نارسیس
|
|
ایرانیان شاخهای از اقوام هندواروپایی بودند که در هزارههای پیش از میلاد به فلات ایران وارد شدند. ایشان، از میان اقوام اروپایی با هندوان نزدیکی بیشتری داشتندی و محققان بر این باورند که دو شاخهٔ ایرانی و هندی مدتها با هم میزیستند تا اینکه از یکدگر جدا شده و شاخهای به هند و شاخهای به ایران شدند. از این روست که صورتهای کهن اساطیر ایرانی شباهت بسیاری با صورتهای کهن اساطیر هندی میدارد و اسطورهشناسان گاه با کمک اساطیر قوم خویشاوند صورت کهن یا باستانی اسطورهای خاص را بازسازی میکنند. اثر هندیای که بیشتر از بقیهٔ آثار به کار اسطورهشناسی ایرانی میآید کتاب ریگودا به زبان سنسکریت است. با جایگیر شدن ایرانیان و هندوان در ایران و هند سیر تکاملی اسطورههای تا حد زیادی مشترکِ ایشان تفاوت یافت. اساطیر ایران تأثیر بسیار زیادی از اسطورههای اقوام بومی نجد ایران و اسطورههای میانرودانی پذیرفت. محققان این تأثیرها را در جایجای اساطیر ایرانی نشان دادهاند.
کهنترین نمونههایی که از صورت باستانی اساطیر ایران ماندهاست اشارههایی در اوستاست به خصوص در یشتها. چون یشتها بیش از هر چیز مجموعهای سرودهای نیایشیاست اشارتهای مفصل به اسطورهها در آنها وجود نمیدارد و هر آنچه هست سربسته و کوتاه است. وانگهی تدوینکنندگان یشتها از آشنایی شنونده با شخصیتهایی که نام برده میشدند مطمئن بودند. به هر حال همین اشارات کوتاه، و البته نسبتاً پرشمار، سخت به کار میآید. از جمله به کمک آنها صورت کهن نام شخصیتها را اندر توان یافت.
مفصلترین متنها پیرامون اساطیر ایران در نوشتههای زرتشتی به زبان فارسی میانهاست. تدوین نهایی اکثر آنها در اوایل دوران اسلامیاست و بیشترشان مبتنی بر متنهای اواخر دوران ساسانیاست و بعضاً مطالبی مربوط به وقایع پس از حملهٔ تازیان به ایران نیز به کتاب اضافه کردهاند . برخی از معروفترین این کتابها عبارتاند از بندهشن، دینکرد، گزیدههای زادسپرم و روایت پهلوی.
پس از آمدن اسلام به ایران، بسیاری از اسطورهها کنار گذاشته شد یا حداقل از رونق و رسمیت افتاد خصوصاً آنها که در تضاد یا تقابل با باورهای اسلامی/سامی بود، چو اسطورههای مربوط به خلقت، کردارهای ایزدان و کلاً یزدانشناسی نیروهای فراطبیعی و پیشبینیهای مربوط به پایان جهان و وقایع آخرالزمان. ولی کردارهای شخصیتهای اسطورهای در قالب حماسه به فارسی نو انتقال یافت و تا اندازهٔ زیادی حفظ شد چنان که بزرگترین اثر حماسی تاریخ ایران شاهنامه فردوسی در دوران اسلامی نوشته شدهاست و از نظر ادبی و حماسی بر همهٔ آثار گذشته برتری شگرف میدارد.
دیگر آنکه با آمدن اسلام به ایران اساطیر سامی با اساطیر ایرانی اندر آمیخت و حتی پارهای ایرانیان کوشیدند که نوعی رابطهٔ چه بسا همارزی میان شخصیتهای اسطورهای این دو چهارچوب کاملاً متفاوت برقرار سازند. پس زمان و مکان و شخصیتهای اسطورهای این دو نظام (ایرانی و سامی) اسطورهای با هم خلط شد. مثلاً در اساطیر ایرانی پیشنمونهٔ انسان کیومرث است در دوران اسلامی عدهای کیومرث را با آدم که نخستینِ مردمان در اساطیر سامیاست یکی دانستند.
باید توجه داشت که تا پیش از تحقیقات جدید تاریخ ایران از زمانهای دور و با اسطورهها آغاز شدی و اندکاندک به پادشاهان تاریخی رسیدی و با تاریخی واقعی پیوند خوردی. تنها پس از تحقیقات جدید در دوران معاصر بود که بسیاری از شخصیتهای اسطورهای-حماسی وجههٔ تاریخی خود را از دست دادند و نزد مردمان شخصیتهایی «اسطورهای» یا حد اقل «نیمه-تاریخی» تلقی شدند. در واقع وقتی روایتی «اسطورهای» تلقی میشود خودبخود واقعیت تاریخی و عینی از آن سلب میشود. آنچه که امروز اسطوره خوانده میشود نزد پیشینیان واقعیتی ازلی و ابدی و مسلم بودی. به هر حال این رویکرد خاص در تاریخ نویسی، آنِ همهٔ نظامهای فکری کهن بودی: تاریخ عالم را با خلقت آغاز کردندی و تا زمان حال ادامه دادندی.
در کنار اندرآمیختگی عجیب و چه بسا عمدی اساطیر ایرانی و سامی که با گذشت زمان فزونی مییافت، اساطیر ایرانی، بی پذیرفته شدنِ دستکم آگاهانه و عمدی عناصر اساطیر اسلامی، نزد اقلیت زرتشتی به حیات و تحول ادامه دادند. از مهمترین این تحولات تغییراتی بود که در پیشبینیهای مربوط به آخرالزمان صورت پذیرفت. اشارات به مهاجمان تازی و دین جدید فاتحان بیشتر شد. این هم در آثار پهلویای که پس از اسلام نوشته شدهاست دیده میشود و هم در آثار آتیای که زرتشتیان به پارسی تدوین کردند.
