برادرش که از لشکریان زند بود به دست سپاه قاجار افتادهاست به مهمان خویش خیانت کرد و وی را به قاجارها سپرد. از دیگرسو خان قاجار پاداشی را برای تحویل دادن مرده یا زنده او تعیین کرد که فرمانروای بم با تحویل او به قاجارها آن را به دست آورد. البته لطفعلی خان به آسانی دستگیر نشد و تنها زمانی تسلیم شد که اسب نامدارش غران از پای درآمد.
لطفعلی خان در برابر خان قاجار
وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمد خان ایستاد و بدو سلام ندادو بدو تعظیم نکرد.آقامحمد خان نیز دستور داد که اصطبلبانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین میکشیدند.به گزارش تاریخنویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که: «هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتند نداشت تنها سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریستو گفت:«من از تو نمیترسم ای اخته فرومایه».این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.برخی نیز نوشتهاند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید که دور از واقعیت میباشد.
مرگ
لطفعلی خان را آقامحمد خان به تهران برد و پس از چندی دستور کشتنش را داد.مرگ وی را به روش خفه کردن نوشتهاند.پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند.
رفتار آقامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند
هنگامی که لطفعلی خان از فارس دور شد آقامحمد خان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم خان بود.فتحعلیخان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:
گردون به زمانه خاک غم ریخت، دریغ با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ
از کینهٔ دور فلک جورسرشت شیرازهٔ شیراز ز هم ریخت، دریغ
دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای کریم خان زند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود، وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پلههای کاخش جایی که همیشه از آن گذر میکرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد.این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند.
سپس دستور بازداشت و زورگیری داراییهای زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند.چنین مینماید که سرنوشت شومی بر آنها رفتهاست، از سرنوشت شاهدخت همسر لطفعلی خان زتدو پسران شهریار زند فتحالله خان و خسرومیرزا به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی نداریم.
آقامحمد خان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی خان جزای سختی داد، به فرمان او تمامی مردان کور و به نوامیس تجاوز و اموال غارت گردید.
لطفعلی خان در فرهنگ توده
از آنجا که وی دارای ویژگیهای همهپسندی چون زیبایی، دلاوری، تسلیم ناپذیری و ایستادگی بیش از اندازه داشت و با دغاکاریها و بداقبالی و ناکامی و سرانجام شکنجه ددمنشانه و مرگ رودر رو شده بود در نزد مردم به شخصیتی افسانهای همچون چهرههای شاهنامهای تبدیل شدهاست.برای او تصنیفهایی سروده شدهاست که در دل مردم زنده مانده و جهانگردان نیز حتی از آنها یاد کردهاند.بخشی از یکی از این تصنیفها را که در میان کرمانیان ساخته شده و مردم سالها آن را میخواندند در زیر میآید:
هر دم صدای نی میاد آواز پی در پی میاد
لطفعلی خانَم کی میاد؟ روح و روانم کی میاد؟
امروزه نام لطفعلی خان در برخی شهرها بر خیابانهایی نهاده شدهاست، به ویژه در شیراز خیابانی به نام او نامگذاری شدهاست.
غران
غران نام اسب نامدار لطفعلی خان بود(بعلت رنگ سیاه اسب). نژاداین اسب نامشخص است که بارها جان ارباب خود را در نبردهای گوناگون رهانیده بود. این اسب تند و تیز سیاه رنگ بود و بر پیشانیش لکهای سپید به مانند یک ستاره داشت. گریز لطفعلی خان از میان سپاه قاجارها در رویداد تاختن بر کرمان تنها با یاری غران شدنی گردید و چنانکه پیشتر گفته شد او فاصله میان کرمان تا بم را در بیست و چهار ساعت پیمود. سرانجام هنگامی که در بم لطفعلی خان بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان پاهای پشت این اسب را بریدند، حیوان به زانو میافتد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد، اسب روی پای بریدهاش میایستد ولی از درد تاب نمیآورد و به زمین میافتد.دیدن صحنه قطع شدن پاهای غران شاه جوان را متاثر کرد.
لطفعلی خان و میرزا مهدی لشکرنویس
آن مرد میرزا مهدی لشگر نویس نام داشت.وی پیش از لطفعلی خان در دستگاه پدرش جعفرخان کار میکرد که به دلیل جرمی جعفرخان دستور بریدن گوشهای او را داده بود. وی نیز هنگامی که جعفر خان ترور شد گوشهای سر بیجان ارباب پیشین خویش را برید. پس از پیروزی آغازین لطفعلی خان بر کشندگان پدر میرزا مهدی بریدن گوش را انکار کرد و حاج ابراهیم نیز برای بخشش او پادرمیانی کرد، لطفعلی خان نیز وی را بخشید و حتا برای وی پیشهای و خلعتی هم در نظر گرفت.ولی در روزی که قرار بود خلعت را به او بدهد به آتشبیاری مادرش میرزا مهدی را زندهزنده در آتش انداخت و زیر قول خود زد و حاجی را نیز از خود رنجاند.
حاج ابراهیم کلانتر
بزرگترین لغزش لطفعلی خان اعتمادش به حاجی ابراهیم بود چه که همانگونه که دیدیم این مرد به شاه جوان خیانت کرد و دروازه شیراز را به روی او بست و خانواده و زن و بچه و داراییهای وی را دودستی به خان قاجار سپرد.حاج ابراهیم دارای نفوذ بسیار بود و خویشانش در جاهای گوناگون ایران از تهران تا اصفهان بر سر کارهای مهم بودند.وی از آغاز کار به نامهنگاری با قاجارها پرداخته بود و داستان میرزامهدی نیز وی را رنجاند و یکسره به دشمن زندیان پیوست.