بنیان اساطیر ایرانی بر نبرد میان خوبی و بدی نهادهاست. اقوام هندوایرانی به دو رستهٔ کلی خدایان باور داشتندی: اهورهها [در منابع هندی اسورهها] و دیوان. خصلت این دو رستهٔ خدایان نزد ایرانیان و هندوان باژگونهٔ یکدیگر تحول یافت به این معنا که نزد هندیان اسورهها خدایان بد شدند و دیوان خدایان خوب؛ و نزد ایرانیان اهورهها خدایان نیک شدند و دیوان خدایان شرور. برای هردو گونهٔ خدایان قربانی کردندی. غرض از قربانی برای خدایان شرور، باج دادن به ایشان بود تا دست از سر مردمان بدارند. قربانی برای خدایان نیک در طلب یاری و برکت از ایشان رخ دادی.
پس از بیهوشی اهریمن ،اورمزد آفرینش گیتیی را آغاز می کند. او از زمان بیکران زمان محدود یا کرانه مند را می آفریند تا در هنگام مناسب آفرینش را به حرکت در آوردو سپس آفرینش پدیده های گیتی را آغاز کند . او در شش نوبت یک دوران مینوی پیش نمونه های شش پدیده اصلی را می آفریند که عبارتند ازآسمان ،آب،گیاه ،جانور و انسان.(از کتاب تاریخ اساطیری ایران نوشته ژاله آموزگار)
به نظر شما اگر سنباد پیروز میشد ایران چگونه میشد؟
بابک خرمدین از ایرانیانی بود که از خطه آذربایجان برضد اشغالگری اعراب پس از حمله مسلمانان به ایران، به پا خاست. وی رهبری جنبش سرخ جامگان را به عهده داشت. از جنبشهای دیگر ایرانیان میتوان به مازیار از مازندران، ابومسلم خراسانی و یعقوب لیث از سیستان اشاره کرد.
تلفظ نام بابک به زبان فارسی میانه پاپک بود که به معنای پدر جوان است.
|
|
پدر بابک اهل تیسفون بود که به آذربایجان کوچید و در پیرامون کوه سبلان زنی را به همسری گزید. بابک در جوانی با شروین پسر ورجاوند سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار نمود. پس از آن او و مادرش به روستای دیگری در آن پیرامونها کوچیدند که مردمش از گروه مزدکیان و خرم دینان بودند. پیشوای آنها جاویدان پسر شهرک بود که از آنجا که بابک در تنبور زدن زبردست و توانا بود او را پیش خود نگه داشت. در سال ۲۰۱ هجری قمری بابک از کیش جاویدانی دست کشید و خود بهعنوان پیشوای خرمدینان سر به شورش بر علیه اشغالگران عرب گذاشت. خلیفه تازیان به مدت بیست و دو سال سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک ایرانی گسیل داشت و سرانجام با همکاری یک فرد از فرارود به نام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کرده و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ به دستور خلیفه و پس از شکنجههای فراوان او را زنده زنده تکه تکه کرده و کشتند. قرارگاه اصلی بابک خرمدین دژی استوار و سخت گذر به نام دژ بَذ بود که در نزدیکی شهر کَلِیبَر در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی قرار دارد..
او چهارم ژانویه سال 838 به دستور معتصم بالله کشته شد.ابتدا دست پای وی را به تدریج قطع کردند.سپس جنازه اش را در شهر سامرا بر سر دار کشیدند[۱].
کیقباد اولین شاه از سلسلهٔ کیانیان است. پس از مردن گرشاسب آخرین شاه شاهان پیشدادی، با اینکه توس و گستهم، پسران نوذر، زنده بودند و خاندان فریدون هنوز از میان نرفته بود، اما چون فرّ ایزدی با آنان نبود، به شاهی نرسیدند. پس از مشورت زال با موبدان، بزرگان ایران کیقباد را که دارای فرّ ایزدی وبرازندهٔ تاج و تخت بود به شاهی برگزیدند. رستم پسر زال به البرز کوه رفت و او را به استخر آورد. پس از رسیدن کیقباد به شاهی، تورانیان که به ایران هجوم آورده بودند شکست یافته و برگشتند.
سیاوش یا سیاووش یا سیاوخش (صورت پهلوی آن هم سیاوخش است) از شخصیتهای معصوم شاهنامه و فرزند پهلوان و برومند کاووس است. صورت اوستایی این نام سیاورشن به معنی دارندهٔ حیوان (اسب) نر سیاه است.[1] در شاهنامه نیز اسب سیاوش با صفت شبرنگ*[2] (به رنگ شب = سیاه) آمده است.
سیاوش شاهزاده ایرانی است که ناجوانمردانه کشته میشود و رستم انتقام او را از تورانیان میگیرد. سیاوش در آتش کیکاووسی نمیسوزد و پاکی خود را در مقابل نیرنگ های سودابه نشان میدهد.
کی کاووس پس از آنکه فریب دیوان را میخورد، با وجود مخالفتهای پهلوانان و بزرگان به ویژه زال و رستم، آهنگ مازندران میکند تا آن جا را فتح کند و بر شاه مازندران پیروز شود. شاه مازندران از دیو سپید کمک میخواهد. دیو سپید جادو میکند و چشمان کی کاووس و همراهانش را تیره میسازد و لشکر ایران پریشان و پراکنده میشود. کی کاووس در این هنگام به یاد پندهای زال و بزرگان ایران میافتد و به زال و رستم پیغام میفرستد که او را یاری دهند. زال هم رستم را به یاری وی میفرستد و او را روانهٔ مازندران میکند. رستم پس از آزمایشها و نبردهای شگفت انگیز از هفت منزل - که به هفت خوان رستم نام کرده شده - میگذرد و بر دیو سپید پیروز میگردد.
کی کاووس و همراهان او به دست رستم از دیو سپید نجات مییابند و بینایی خود را از جگر دیو سپید که رستم آن را دریدهاست و درمان چشمانش است، باز مییابند.
غم نامهٔ رستم و سهراب و سیاوش نیز به دوران پادشاهی کی کاووس تعلق دارد. کی کاووس در داستانهای اسطورهای ایران بیشتر به عنوان مظهر و قدرتی یاد شدهاست که به همهٔ تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کی خسرو به پادشاهی رسید.
آگاش برپایه اسطورههای مزدیسنا دیوی است شورچشم که مردم را چشم میزند.
این نام در پارسی میانه agâš و در اوستایی -ağašay آمدهاست و معنای دارای چشم بد میدهد.