لشکرکشی به کرمان
آقامحمد خان برای آرام کردن آذربایجان به آن نقطه رفت، لطفعلی خان به سوی کرمان لشکر کشید، این لشکرکشی نافرجام به فرسوده شدن سپاهش انجامید و در تازشهای آینده قاجارها برایش گران تمام شد.
منابع
پناهی سمنانی؛آقامحمد خان قاجار، چهره حیلهگر تاریخ
پناهی سمنانی؛لطفعلی خان زند، از شاهی تا تباهی
ژان گور؛خواجه تاجدار
معاهده ارضروم معاهدهای که در سال ۱۱۴۹ هجری (۱۷۳۶ میلادی) بین ایران (نادر شاه) و عثمانی، پس از نبرد مراد تپه، بسته شد.
به موجب این معاهده کلیه شهرهایی که پیش از سال ۱۱۳۵ هجری به ایران تعلق داشته و عثمانی با استفاده از ضعف دولت صفوی به اشغال خود در آورده بود به ایران بازگردانده شد.
منابع
![]()
محمود و ایاز. سلطان محمود (با جامه سرخرنگ) دست شیخ را میفشرد. ملک ایاز پشت سر شیخ ایستاده. در سمت راست نگاره، شاه عباس یکم دیده میشود
سلطان محمود غزنوی
صفا،ذبیحالله،تاریخ ادبیات ایران(جلد یکم)،انتشارات فردوسی،چاپ هفدهم
بهرامشاه غزنوی، پسر مسعود سوم و نوزدهمین سلطان دودمان غزنوی بود.
لقبهای او معینالدوله، یمینالدوله و معزالدوله بود.
وی در سال ۵۱۲ بر تخت پادشاهی نشست.
بهرامشاه به یاری سلطان سنجربرادر خود ارسلانشاه غزنوی را نزدیک غزنه مغلوب کرد (۵۱۰ ه. ق.) و بر تخت نشست. در ۵۱۲ ه. ق. دو بار به هند لشکر کشید و محمد حلیم را گرفت و در بند کرد. در حدود ۵۴۳ ه'. ق. کشمکش سختی بین بهرامشاه و غوریان در گرفت. بهرامشاه قطب الدین محمد غوری را بقتل رسانید و سیف الدین سوری به خونخواهی برادرش قطب الدین غزنه را گرفت اما بهرامشاه غزنه را بازگرفت و سیف الدین را به خِفّت کشت. در ۵۴۶ ه. ق. علاالدین جهانسوز به انتقام برادرش سیف الدین غزنه را گرفت و آن شهر را سوزاند و ویران کرد. بهرامشاه به هند رفت و بعد از انصراف و مراجعت لشکر غور به غزنه بازآمد.
بهرامشاه در سال ۵۴۷ پس از شکست و در راه هندوستان درگذشت. سنایی غزنوی کتاب حدیقةالحقیقه خود و ابوالمعالی نصرالله منشی، کلیله و دمنه را به نام این پادشاه نوشتند. بهرامشاه همچنین با مسعود سعد سلمان و سیدحسن غزنوی مصاحبت داشت.
کتاب سال انیس، نگارندهٔ مسئول: محمدبشیر رفیق، (کابل): مؤسسه نشراتی انیس،۱۳۴۵/۱۹۶۷. ص۱۵۹
از متن قدیمی دائرةالمعارف فارسی] (بدون مشکل حق تکثیر)، درجشده در لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ بهرامشاه
او در دوران سلطنت خویش وزیر کاردانش را به نام حسنک وزیر، کشت. همچنین لشکر کشی های بسیاری به هندوستا کرد و آنجا را به باد غارت داد. در همین زمان سلجوقیان که به دنبال چراگاه برای دام هایشان بودند به رهبری طغرل به خراسان وارد شدند. سلطان مسعود در صدد مقابله با آنان بر آمد، ولی شکست خورد.
از آن پس حکومت غزنویان، به غزنین، نواحی اطراف آن و شمال غربی هند، محدود شد.
اصل وى از خراسان است، از خاندان ايرانی معروفی كه نسبش به ساسانیان مىرسد. نیای وى سامان در خدمت ابومسلم خراسانی بود و پس از سامان پسرش اسد جانشین او شد و در عهد خلافت هارونالرشید درگذشت. اسد چهار پسر داشت به نامهاى احمد و نوح و يحيى و الياس. احمد به حكومت فرغانه رسيد و نوح بر سمرقند و يحيى بر چاچ و اشروسنه و الياس بر هرات امارت يافتند. احمد خوشرفتارترين برادران بود و چون به سال ۲۵۰ در فرغانه درگذشت، هفت پسر از او باقى ماند كه از آن جمله نصر به جانشينى پدر فرمانرواى سمرقند و چاچ و فرغانه شد و خليفهٔ عباسى المعتمد بالله امارت او را بر ماوراءالنهر به سال ۲۶۱ تأييد كرد. بخارا و غزنه هم به قلمرو او افزوده گشت. وی در سال ۲۷۹ ه.ق. درگذشت و برادرش اسماعیل سامانی جانشین وى گشت. نصر پادشاهى بخرد و متدين و اديب و شاعر بود.
منابع
ویکیپدیای انگلیسی، ۳ آوریل ۲۰۰۷.
تاريخ ادبيات در ايران، دكتر صفا، ج۱ ص۲۰۴ و ۲۰۵
اعلام زركلى ج۸ ص۳۳۷
مقدمهٔ ابنخلدون ج۴ ص۳۳۳
النجوم الزاهرة ج۳ ص۸۳
تاريخ گزيده ص۳۷۷
تردید
هیچیک از تاریخدانان باستان که به موضوع حمله اعراب به ایران و سرنوشت خانواده ساسانیان پرداختهاند، به ارتباط میان یکی از دختران یزدگرد سوم و حسین بن علی اشاره نکردهاند. ضمن اینکه ابن قتیبه مورخ ایرانی قرن سوم هجری مادر علی ابن حسین را بردهای از اهالی ناحیه سند معرفی کرده است
علی شریعتی، مرتضی مطهری، محمدحسین طباطبایی و سید جعفر شهیدی هم در صحت داستان ازدواج حسین پسر علی با شهربانو تردید کردهاند.
نام شهربانو در بحارالانوار محمد باقر مجلسی و نیز در قابوس نامه آمدهاست.
سرنوشت
نام وی در میان اسیران کربلا به چشم نمیخورد. در این میان برخی معتقدند که وی بعد واقعه کربلا خود را به رود دجله انداخت و برخی دیگر میگویند که وی بلافاصله به سمت ایران تاخت و در نزدیکی ری در دل کوه ناپدید گشت.
کوه بیبیشهربانو در جنوب تهران منتسب به شهربانو است و میگویند مقبره وی در آن مکان مخفی است. آرامگاه بیبیشهربانو در دامنه جنوبی کوه ری، با این عقیده که شهربانو، همسر امام حسین و مادر امام سجاد است توسط شیعیان زیارت میشود.
ولی برخی منابع دیگر به دلیل قرارگرفتن زیارتگاه بر فراز کوه، مجاورت آن با چشمه، ویژگیهای معماری سنگی، اختصاص زیارت آن به زنان در برخی دوره ها، کاربرد واژه بانو و شهربانو برای الهه آناهید و تشابه افسانه بیبی شهربانو با داستان زیارتگاه زرتشتی (بانوی پارس) در یزد، بسیاری براین عقیدهاند که این بنا در اصل از نیایشگاههای آناهید، الهه آبها و باروری و از پرستشگاههای زرتشتیان پیش از اسلام بوده است.
خرافات
در تعزیه مجلس شهربانو چنین است: چون سیدالشهدا شهید میشود، ذوالجناح به خیمه آمده و شهربانو را به شهرری میبرد. شهربانو سهوا به جای یاهو یا کوه گفته و کوه از هم شکافته میشود.
در خرافات مردم تهران است که زنان حامله که خود یا همسرشان سید نیستند، به زیارت شهربانو نمیروند. چون ممکن است جنین پسر باشد و به شهربانو نامحرم بوده و کور شود.
منبع
بحارالانوار، محمّد باقر مجلسی، طبع تهران، ۱۳۰۱- ج ۱۱ ص ۴
قابوس نامه، عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر وشمگیر، به کوشش غلامحسین یوسفی، چاپ سوم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۸
تشیع علوی و تشیع صفوی، علی شریعتی، تهران: چاپخش، ۱۳۷۷
خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، تهران: نشر صدرا، ۱۳۸۰
ایران در قرآن و روایات، نورالدین ابطحی، تهران: نشر آفتاب:۱۳۷۸
برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88»
تیمور در اواخر سده هشتم به فارس لشکر کشید و در حدود سال ۷۶۷ هجری خورشیدی (۷۹۰ قمری) وارد شیراز شد. پس از ورود، کسی را به نزد حافظ - شاعر نامدار - فرستاد تا او را پیش وی ببرند. این ملاقات تاریخی را دولت شاه چنین نقل میکند:
تیمور به حافظ میگوید «من اکثر ربع مسکون را با این شمشیر مسخر ساختم و هزاران ولد و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا که وطن مألوف و تختگاه من است را آبادان و مفتخر سازم. [آنگاه] تو مردک، به یک خال هندوی ترک شیرازی، سمرقند و بخارای ما را میفروشی. چنانکه در این بیت گفتهای:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
خواجه حافظ زمین ادب را بوسه داد و گفت ای سلطان عالم از آن بخشندگی است که بدین روز افتادهام.» تیمور از این سخن خرسند میشود و به حافظ اکرام و احترام میکند. شاید این بیت حافظ اشارهای به تیمور باشد:
خیز تا خاطر به آن ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
منابع
[ میرانشاه در زمان حیات تیمور
تیمور در پایان یورش پنج ساله خود و به هنگام بازگشت به سمرقند، آذربایجان و ولایات غربى ایران را به پسرش جلال الدین میرانشاه سپرد. آذربایجان در آن زمان شامل استان های آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی و اردبیل و همچنین جمهوری آذربایجان و جمهوی ارمنستان و بخش هایی از ترکیه فعلی نیز بود. ولى چندى بعد در پایان لشکرکشى به هند، خبرهایى از آذربایجان به تیمور رسید که حاکى از آشفتگى اوضاع و ادامه اغتشاشات در ایران بود.[۲]
او از طرف پدر يازده سال حاکم آذربايجان بود. نسبت به کمال خجندی توجه و علاقه داشته است. [۳]
اختلال حواس میرانشاه
پسرش میرانشاه که حکومت آذربایجان به او واگذار شده بود به سبب آسیبى که از پیشامد سقوط از اسب به مغزش وارد آمد، دچار پریشانى حواس شد. بعد از این حادثه، میرانشاه به کارهاى بى رویهاى دست زد که با این اعمال خود، اداره حکومت را دچار مشکل و اختلال نمود. به طورى که در آن آشفتگى و پریشان حالى، بخش عمدهاى از عواید خزانه را تلف و عدهاى از بزرگان شهر را به قتل رساند. همچنین برخى از ابنیه را نیز ویران نمود.[۲] او در همين حالت جنون بود که دستور داد استخوانهای خواجه رشیدالدین فضل اللّه را از مسجدی که در ربع رشیدی تبريز بود بيرون آوردند و در قبرستان يهوديان بخاک سپردند. [۴]
با این حال میرانشاه به مجرد آگاهى از حرکت تیمور، بر سبیل پوزش به اردوى پدر آمد. به این ترتیب تیمور او را از حکومت معزول کرد و پسر میرانشاه یعنی میرزا ابابکر را به جاى او به امارت برگزید. از طرفى عدهاى از مصاحبانش هم که در این جریانات مهم به تشویق و الزام او در این اقدامات شده بودند به خصوص که برخى از آنان از جمله علماء و موسیقى دانان عصر محسوب مىشدند، به اتهام دخالت در این بى رسمیها به امر تیمور، توقیف و بلافاصله تسلیم دارِ مجازات شدند.[۲]