در ادبيات ودايي Veda ايندرا Indra خداي جو و آسمان (موكل باران) است كه جنگاوري و پهلوانيهاي او در اساطير هند و ايراني مشهور ميباشد. برخي از كيفيات جنگاوري اين ايزد را ميتوان با تيشتر در اوستا تطبيق داد. بخش ديگري از اين اسطوره در ادبيات پهلوي به صورت نبرد آتش زاوشت در ابرها درآمده است كه با اسپنجروش ديو كه از فرو ريختن باران جلوگيري ميكند، ميجنگد و با گرز بر سر او فرو ميكوبد و آبهاي زنداني را رها ميسازد.
ايندرا ايزدي دلير و جنگاور است كه مهمترين پيشكار وارونا Varuna خداي آسمانهاي پرستاره به شمار ميآيد. اوست كه زمين را به آرياييها ميبخشد و آبهاي خروشان را هدايت ميكند. ايندرا همواره سوما Soma (هوما) افشرة مقدس مينوشد و در نشاط سوما، دژهاي نود و نه گانه ديو خشكسالي را نابود ميسازد.
ايندرا به نيروي خويش، زمين و آسمان را از يكديگر جدا ميكند و همه جا را وسعت ميبخشد، فرمانرواي طوفانها و رودهاست، با روشنايي خويش تاريكي را ازميان ميبرد و گاهي با گرز آهنين خود كوهها را شكافته وگناهكاران را كيفر ميدهد. اهميت عمده او در نبردي است كه با ورتره Vrtra ميكند. وي درحالي كه همرزمان و يارانش او را همراهي ميكنند، به نبرد ورتره ميرود.
ورتره به معناي سد كننده ، و داراي لقب اهي Ahi به معناي مار يا اژدها و برابر اژدهاك در اوستا ميباشد. بر اثر اين نبرد و فرود آمدن گرز آذرخشين ايندرا بر سر ورتره، زمين و آسمان از بيم ميلرزند. ايندرا آبهايي را كه اهي در خود زنداني كرده بود آزاد ميكند. به همين دليل ايندرا به ورترهن يعني كشندة ورتره مشهور است. گاهي اين ايزد را به گونهاي پرنده به نام كپينجله Kapinjala نوعي كبك تصوير ميكنند. پرندهاي سرود خوان كه صدايش چون نواي چنگ است، آسمان و زمين در برابرش خم ميشوند و نفسهايش كوه را به لرزه درميآورد، ايندراني Indrani (همسر ايندرا) به همسرش ميگويد : هيچ بانويي بيش از من زيبايي ندارد و هيچ كس با گرمي بيشتر از من جمال خويش را در آغوش شوهرش پيشكش نميكند.
ايندرا در مكتب فلسفي ويدانت (Vedanta)با وجود اعلي يكي شده و به عقيده برخي ديگر او سلطان ناحيه خاوري به شمار ميرود و همچنين در ريگ ودا نيز حدود 250 سرود به او خطاب گرديده است. سيلون لوي (S.Levi) چندين مكالمه دراماتيك در ريگ ودا كشف كرده است. كه ظاهراً كهنترين نمونههاي نمايشي آريائيان به شمار ميروند. در سرودهاي ريگودا نيروهاي طبيعي (نظر ايندرا) مورد خطاب قرار گرفتهاند و به طور معمول براي بيان مجلسي (بلندخواني) تنظيم شدهاند. آئين هاي مربوط به اين مجالس از سپيدهدم صبح تا اولين ربع شب ادامه مييافت. آرياها اصولاً به طبيعت و پديدههاي طبيعي نه تنها احترام ميگذاشتند، بلكه به گونهاي به آنها عشق ميورزيدند و در سرودهاي ريگ ودا اثر اين عشق به طبيعت بسيار برجسته و محسوس است. به يك معنا ميتوان گفت، درام در هند به قدمت وداهاست.
بر طبق يك افسانه زيباي هندي، منشاء تئاتر، مراسم جشن پيروزي ايندرا بر شياطين است. در اين مراسم هم خدايان و هم شياطين شركت ميجستند و بازيگران ، مبارزات آنان را با حركات گوناگون مجسم ميساختند. هنگامي كه شياطين پي بردند كه اين درام، نمايشگر شكست آنان خواهد بود، عصيان كردند و با خدايان بدخواه كوچك تر متحد شدند و اين وضع چنان آشفتگي در بازيگران ايجاد كرد كه ديگر قادر به حركت و گفتگو نبودند و آن زمان بود كه خداي ايندرا پرچم خود را به دست گرفت، به ميان صحنه آمد و غالب آن خدايان بدخواه و شياطين همدست آنان را نابود كرد، سپس بنايي بر پا ساختند كه بعدها نام تئاتر به خود گرفت، ليكن براي آنكه بازيگران در برابر بازمانده شياطين محافظت شوند، خدايان متعددي حفظ و حراست اين بنا را برعهده گرفتند و پرچم ايندرا به صورت نشاني از حمايت بازيگران درآمد.
قرنها پس از ريگ ودا، هنوز ايندرا در اسطورههاي هندو نقش دارد. ليكن اينجا همچون سايهاي از خويشتن قديماش تجلي ميكند. در يكي از حماسههاي هند و به نام مهابهاراتا Mahabhayata ايندرا در شرايطي كه پيش از اين دلير و نترس مينمود به هراس ميافتد و درحالي كه در اسطورههاي قديم بر اژدها چيره شده بود، اژدها بر او پيروز ميشود. در يكي ديگر از حماسههاي هندو به نام رامايانا Ramayana ايندرا هنوز شاه خدايان به شمار ميرود، ليكن اهريمن كه راوانا Ravana نام دارد بر او پيروز ميشود و به جاي او ويشنو Vishnu خداي حافظ و نيكخواه به دفاع از بشر و خدايان برميخيزد.
نام ايندرا تنها دوبار در اوستا ظاهر ميشود و آن هم نه به عنوان خدا بلكه به صورت موجودي منفي كه در مفهوم امروزي خود ديو معني ميدهد و در مقابل ارديبهشت امشاسپند قرار ميگيرد، ولي لقب مشخص ايندرا ورترهن Vrtyahan در اوستا به صورت ورثرغن Verethraghna ظاهر ميشود، اما صفت ايندرا به ايزد مهمي به نام بهرام Wahyam خداي جنگ مبدل ميگردد. بهرام به صورتهايي از مظاهر طبيعت و حيواناتي مقدس نظير باد تند، اسب سفيد، پرندهاي تيز پرواز (احتمالاً باز)، گراز و بز تصوير ميشود.
مهمترين جايي كه اين اسطوره ودايي در اساطير و حماسههاي ايراني ظاهر ميشود، حماسههاي مربوط به رُتستَهم (رستم) است، داستانهاي نبرد ايندرا را با ورتره به احتمال بسيار در هفت خوان رستم و نبرد وي با ديو سپيد منعكس گشته است.
تشابهات ديگري ميان اين دو وجود دارد، به طور مثال ايندرا از پهلوي مادر بيرون آمده است و رستم نيز به گونهاي غير معمول از پهلوي مادر متولد ميشود و به همان گونه كه ايندرا براي نابودي نيروهاي پليد زاده شده، رستم نيز از ميان برنده دشمنان است و به همان گونه كه ايندرا افشره گياه سوما را پيوسته مينوشيد، رستم نيز مي خوارهاي بزرگ بود. مشتركات ديگري نيز وجود دارد كه دراين مجال نميگنجد و به همين بسنده ميكنيم.
منابع:
ريگ ودا / دكتر سيد محمد رضا جلالي ناييني/نشر نقره.
اوستا / جليل دوستخواه / نشر مرواريد.
اسطوره هاي چيني /باجلان فرخي / انتشارات اساطير.
اسطوره هاي هندي / باجلان فرخي / انتشارات اساطير.
داستانهايي از ايران باستان/ احسان يار شاطر / بنگاه نشر و چاپ كتاب.

اسطوره گاو معجزه آمیز را می توان یکی از کهن الگوهاي حماسه آرش کمانگیر بر شمرد ، همچنین این اسطوره می تواند ریشه در جشن تیرگان و باران خواهي داشته باشد .
اسطوره گاو معجزه آمیز در دینکر توضیح داده شده است و آقای اکبر مفاخر نیز در مقاله خویش با عنوان آرش کمانگیر ، مژده آور باران بدان اشاره داشته اند . این گاو نیروی شگفتی آوری دارد نيرويي كه از ایزدان و مینویان بدو رسیده است. او مرز بین ایرانیان و تورانیان را نمایان می سازد و باعث شکست و سر افکندگی تورانیان می شود . ژاله آموزگار شرح آن را چنين آورده است:
« در فرمانروایی کاووس گاوی بود که نیروی معجزه آمیزی از ایزدان به تنش رسيده بود . هرگاه ایرانیان و تورانیان بر سر حدود مرز دعوا داشتند ، آن گاو را می آورند و او مرز میان این دو را مشخص می نمود ، و از آنجا که هرگاه ایرانیان علیه تورانیان دادخواهی می کردند ، تورانيان پیوسته محکوم می گشتند و از ایرانیان به آنان آسیب می رسید ، از آن رو ، بر کاووس رشک بردند که چنین چیز شگفتی دارد و بر آن شدند تا آن گاو را بزنند و تباه کنند و با جادوگری اندیشه کاووس را درباره آن گاو آشفته کردند و كاووس نيز جنگجویی به نام سریت را فرمود که آن گاو را بکشد . و سریت برای نابودی گاو رفت .
در اینجا معجزه بزرگی پیدا گشت ، آن گاو به آوای بلند گفت که : ای سریت، مرا مکش ، آن کسی که در جهان بیش از همه خواهان راستی است ،كين مرا خواهد خواست . او زرتشت است ، چون برسد و بد کردن تو را فاش کند به روان تو دشواری رسد. سريت که چنین معجزه ای را از گاو دید او را نکشت ، بلکه به پیش کاووس بازگشت و آنچه دیده بود را گفت . اما از آنجا كه کاووس توسط دیوان و جادو گران سخت فریفته شده بود ، به سريت فرمود که گاو را بکشد . سريت بار دیگر پیش آن گاو رفت و هر چه گاو گفت ، گوش نداد و او را کشت .»
همانندي دو اسطوره آرش كمانگير و گاو معجزه آميز در بارزترين هدف ، تعيين حدود مرز بين ايران و توران است ، گاو نيز همچون آرش از نيروي ايزدان مينوي بر خوردار است. ايزداني همچون مهر خداي خورشيد ، وايو ايزد باد و سپندارمذ مادر زمين . سر انجام مرگ براي اين دو همانندي ديگري است كه مي توان بدان توجه داشت.
اسطوره گاو معجزه آميز همچنين مي تواند به آيين مهر مرتبط باشد تا قرباني او باعث روييدن گياه و زندگي دوباره باشد ، از روايات كهن در منطقه كوير (يزد) شنيده ام كه در روزي بخصوص ( احتمالا در تير ماه ) زرتشتيان منطقه عقدا از توابع اردكان ، به قرباني گاو مي پرداختند ، كه با اين اتفاق و جاري شدن خون گاو بركت و روزي ارزاني شود . در شهر يزد نيز تا ساليان پيش مراسمي بر گزار مي شد كه در آن پس از آرايش گاوي نر و بالغ آن را در شهر مي گرداندند و در نهايت حيوان را قرباني و طلب بركت و روزي مي نمودند . هر چند نمي توان بين اين ماجرا و اسطوره گاو معجزه آميز يا آرش كمانگير ارتباطي يافت اما ردپايي از آيين باران خواهي و جشن تيرگان در آن به چشم مي خورد.
اِسپِنجَغر یا اسپِنجَروش برپایه اسطورههای مزدیسنا دیوی است که در ابرها خانه دارد و دشمن آتش وازشت است و میکوشد تا جلو بارش ابرها را بگیرد. او در کنار اپوش دیو دشمن ایزدان بارانسازند.
این نام در پارسی میانه spinjağr یا spinjaruš و در اوستایی -spənjağrya و -spina uruška آمدهاست.
فریفتار برپایه اسطورههای مزدیسنا دیوی است که مردمان را فریبدهد
اسپَزگ برپایه اسطورههای مزدیسنا دیوی است که میانه مردم را به هم میزند.
آناست برپایه اسطورههای مزدیسنا دیو تباهیاست. در بندهش آمدهاست که :«آناست دیو آن است که زور گوید.»