میرانشاه بعد از مرگ تیمور
پس از مرگ تیمور، نواحى غربى ایران از آذربایجان تا گرجستان که جزو قلمرو میرانشاه محسوب مىشد، همچنان تحت نظارت پسرانش میرزا ابابکر و امیر زاده محمد عمر، اداره مىشد. این نواحى به علت اختلال میرانشاه و اختلاف فرزندانش، همچنان دستخوش آشفتگى و پریشانى بود. چون امیر زاده محمد عمر، برادر خود میرزا ابابکر را دستگیر کرد و در سلطانیه به زندان انداخت، این عمل باعث ترس و هراس میرانشاه از او شد به همین خاطر به خراسان پناه برد و بر خلاف میل باطنىاش نسبت به شاهرخ تیمورى از در طاعت و انقیاد درآمد «808 ق / 1405 م».[۲]
تا این که چندى بعد به اصرار و الزام پسرش میرزا ابابکر به آذربایجان برگشت و سرانجام در جنگى که بین او و قرایوسف ترکمان رخ داد، به قتل رسید «ذى القعده 810 ق / آوریل 1408 م» [۲]
منابع
لغتنامه دهخدا، ذیل عناوین میرانشاه و امیرانشاه
دانشنامه رشد، پسران تیمور
قاموس الاعلام ترکی
نام کامل او «میرزا غیاث الدین بن شاهرخ بن امیر تیمور» است و به نامهای بایسنقر میرزا و سلطان بایسنقر بهادر خان نیز شهرت دارد. از آنجایی که چندین نفر از شاهزادگان و امیران تیموری در ایران و گورکانیان هند دارای نام «بایسنقر» یا «بایسنقر میرزا» بودهاند،[۳] نباید با آنان اشتباه گرفته شود. در متون تاريخى و ادبى واژه بايسنقر به دو گونه بايسنقر و بايسنغر آمده است. بايسنقر كلمه اى تركى (مركب از باى + سنقر) و سنقور، مرغى شكارى است از جنس چراغ كه شنقار نيز گويند. بايسنقر به طور عام، نام عده اى از شاهزادگان تيمورى و غير تيمورى بوده و ظاهرا صحيح آن باى سنقور است كه بايسنقر نوشته مى شود.[۴] جايگاه او در زندگى و پس از مرگ چنان بود كه ـ با آنكه به مرتبه وليعهدى نرسيده بود ـ تاريخ نويسان از وى با عنوانها و لقبهايى چون پادشاه، سلطان و وليعهد ياد كرده اند و او را به سبب داشتن منشهاى پسنديده به شيوههايى گزافهآميز ستودهاند.
بایسنقر میرزا به زبان فارسی، عربی و ترکی مشرقی، که زبان مادریش بود، کاملاً تسلط داشت. او معرف برجسته فرهنگ اسلامی از نسلی ترک و ایرانی بود که به اهمیت و ارزش او تنها در دهههای اخیر و در تحقیقات جدید توجه شدهاست. در متون قدیم و جدید بایسنقر تحت الشعاع شخصیت برادرش الغ بیگ قرار گرفتهاست. هر چند اهمیت بایسنقر در تاریخ هنر قطعی است، لیکن خدماتش در زمینه ادبیات فارسی و تاریخ نگاری چندان معرفی نشدهاست. او قطعاً یکی از نمایندگان و شاید مهمترین نماینده آمیزش فرهنگ ترکی و فارسی در آسیای مرکزی و آسیای غربی(یعنی ایران و ترکیه) در عهد تیموریان بهشمار میرود.[۵]
از بایسنقر به عنوان اولین کسی که به دو وجه ملی و دینی، همزمان توجه کرده نام برده میشود. در بررسی برنامهریزی مکتب هرات که بیش از همه به همت او و پدرش شکل گرفت، دیده میشود که این مکتب همانطور که برای هویت بخشی به هنر اسلامی قدم پیش میگذارد، همانطور هم برای شکلگیری شاهنامه بایسنقری اقدام میکند . برای شروع این پروژه عظیم کاغذ سازان سمرقندی دعوت میشوند تا کاغذ سمرقند را تولید کنند.[۶]
زندگی
بایسنقر هنگامی که پدربزرگش، امیر تیمور، در سال ۸۰۷ ق / ۱۴۰۵ م درگذشت، کودکی بیش نبود.[۷] او پادشاهی خوش طبع و خوش سخن و هنرپرور و عیاش بود و آنقدر که ممکن بود عالم را به خوشی گذرانید.[۸] بقول دولتشاه «جمالی داشت با کمال... و از سلاطین روزگار بعد از خسرو پرویز چون بایسنقر سلطان کسی به عشرت و تجمل معاش نکرد، شعر ترکی و فارسی را نیکو گفتی و فهمیدی، به شش قلم خط نوشتی.[۹]
ازو سه پسر بیادگار ماند: میرزا رکن الدین علاءالدوله، میرزا سلطان محمد و میرزا ابوالقاسم بابر كه در سال 853ق به حكومت رسيد. [۱۰] [۱۱]
مرگ زودرس بایسنقر به دلیل افراطش در شرابخواری روی داد. [۱۲]دولتشاه میگوید: «شبی از فرط شراب به فرمان رب الارباب بخواب گران فنا گرفتار شد و سکنه هرات سبب آن وفات سکته پنداشتند و وقوع این واقعه... در دارالسلطنه هرات در باغ سپید بود در شهور سنه سبع و ثلاثین و ثمانمائه (۸۳۷ ه'. ق.) و عمر او سی وپنج سال بوده. [۱۳]
مدفن او در گورستانی است متعلق به مدرسه گوهرشاد در هرات. این مدرسه در ۱۳۰۲ ق / ۱۸۸۵ م ویران شد. لیکن آثار مقبرهها را همچنان میتوان مشاهده کرد. روشن نیست که خسارتهای بعدی این گورستان ناشی از گذشت زمان است یا به دلیل جنگ اوایل دهه ۱۳۶۰ ش / ۱۹۸۱ م که بر اثر آن، بخش قدیم هرات شدیداً آسیب دید.[۱۴]
جایگاه سیاسی
شاهرخ، بر خلاف تیمور، جانشینی برای خود انتخاب نکرد؛ دو فرزندش، بایسنقر و جوکی میرزا در زمان حیات او درگذشته بودند [۱۵][۱۶] و فرزند دیگرش، الغ بیگ، بیشتر اوقات در سمرقند بود و به عنوان مهمان به دربار پدر دعوت میشد و در امور سلطنت دخالتی نداشت [۱۷]. از این رو بایسنقرهرگز به حکومت نرسید.