بت دیو برپایه اسطورههای مزدیسنا نام یکی از دیوها است. در بندهش آمدهاست که :«بُت دیو آن است که او را به هندوستان پرستند و...». در ادبیات پهلوی این دیو را با بودا یکیگرفتهاند.
آگاش برپایه اسطورههای مزدیسنا دیوی است شورچشم که مردم را چشم میزند.
این نام در پارسی میانه agâš و در اوستایی -ağašay آمدهاست و معنای دارای چشم بد میدهد.
سیج برپایه اسطورههای مزدیسنا نام دیوی است. در بندهش درباره او آمدهاست:«سیج آن دروجاست که نابودی آورد.»
سیج در فارسی معنای خطر و نابودی،زوال و مایه هلاکت میدهد. این نام در پارسی میانه sēj آمدهاست و معنای خطر و
فرّ یا فَرّه (/فَرْرَهْ/ یا /فَرْره/) مفهومی در اساطیر ایرانیاست. فر موهبت یا فروغی ایزدی [۱] است که شخص با انجام خویشکاریهای خود[۲] و رسیدن به درجهای از کمال به دست میآورد. عضو هر طبقهٔ اجتماعی میتواند فرّ مربوط به خود را بدارد. در اساطیر ایران ترکیبهای فرّهٔ ایزدی، فرّهٔ شاهی، فرّهٔ ایرانی، فرّهٔ کیانی، فرّهٔ موبدی و فرّهٔ پهلوانی بیشتر از بقیه به کار رفتهاند. مشروعیت شاهان وابسته به فرهمندی ایشان بود. شاه مشروع شاهی بود که دارای فرّه شاهی که گاه به صورت فرّهٔ ایزدی هم ذکر میشود باشد. فر تنها متعلق به افراد/ایرانیان پاک است و با بدی کردن و غرور و امثال آن هم از دست تواند رفت. در اساطیر ایران مواردی هست که به خاطر غرور یا خطاهای بزرگِ شاه فره از وی گسسته و مشروعیت از دست رفتهاست. دو مثال کاووس و جمشید قابل ذکرند.
|
|
بارزترین جلوهٔ فر تابندگی آن است. کسی که دارای فرّه است رخساری تابنده میدارد. به تابندگی افراد فرهمند در اساطیر بسیار اشاره شدهاست. مثلاً در شاهنامه چون طهمورث از بدی پالوده میگردد فرهٔ ایزدی از او تافتن میگیرد. معروفترین این تابندگیها جمشید راست چنانکه جزء دوم نام وی شید به معنی درخشان است و نام اصلی وی جم است.
فرّ هنگام گسستن از افراد یا پیوستن به ایشان نمودهای دیگری هم مییابد. برای نمونه فرّه از جمشید در هیئت مرغی (مرغ وارغنه) گسست[۳] و یا در هیئت غُرمی (=میش کوهی) به تک در پی اردشیر بابکان روان بود تا سرانجام به وی پیوست.[۴]فرّه در هیئت غرم روایتیاست که در شاهنامه آمدهاست. در کارنامهٔ اردشیر بابکان هم روایتی مشابه ذکر شدهاست که برّهای از پس ایشان [اردشیر و کنیزکی که با وی گریخته بود] همیدوید. [۵]
در اوستا این کلمه به صورت خورنه یا خورننگْه [۶] آمدهاست. صورت پهلوی آن خورّه xwarrah و به معنی شکوه و خوشبختیاست. [۷] در نوشتههای مانوی این واژه به صورت آشناتر farrah (با املای frh یا prh) آمدهاست. [۸] در اواخر دوران ساسانی معنی فرّ تحول یافته و تبدیل به بخت شده بود. مهرداد بهار این تحول را به خاطر شرایط و فشار طبقاتی ساسانیان میداند که به موجب آن ورزیدن درست خویشکاریها (چنانکه از مفهوم ابتدایی فر بر میآید) باعث به دست آوردن فرّه نمیشدهاست و نیز دستکشیدن از انجام خویشکاریها موجب از دست دادن فرّه. [۹]
فریفتار برپایه اسطورههای مزدیسنا دیوی است که مردمان را فریبدهد.
در تاریخ اساطیری ایران، از نطفه ی گیومرث که بر زمین ریخته می شود، پس از چهل سال شاخه ای ریواس می روید که دارای دو ساق است و پانزده برگ. این پانزده برگ برابر با سال هایی است که مشیه و مشیانه - نخستین زوج آدمی - در آن هنگام دارند. مشیه و مشیانه، همسان و همبالایند و تنشان در کمرگاه چنان به هم پیوند خورده است که شناخت این که کدام نر و کدام ماده اند ممکن نیست. مشیه و مشیانه دارای هفت جفت فرزند می شوند، هر جفتی یک نر و یک ماده. هر کدام از جفت ها با هم آمیزش می کنند و روانه ی یکی از هفت کشور می شوند. از آنان فرزندان دیگر به وجود می آیند و نسل بشر ادامه می یابد. مشیه و مشیانه در صد سالگی می میرند. بنا بر آنچه گفته شد، فرزندان مشیه و مشیانه آغاز و مبدا بسیاری از نژادهای گوناگون را در بر می گیرند.
| در متن این مقاله از هیچ منبع و ماخذی نام برده نشدهاست. شما میتوانید با افزودن منابع بر طبق اصول اثباتپذیری و شیوهنامهٔ ارجاع به منابع، به ویکیپدیا کمک کنید. مطالب بیمنبع احتمالاً در آینده حذف خواهند شد. |
ناهید شکل پارسی امروزی از نام «آناهیت» در پارسی میانه و «آناهیتا» از پارسی باستان است[نیازمند منبع]. معنی آن «نا آلوده» (یعنی پاک یا بی آلایش) و یا «نا خشمگین» (یعنی آرام و با آرامش) است[نیازمند منبع]. هر دو معنی میتواند درست باشد چون «هیتا» هردو معنی «آلوده» و «خشمگین» را داراست[نیازمند منبع].