بایسنقر در ادارهٔ امور حکومت تیموری سهمی عمده داشت. او هفده ساله بود که والی طوس، نیشابور و استرآباد شد و بنا به گفته خوافی در ۸۱۹ ق / ۱۴۱۶ م امیر دیوان شد. واین احتمالاً به معنای سرپرست «دیوان عالی امیری» یا شورای عالی شاهرخ در هرات بودهاست ظاهراً پس از آن نیز برای مدتی والی تبریز بود، اما مجدداً به مقام پیشین خود بازگشت. تا جایی که وظایف مملکتی اجازه میداد، خوش داشت که به جای اقامت در ولایات، در هرات نزد پدرش بماند، زیرا در مسئولیتهای خطیر، پدر به او اعتماد میکرد؛ از جمله در ۸۱۷ که شاهرخ در پایتخت نبود، نیابت سلطنت را بر عهده گرفت. هر چند رسماً به جانشینی منصوب نشده بود، عملاً ولیعهد شمرده میشد.[۱۸]
بایسنقر با خطرناکترین دشمنان تیموریان به نبرد برخاست. در ۸۲۴ و ۸۳۲ در لشکرکشی شاهرخ برای جنگ با ترکمانها در شمال غربی او را همراهی کرد و در ۸۳۰ برای نبرد با بُراق ازبک، که شکستی سخت بر الغ بیگ وارد کرده بود، به شمال شرقی شتافت. به محض آنکه براق عقب رانده شد، بایسنقر به هرات بازگشت، ظاهراً بدان سبب که الغ بیگ از پدر خواسته بود او را بازگرداند، زیرا بنا به دلایلی بیم داشت که بایسنقر جایش را بگیرد. بایسنقر هرگز مانند برادرش الغ بیگ به منصب رفیعِ ولایتعهدی در سمرقند دست نیافت، بلکه تنها به عنوان بازوی راست پدرش در هرات خدمت میکرد. از این رو در طول تاریخ تاحدی ناشناخته ماند. [۱۹]
جایگاه هنری
اهميت و شهرت بايسنقر ميرزا پيش از حكومت دارى و سياستمدارى به دليل عشق سرشار و علاقه بسيار وى به علم و ادب و كليه فنون و هنرهاى زيبا اعم از شعر، موسيقى، نقاشى و معمارى بود.[۲۰] بایسنقر میرزا هنرمندی تمام عیار بود و افزون بر خمایت بیشاعبه از هنرمندان خود نیز در انواع هنرهای روزگار چون خوشنویسی، نقاشی و موسیقی سررشته داشت.
خوشنویسی
بايسنقر ميرزا در اقلام ششگانه خوشنویسی شاگرد شمس الدين محمّد بن حسام هروى معروف به شمس بايسنقرى بودهاست و خود از استادان برجسته خط محقق و ثلث مىباشد[۲۱]
خطوط زیبای مسجد گوهرشاد که به دستور مادرش گوهر شاد آغا در مشهد بنا شده، به قلم بایسنقر به رشته تحریر درآمده سپس بر کاشی انتقال یافتهاست. حاصل کار به خط ثلث و به رنگ سفید بر زمینه سرمهای مات نوشته شده، که آیاتی از قرآن است و به خط کوفی تزیین یافتهاست. این آثار را هنوز هم بر کاشیهای درخشان ایوان جنوبی مسجد گوهرشاد (کتیبههای ایوان مقصوره) میتوان مشاهده کرد. در این كتيبه که از قدرت و قوت قلم آن تمجيد شده، رقم «بايسنقر بن شاهرخ بن تيمور گوركانى فى 821ه ق» دیده میشود كه بهاین ترتیب بایسنقر آنرا در بيست سالگى نوشته است.[۲۲] بعضى از كاشیها، پس از زلزله ۱۰۸۷ ق / ۱۶۷۶ م به دستور شاه سليمان صفوى با كاشیهاى جديد تعويض شده است.[۲۳] بعضى از كتبيههاى عمارات سبزوار را نيز او نوشته است.[۲۴] ولیدی طوغان به کاشیهای واحدی نیز اشاره میکند که به خطّ رِقاع نوشته شده و آنها را در یک مجموعهای خصوصی در ترکستان دیده بودهاست.[۲۵]
همچنين كتابت بزرگ ترين قرآن موجود را اثر بایسنقر میرزا میدانند كه به خط محقق نگاشته شده و هم اكنون بعضى صفحات آن در موزه قرآن کتابخانه آستان قدس رضوی [۲۶]، كتابخانه سلطنتى، كتابخانه ملى، موزه ايران باستان و كتابخانه ملك موجود است و شمارى از اوراق آن در امامزاده اى در قوچان بوده است، چه در حديقة الحقايق است كه از زلزله جز همان امامزاده سلطان ابراهيم بن على بن موسى الرضا در قوچان چيزى باقى نمانده و بعضى اوراق قرآن به خط ميرزا بايسنقر بن امير تيمور گوركانى در آنجاست. میگويند نادرشاه افشار این اثر شگرف را از سمرقند به آنجا آورده است. [۲۷] از قرآن بايسنقر با خط محقق و در قطع بزرگ، هشت صفحه در آستان قدس رضوى نگهدارى مىشود. هر صفحه از اين قرآن نفيس هفت سطر دارد كه بين سطور و پيرامون آيات آرايش شده است. قطع اين قرآن كه يكى از بزرگترين قرآنهاى موجود است، 177 در 110 سانتىمتر مىباشد.[۲۸]