در فرهنگ ایران باستان آناهیتا ایزدبانوی آبها است. یا به عبارتی «اهیته» به معنی آلودگی و «ا» پیشوند نفی بوده که بدلیل وجود دوحرف مشابه«ا» حرف ربط«ن» بین آن دو /امده: ا+اهیته=اناهیته=اناهیتا [نیازمند منبع]
همچنین در منظومهٔ شمسی، ناهید یکی از نامهای سیارهٔ دوم از خورشید است. نام دیگر این سیاره زهره (مأخوذ از زبان عربی) و نام اروپایی آن «ونوس» (Venus) است.
«ناهید»، «آناهید» و «آناهیتا» به عنوان نام دختر در میان ایرانیان، ارمنیان[نیازمند منبع] و برخی دیگر از اقوام پیرامون ایران رایج است.
برپایه باورهای بهدینان این دیو را با بردن نام یکی از امشاسپندان به ویژه خرداد بر سر مرده و پارهای آیینهای دیگر میتوان او را دور نمود.
این نام در پهلوی نَس nas و نسوش nasuš آمدهاست و از ریشه واژه پهلوی nasâ و واژه اوستایی -nasav به معنای تنِ مُرده میباشد.
این نام در پارسی میانه waran و در اوستایی -varəna است به معنای هوس و شهوت. در اوستا از او در جایگاه یک دیو یاد نمیشود.
این نام در پارسی میانه wīzarš و در اوستایی -vīzarəša به معنای کسیاست که کس یا چیزی را به اینسو و آنسو میکشد.
پری در اوستا موجودی اهریمنی است و از آن به صورت زنی بسیار زیبا و فریبنده یاد شده که با پنهان و آشکار شدن پی درپی و تغییر شکلهای گوناگون، مردم را میفریبد و به بیراهه میکشاند یا موجب دیوانگی آنان میشود.
در هفت خوانهای رستم و اسفندیار، زنی زیبا و آراسته در حالی که رود مینوازد به پهلوان نزدیک میشود و او را به شادخواری و شادکامی دعوت میکند. اما هر دو پهلوان او را میشناسند و در نبرد او را میکشند.
پری از آتش میگریزد، بنابراین، برای شناختن یا فرار دادن پریان بدکار باید پیوسته آتش در خانه روشن بماند. همچنین فلزات و چیزهای نوک تیز موجب فرار پریان است.
پریان در فرهنگنامه ایرانیان پس از اسلام، موجوات خوب و دوست داشتنی هستند که مردم نیکوکار و خوش نیت را دوست دارند و آنها را به خوشبختی و کامروایی میرسانند. پادشاه پریان مردی نیک و آزاده است و دختر و پسر شاه پریان رمزی از کمال، زیبائی، ثروت و خوشبختی هستند که هر دختر و پسر جوان آرزوی همسری ایشان را دارد. داستان پری زیبائی که بخت را تقسیم میکرد در داستانهای مربوط به جمشید شاه آمده است.
بندهش پنی را چنین میخواند:«پنی آن دیو است که انبار کند و نخورد و به کس ندهد.»
پژوهشگران نام و جایگاه کوههای قفقاز را الهامبخش پدید آمدن این افسانه دانستهاند(نام قفقاز در پهلوی "kapkuh"آمده و می تواند با "قاف"نیز ارتباط داشته باشد.). در کتابهای جغرافیای اسلامی, کوه قــاف را همان کوه البرز میدانند. البرز کوه در آثار رزتشتی در حقیقت, کوهی است مذهبی و معنوی: ایزد مینوی مهر, پیش از طلوع خورشیدِ جاویدان, از بالای این کوه برآید و سراسر سرزمین آریاییان را روشن نماید و کوهی است بس بلند و درخشان که بر فراز آن نه شب است و نه تاریکی, نه باد سردِ زننده و نه بادِ گرم مهلک و نه بیماری و آلودگی و منزلگاه ایـــزد مهر است. صوفیان قاف را سرزمین دل و سرمنزل سیمرغ جان و حق دانستهاند. در ادبیات فارسی قاف را نشیمن سیمرغ و عنقا ذکر کردهاند.
یا گیومرث در فارسی، گیومرت یا گیومرد در پهلوی، گَیومَرَتَن در اوستایی نام نخستین نمونه انسان در جهانشناسی اساطیری مَزدَیَسنیان و نخستین شاه در شاهنامه است.
گیومرث در زبان اوستایی از دو جز گَیو (به معنی زندگانی) و مَرَتَن (به معنی میرنده یا فناپذیر) تشکیل یافته است.
گویا در یکی از نسکهای مفقود اوستا(ی ساسانی) به نام «چهرداد» سرگذشت کیومرث به تفصیل آمده بود. خوشبختانه خلاصهٔ این نسک در کتاب پهلوی دینکرد آمده است. گیومرث در اوستا با صفت «نخستاندیش» آمده است زیرا نخستین کس است که پیام اهورامزدا را دریافت کرد.
در متون پهلوی آمده است که هرمزد کیومرث را در گاهنبار ششم (ششمین و آخرین دورهٔ آفرینش) آفرید و این آفرینش هفتاد روز به طول انجامید. بلندای کیومرث شش نای، و درازا و پهنای او به یک اندازه بود. کیومرث به مدت سههزارسال پس از خلقت بیحرکت بود و وظایف دینی انجام نمیداد ولی به آن میاندیشید. تا اینکه اهریمن به همراهی دیوان بر جهان تاخت از آن پس کیومرث فناپذیر شد و پس از آن تازش به مدت سیسال بزیست. چون کیومرث مرد بر سمت چپ افتاد و نطفهٔ او بر زمین ریخت. ایزد نریوسنگ نگهبانی دوسوم آن و سپندارمذ نگهداری یکسوم آن را بر عهده گرفت. از نطفهٔ کیومرث نخستین جفت مردمان به صورت دو شاخه ریواس روییدند. نام این جفت به صورتهای مختلف آمده است: «مشی و مشیانه»، «مشیگ و مشیانگ»، «مرد و مردانه» و .... تمام مردم از فرزندان مشیگ و مشیانگ هستند.
شادروان مهرداد بهار (پژ ص ۴۹) اظهار داشتهاست که اسطورهٔ کیومرث اسطورهای جدیدتر است و به پس از کشف فلزات بازمیگردد و در اسطورهٔ کهنتر (مربوط به اقوام هندوایرانی) جم و خواهرش نخستین زوج مردمان بشمار میآمدند.