از اين خطاط و هنرمند، قرآنى به خط ثلث جلى مربوط به قرن نهم است كه در كتابخانه سلطنتى سابق(موزه کاخ گلستان) موجود بوده است. اين قرآن در حد كمال و زيبايى با خط ثلث كتابت شده است و هر يك از صفحات آن به زر شامل هفت سطر ثلث درشت است كه از حيث تركيب و شكل حروف بسيار جالب است. صفحات اين قرآن جدول كشى شده و در بالاى هر آيه يك علامت ديده مى شود.[۲۹]
تصويرى از قرآن به خط نسخ خوش كتاب خفى با رقم بايسنقر موجود است كه البته رقم آن را ساختگى مى دانند. تحرير اين قرآن حدود قرن نهم با رقم ساختگى بايسنقر مورخ 823 هجرى است. دو صفحه اول، فهرست اسماء السور به خط رقاع در خانه هاى شطرنجى و زمينه طلاپوشى از قرن سيزدهم است. دو صفحه افتتاح، تمام تذهيب با پيشانى و ذيل به خط رقاع، اسامى سور به خط رقاع و قلم زر تحريردار و فواصل آيات ستاره نشان است. نگارنده كتاب راهنماى گنجينه قرآن دلايلى ارائه مى دهد كه صفحه اسم بايسنقر ساختگى است. برخى ديگر بر همين نظرند؛ زيرا تاريخ اتمام آن ـ يعنى 837 ـ مقارن با مرگ بايسنقر است. .[۳۰]
شعر
هنر ديگر بايسنقر شعر و شاعرى بود. او دنباله رو سنت شعر دربارى بود، كه در آن ايام ديگر به مديحه سرايى محدود نماند، بلكه دامنه بسيار گسترده ترى داشت[۳۱] هر چند از زبان او نقل میکنند که گفتهاست امیر نباید به سرودن شعر بپردازد. با این وجود ابیات پراکندهای از او در تذکره دولتشاه سمرقندی نقل شدهاست. و با برادرانش: الغ بیگ در سمرقند و ابراهیم در شیراز، درباره شعر فارسی مکاتبه میکرد. او اشعار امیر خسرو دهلوی را بر اشعار نظامی گنجوی، که الغ بیگ میپسندید، ترجیح میداد. [۳۲] اين غزل از سروده هاى اوست:
نديدم آن دو رخ اكنون دو ماه است ولى مهرش بسى در جان ما هست
به راهش سر نَهَم روزى كه ميرم توان گفتن كه عاشق سر به راه است
به زلفش مشك خود را نسبتى كرد دروغى گفت از آن رويش سياه است
گداى كوى او شد بايسنقر گداى كوى خوبان پادشاه است
[ویرایش] نقاشی و موسیقی
بایسنقر در نقاشی و موسیقی قریحه ذاتی داشت، اما تواناییهایش را بیشتر در خوشنویسی به کار برد. [۳۳]
حمایت از مورخان
بایسنقر مشوق تاریخ نگاری به زبان فارسی نیز بود. گر چه هیچ یک از تاریخ نگاران عهد تیمور و تیموریان به مقام والای رشید الدین فضل الله و عطا ملک جوینی در دوره مغول دست نیافتند، اما بعضی از آنها آثار برجستهای از خود به جای گذاشتند که مهمترین آنها حافظ ابرو «متوفی ۸۳۳ ق / ۱۴۳۰ م» است. حافظ ابرو، سخت مورد تشویق و توجه بایسنقر بود و تاریخ کبیر خود را بنام بایسنقر نوشت که به زبدةالتواریخ معروف است و فصیحی خوافی آن را مجمع التواریخ سلطانی میخواند. ظاهراً این کتاب در سال ۸۲۹ یا ۸۳۰ ه'. ق. خاتمه یافته است[۳۴] و احتمالاً به توصیه شاهرخ پدر بایسنقر، چهارمین قسمت مجمع التواریخ را به صورت کتابی مستقل تحریر و به بایسنقر اهداء شدهاست. به نظر بازیل گری، بایسنقر در تهیه و مصور کردن متون تاریخی بیشتر از نسخههای دیوان اشعار توجه داشت. [۳۵]
حمایت از هنرمندان
او موسس و بانی زیباترین شکل کتابآرایی در ایران است و در تحت حمایت او چهل نفر کاتب و خطاط به راهنمائی مولانا جعفر تبریزی معروف به جعفر بایسنقری که خود او نیز شاگرد عبدالله بن میر علی است به استنساخ کتب مشغول بودند. وی بوسیله پرداخت دستمزدهای گزاف و اعطاء انعام فراوان و شاهانه، هنرمندترین استادان خوشنویسی و تذهیب را نزد خود نگاه میداشت و آنان برای وی ظریف ترین آثار هنری را درخط، تذهیب، جلدسازی و صحافی به وجود میآوردند. کتابهای کتابخانه وسیع این شاهزاده هم اکنون در تمام جهان متفرق است و هرجا که هست در کمال حرمت و دقت نگاهداری میشود. [۳۶] كانون هنری بایسنقر در هرات بهنام دارالصنایع کتاب سازی معروف بود[۳۷] و کتابهای پدیدآنده در دوره بایسنقری شامل نفیسترین مینیاتورها و استادانهترین خوشنویسیها هستند که به زیبایی تمام صحافی و جلدآرایی گشتهاند.
شاهنامه بایسنقری
ذوق شعر دوستی بایسنقر متوجه شاهنامه نیز شد. وی دستور داد نسخهای از شاهنامه را برای او استنساخ کردند که به «شاهنامه بایسنقری» شهرت دارد. این کتاب که به سال ۸۲۹ ه.ق. تحریر یافتهاست یکی از برجستهترین نمونههای هنر ایرانی و بلکه هنر اسلامی است. مقدمهای که به امر بایسنقر برشاهنامه فردوسی نوشته شدهاست را برخی بسیار سودمند دانستهاند. هرچند ملک الشعرا بهار آن را «سرتاسر خلاف حقیقت و خلاف منطق و برضد تاریخ»[۳۸] میداند.
مکتب هرات
نوشتار اصلی: مکتب هرات
بایسنقر به همراه پدرش شاهرخ از جمله مشوقان بزرگ سبک هنری یا مکتب هرات بود. او گرایش شدیدی به ماندن در هرات داشت و مورخان یکی از دلایل ماندگاری بایسنقر در هرات را، شکوفایی حیات فرهنگی در آن شهر میدانند که بایسنقر میتوانست علایق سرشار هنری و فکری خود را در آن شهر به خوبی تعقیب کند.
پس از آنکه بایسنقر از نبردِ پیروزمندانه با ترکمانان در ۸۲۳ بازگشت و مولانا جعفر تبریزی، بعدها ملقّب به جعفر بایسنقری، استاد مسلّم خط نستعلیق و سایر استادان فن را از تبریز به همراه آورد، هرات تبدیل به مرکز هنر خوشنویسی شد. با اینهمه مرکز نگارگری به حمایت ابراهیم، برادر بایسنقر، چندگاهی شیراز و مدّتی نیز اصفهان بود؛ امّا عاقبت توفیق شاهرخ در تسخیر تمامی قدرت در هرات و توجّه وی و بایسنقر به هنر، بسیاری از هنرمندان را از اقصی نقاط ایران به هرات کشاند و سبب شد که مراکز مهم پیشین اهمیت و اعتبار خود را از دست بدهد و در مرتبهای نازلتر قرار گیرد.[۳۹]
هنرمندان نقاش و خوشنویس و خطاط که در کتابخانه بزرگ شاهی هرات به امر بایسنقر میرزا مشغول به کار بودند، آثار زیادی همچون کتابهای شاهنامه، لیلی و مجنون، بوستان و گلستان سعدی را مصوّر ساختند. مجموع این آثار سبک جدیدی را پدید آورد که در تاریخ هنر ایران به «مکتب هرات» معروف است. در مکتب هرات تصاویر انسانها به صورت ریز وکوچک ترسیم گشته و مینیاتورها با خطوط ساده و بی پیرایه اجرا شدهاند.[۴۰]
سبک هراتی ویژگی خود را داشت. یکی از ویژگیهای آن، وجود عناصر شرق دور بود که احتمالاً ازمبادلهٔ سفیر میان ایران و چین ناشی میشد. مشهور است که هنرمندان هرات همراه هیئتهای سیاسی به خانبالق (پکن) آمد و شد داشتهاند؛ یکی از آنان، به نام غیاث الدین نقاش، که بایسنقر او را برگزیده بود، بعدها شرح سفر خود را نوشت که این شرح در تاریخ حافظ ابرو آمدهاست.[۴۱]
بازیل گری در بررسی ویژگیهای سبک هراتی، اهمیت خاصی به تأثیر متقابل تصاویر بر یکدیگر میدهد که با اشارات معنیدار جان گرفتهاند. او خاطرنشان میکند که این سَرزندگی و تحرک، کاملاً مغایر با خشکی و بی روحی چهرهها در نگارگریهای مکتب جلایری است. همچنین، صحنهها با قرارگرفتن افق در نزدیک لبة بالایی، عمق بیشتری یافتهاند. زمینههای فیروزهای متمایل به آبی و سبز، رنگهای عمده در این نگارگریها هستند.[۴۲]
پس از مرگ بایسنقر در ۱۴۳۳م هرات همچنان به صورت مرکزی برای هنر مصورکردن کتابهای نفیس برای مدت نسبتاً طولانی باقی ماند. طبق گزارش دوست محمد، در مقدمه آلبوم یا مرقعی که به فرمان ابوالفتح بهرام میرزا یکی از شاهزادگان صفوی در سال ۱۵۴۴م فراهم کرده بود، سنتی که بایسنقر میرزا و شاهرخ پدرش بنا گذاشته بودند، به سرپرستی و حمایت علاءالدوله پسر بایسنقر تا سال ۱۴۴۷م به حالتی زنده باقی ماند. [۴۳]
منابع
فضایلی، حبیبالله. اطلس خط. انتشارات مشعل اصفهان. چاپ دوم، اصفهان۱۳۶۲ش.