هرچند در متون پهلوی تکیه بر نخستینانسانبودن گیومرث است ولی اشاره به پادشاهی او نیز شده است. برای نمونه در دینکرد به او لقب «گرشاه»*[1] به معنی شاه کوهستان داده شده است.
گیومرث در شاهنامه نخستین پادشاه دانسته شدهاست که سی سال شهریاری جهان را بر عهده داشت. در شاهنامه نیز مانند متون پهلوی به کوهنشینی کیومرث اشاره شده است:
| که چون نو شد او بر جهان کدخدای | نخستین به کوهاندرون ساخت جای |
به علاوه او کسیاست که پلنگینه (به معنی کلیتر پوست جانوران) بر تن میکند و کشاورزی هم در زمان شهریاری او آغاز میشود:
| سر بخت و تختش برآمد به کوه | پلنگینه پوشید خود با گروه |
| ... |
| ازو اندر آمد همی پرورش | که پوشیدنی نو بُد و نو خورش |
از بعد از شاهنامه دیگر چندان نامی از کیومرث در ادبیات فارسی نمیبینیم. کیومرث هرگز به شهرت شهریاران بزرگ بعدی چون جمشید و فریدون نرسید.
در شاهنامه کیومرث فرزندی دارد سیامک نام، که به دست فرزند اهریمن (در زمان حیات کیومرث) کشته میشود
در اسطوره ها او را خدای آفتاب می دانند.
وی به گیلگمش دستور می دهد به همکاری یار خود(انکیدو) با خومبه به پیکار برخیزد و او را به سبب گناهان بسیار در خون کشد.
شمش نگهدار دو پهلوان بود و در حین نبرد با خومبه به ایشان قوت قلب می داد.
مهر استوانه ای ازسنگ آهک از میان رودان و نقش آن: پرستش شمش،محفوظ در موزه لوور
اساطیر ایران به مجموعهٔ اسطورههای ایرانیان اشاره میدارد. این اسطورهها مانند دیگر اسطورهها مجموعهای ایستا نبودندی و با گذشت زمان و رخ دادن حوادث و داد و ستدهای فرهنگی با اقوام همسایه دگرگونیهایی در آنها پدید آمدی و گاه حتی تغییرهایی اساسی و ماهوی در برخی از آنها صورت پذیرفتی. این اسطورهها در صورت باستانی خود بیشترین شباهت را با اسطورههای هندو میدارند. فرهنگهای بومی آسیای غربی شامل آنِ نجد ایران و میانرودان تأثیرات شگرفی بر اساطیر ایرانی داشتهاند.
بقیه ادامه مطلب
آرَشِ کَمانگیر نام یکی از اسطورههای کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره است.
اسطوره آرش کمانگیر از داستانهایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده است.*[1] در کتابهای پهلوی و نیز در کتابهای تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شدهاست. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو میکند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش میداند. در اوستا آرش را اِرِخشه خواندهاند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کردهاند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترين تيرانداز ارخش ناميده شده است که گمان بر اين است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانستهاند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تير و کمان دشمن را (به احتمال زياد سکاها را) از مرز ايران دور کرده است.
فهرست مندرجات |
در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح میدهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را میپذیرند و قرار بر اين میگذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار میشود. به فراز دماوند میرود و تیر را پرتاب میکند.*[2] تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران میشود.*[3] پس از اين تيراندازی آرش از خستگی میميرد. آرش هستیاش را بر پای تیر میریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش میشود و جانش در تیر دمیده میشود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تير و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند
بسیاری آرش را از نمونههای بیهمتا در اسطورههای جهان دانستهاند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.
تندیس آرش کمانگیر در بروجرد
سیاوش کسرایی شاعر ایرانی نیز شعری به نام آرش کمانگیر و با موضوع آرش دارد که در ویکیگفتاورد قابل بازیابی است
تمبر روسی به پاسداشت بیرونی
بیرونی در ۳۶۲ هچری قمری در خوارزم که در قلمرو سامانیان بود به دنیا آمد، و زادگاه او که در آن زمان روستای کوچکی بود بعدا به «بیرونی» تجدید نام داده شد. مرگش در غزنه در اوان انقلاب سلجوقیان و پادشاهی مسعود بن محمود غزنوی بودهاست و برخی درگذشت او را در ۴۴۰ هجری قمری میدانند.
تألیفات بیرونی به زبان عربی، یعنی زبان علمی و همهکسفهم عالم اسلام بوده است، مگر ترجمهٔ «التفهیم» که خود , آن را از عربی به فارسی برگردانیده است (یا احتمالاً برعکس).
بیرونی دقت و اصابت نظر خویش را مدیون مطالعات فلسفی بود، لیکن او در فلسفه پیرو روش متعارف عهد خویش یعنی آن روش که به وسیله کندی و فارابی و نظایر آنان تحکیم و تدوین شده بود نبود بلکه به باورهای ویژه و روش جداگانه و ایرادات خود بر ارسطو ممتاز است، وی همچنین از آثار فلسفی هندوان کتبی چون «شامل» را به عربی ترجمه نمود.
دانشنامه علوم چاپ مسکو، ابوریحان را دانشمند همه قرون و اعصار خوانده است. در بسیاری از کشورها نام بیرونی را بر دانشگاهها، دانشکدهها و تالار کتابخانهها نهاده و لقب «استاد جاوید» به او داده اند.
بیرونی گردش خورشید، گردش محوری زمین و جهات شمال و جنوب را دقیقا محاسبه و تعریف کرده است. خورشید گرفتگی هشتم آوریل سال ۱۰۱۹ میلادی را در کوههای لغمان (افغانستان کنونی) رصد و بررسی کرد و ماه گرفتگی سپتامبر همین سال را در غزنه به زیر مطالعه برد.