دانشنامه رشد
لغت نامه دهخدا
دانشنامه جهان اسلام
بیانی، مهدی، احوال و آثار خوشنويسان
هراتی، مهدی، مجله گلستان قرآن
وبگاه القرآن
وبگاه تبیان
گری، بازیل- نقاشی ایران- انتشارات عصرجدید- ترجمه شروه، عربعلی- تهران ۱۳۶۹- ص ۸۰ و۸۱
حبیب السیر، انتشارات خیام
زبدةالتواريخ
بهار، محمدتقی، سبک شناسی، جلد سوم
تذكره خط و خطاطان
از سعدی تا جامی
دولتشاه سمرقندی، کتاب تذکرة الشعراء، چاپ ادوارد براون، لندن 1318/1901
معین الدین محمد اسفزاری، روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات، چاپ محمدکاظم امام، تهران 1338ـ1339 ش
Wilhelm Barthold, Ulug Beg und seine Zeit , Leipzig 1935
دائرةالمعارف كتابدارى و اطلاع رسانى
خوشنويسى در خدمت كتابت قرآن
برزين. پروين، نگاهی به تاريخچه تذهيب قرآن، مجله هنر ومردم، ش 49، آبان سال 55
دانشنامه ویکی پدیا
حوضخانهٔ عمارت گلستان اثری برجسته از محمد غفاری مشهور به کمال الملک، نقاش نامدار ایرانی است. تابلوی حوضخانهٔ عمارت گلستان در سال ۱۳۰۷ قمری، با رنگ روغن خلق شد و هماکنون تحت مالکیت موزهٔ کاخ گلستان تهران قرار دارد

تمبر یادبود الغبیگ - انتشار در سال ۱۹۹۴ - ازبکستان
اُلُغبیگ (795 تا 851 ق / ۱۳۹۳ تا ۱۴۴۹ م) فرزند شاهرخ و نوه تیمور از پادشاهان تیموری ایران بود. او پادشاهی ستارهشناس، ریاضیدان و اهل علم و ادب بود. او از کودکی به آموختن خوشنویسی پرداخت اما همچون برادرانش در این هنر نام آور نشد.
الغبیگ در سلطانیه در شمال غربی ایران بدنیا آمد. مادرش گوهرشاد آغا از شاهزادگان ایرانی بود که بناهایی چون مسجد گوهرشاد را در مشهد ساخت و پدرش شاهرخ، در تحکیم حکومت تیموری و رشد هنر در آن دوران و شکل گرفتن مکتب هرات بسیار موثر بود.
شاهرخ در ۸۱۱ به ماوراءالنهر لشکر کشید، خدایداد حاکم آنجا را کشت و خلیل سلطان پسر میرانشاه و نوه تیمور را پس از رهایی به ری فرستاد و حکومت سمرقند را به اُلُغبیگ دادالغ بیگ، بیشتر اوقات در سمرقند بود و به عنوان مهمان به دربار پدر دعوت میشد و در امور سلطنت دخالتی نداشت.
الغبیگ در سمرقند رصد خانه عظیم و مجهزی برپا کرد و همراه با دانشمندان بزرگ آن زمان مانند کاشانی مشغول رصد و تحقیقات علمی شد و با همکاری آنها زیجی را که شامل دقیقترین جداول ستارهشناختی و مثلثاتی آن عصر بود پدید آورد که به زیج سلطانی معروف است. مدرسهای نیز برای آموزش علوم و فنون تأسیس کرد و بهترین استادان را در آن جا بهکار تدریس گمارد. یادداشتها و نامههایی که کاشانی برای پدرش در کاشان میفرستاد از سطح بالای فهم و دانش الغ بیگ حکایت میکند.
او در سمرقند با برادرانش: بایسنقر در هرات و ابراهیم در شیراز، که جملگی هنرمند بودند، درباره شعر فارسی مکاتبه میکرد. او اشعار نظامی گنجوی را بر اشعار امیر خسرو دهلوی که بایسنقر میپسندید، ترجیح میداد.
الغ بیگ، پس از دو سال درگیری با پسرش عبداللطیف، عاقبت در ۸۵۳ ه.ق.(۱۴۴۹ م.) به دست او کشته شد.
منابع
دانشنامه جهان اسلام
مختاری اسکی، غلام رضا، فرهنگ ریاضیات پایه، تهران،انتشارات فرهنگان، ۱۳۸۴.
Wilhelm Barthold, Ulug Beg und seine Zeit , Leipzig ۱۹۳۵
دولتشاه سمرقندی، کتاب تذکرة الشعراء، چاپ ادوارد براون ، لندن ۱۳۱۸/۱۹۰۱
فضایلی، حبیبالله. اطلس خط. انتشارات مشعل اصفهان. چاپ دوم، اصفهان۱۳۶۲ش.
ایستادگیِ آنها در برابر حملات شاهان سلوکی و اشکانی، از آنان مردانی دلاور ساخته بود که به توانِ نظامی و مناطق کوهستانیِ خویش تکیه داشتند. موقعیت جغرافیاییِ سرزمین الیمائیس و قرارگرفتن در خط سیر بازرگانی غرب به شرق و گسترش راههای بازرگانی, رونق اقتصادی و بازرگانی را برای الیمائیها به دنبال داشته و موجب رشد و شکوفاییِ این دولت شده است, چنانکه رواج سکهها و ثروت نیایشگاههای آنها که در متون تاریخی آمده، گواهی بر این مدعاست.
شوربختانه آگاهی ما از تاریخ و فرهنگ الیمائی اندک است. تاکنون وسعت دقیق سرزمین الیمائیس و شمار و ترتیب شاهان آن به درستی شناخته نشده است. کمبود نسبیِ منابع تاریخی و شمار اندک کاوشهای باستان شناختی، سبب مبهم بودن و تاریک ماندن فرهنگ الیمائی شده- است. از این رو، مطالعه در فرهنگ و هنر الیمائی کمتر مورد توجه پژوهندگان بوده, چندان به آن پرداخته نشده و پژوهشهای اندک انجام شده نیز در روشنگریِ فرهنگ آنها کافی نبوده است.
نوشتار: پژوهش در تاریخ و فرهنگ الیمائیس، نوشته عباسعلی رضائی نیا -کارشناس ارشد باستان شناسی