در زمان بیرونی، سامانیان بر شمالشرقی ایران شامل خراسان بزرگتر و خوارزم به پایتختی بخارا، زیاریان بر گرگان و مازندران و مناطق اطراف، بوئیان بر سایر مناطق ایران تا بغداد، بازماندگان صفاریان بر سیستان و غزنویان بر جنوب ایران خاوری (مناطق مرکزی و جنوبی افغانستان امروز) حکومت میکردند و همه آنان مشوق دانش و ادبیات فارسی بودند و سامانیان بیش از دیکران در این راه اهتمام داشتند. بیرونی که در جرجانیه خوارزم نزد ابونصر منصور تحصیل علم کرده بود، مدتی نیز در گرگان زیر پشتیبانی مادی و معنوی زیاریان که مرداویج سر دودمان آنها بود به پژوهش پرداخته بود و پس از آن تا پایان عمر در ایران خاوری آن زمان به پژوهشهای علمی خود ادامه داد. با این که محمود غزنوی میانه بسیار خوبی با بیرونی نداشت و وسائل کافی برای پژوهش، در اختیار او نبود ولی این دانشمند لحظهای از تلاش برای تکمیل تحقیقات علمی خود دست نکشید.
بیرونی که بر زبانهای یونانی، هندی و عربی هم چیره بود، کتب و رسالات بسیار که شمار آنها را بیش از ۱۴۶ گزارش کردهاند نوشت که جمع سطور آنها بالغ بر ۱۳ هزار است. مهمترین آثار او التفهیم در ریاضیات و نجوم، آثار الباقیه در تاریخ و جغرافیا، قانون مسعودی که نوعی دانشنامه است و کتاب تحقیق ماللهند درباره اوضاع این سرزمین از تاریخ و جغرافیا تا عادات و رسوم و طبقات اجتماعی آن. بیرونی کتاب دانشنامه خود را به نام سلطان مسعود غزنوی حاکم وقت کرد، ولی هدیه او را که سه بار شتر سکه نقره بود نپذیرفت و به او نوشت که که کتاب را به خاطر خدمت به دانش و گسترش آن نوشته است، نه پول. بیرونی معاصر بوعلی سینا بود که در اصفهان مینشست و باهم مکاتبه و تبادل نظر فکری داشتند. بیرونی در جریان لشکرکشیهای محمود غزنوی به هند (پاکستان امروز بخشی از آن است) امکان یافت که به این سرزمین برود، زبان هندی فراگیرد و در باره اوضاع هند پژوهش کند که فراوردهٔ این پژوهش، کتاب «هندشناسی» اوست. از ديگر آثار وی میتوان به كتاب الصیدنه فی الطب اشاره كرد كه كتابی است در باره گیاهان دارویی و توسط استاد عباس زریاب خویی تصحيح گرديده است.
مجسمه فردوسی در میدان فردوسی تهران اثر ابوالحسن صدیقی
بقیه ادامه مطلب
در زمان پادشاهی ضحاک ستمگر، شیطان در قالب آشپزی به دربار وی رفت و غذاهای خوشمزه ای برای ضحاک پخت. و به عنوان پاداش خواست که بر شانه های ضحاک بوسه زند. در اثر این بوسه شيطانی دو مار سياه بر شانه های ضحاک رویید و همان دم آشپز ناپديد شد. این بار شيطان به عنوان يک پزشک به دربار ضحاک آمده و تجويز کرد که بايد هر روز به مارها مغز سر دو جوان خورانده شود. ضحاک نیز دستور داد هر روز دو تن از جوانان برومند سرزمين را کشته و مغز آنان را به مارها بدهند.
کاوه آهنگر نيز که مانند خيلی های ديگر از ظلم و ستم ضحاک به تنگ آمده بود، پيشبند چرمين آهنگری خود را بر سر نيزه زد و با ياری مردم ضحاک را شکست داده و فريدون را بر اورنگ پادشاهی نشاند. بعدها این پرچم که نشان سربلندی و پايداری ملت ایران بود به درفش ملی کاويانی تبديل شد.
فریدون پادشاه پیشدادی بود که با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد. او پادشاه جهان گشت و آنگاه جهان را میان سه پسرش سلم؛تور و ایرج بخشید.در شاهنامه از شاهان ستوده و نیک ایران است.فردوسی او را نمادی از نیکویی و داد و دهش میداند:
| فریدون فرخ فرشته نبود | ز مشک و ز عنبر سرشته نبود | |
| بداد و دهش یافت آن نیکوئی | تو داد و دهش کن فریدون توئی |
در شاهنامه، فرانک مادر فریدون و همسر آبتین است .او با همسرش در دهکدهای با کشاورزی میزیستند.همسرش آبتین به دست ضحاک کشته شده بود و ضحاک با خوابی که دیده بود در جستجوی فریدون بود.فرانک با فرزند به کوه و دشت گریخت. فرزندش را به دشتبانی سپرد تا از آزار ضحاک در امان بماند.چندی پس از آن باز کودک را از دشتبان گرفت تا جانش را در امان دارد وبا فرزندش در کوه البرز به پیرمرد پارسایی پناه برد تا فریدون بالید و بزرگ شد.
|
: شاپور دوم پادشاه مقتدر ساساني که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهي کرد . او يکي ديگر از پادشاهان بزرگ ايران است که چندين بار از حمله اعراب به ايران جلوگيري کرد و با انديشه نيک سرزمين آريايي ما را از هجوم بيگانگان محفوظ داشت . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود . در بعضي از کتب تاريخي گفته شده است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به طناب ميکشيده ذوالاکتاف ناميده شده ولي اين باور با ابهت و منش نياکان ما در تضاد است . |
يکي از اسطوره هاي ملي ايرانيان . که زمان هاي مديدي سوگ سياوش را هر ساله گرامي ميداشتند . پسر کيکاوس و پدر کيخسرو . سودابه زن کيکاوس عاشق او شد که سياوش از او امتناع ورزيد . سودابه به همين جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سياوش به توران زمین نزد افراسياب رفت و فرنگیس، دختر وي را به زني گرفت . گرسيو برادر افراسياب به سياوش حسد برد و افراسياب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سياوش باعث جنگهاي طولاني ميان ايرانيان و تورانيان گشت .
نوشته اند که روزی طوس، گیو، گودرز و چند پهلوان نامی دیگر به شکار رفتند. آنها پس از پیمودن مسافتی به یک شکارگاه سرسبز و بکر و پربرکت رسیدند و به شکار پرداختند. چون آن شکارگاه پر از شکار بود دیری نپایید که چند حیوان را شکار کردند. آنها پس از پایان شکار به قصد گردشی کوتاه در اطراف نخجیرگاه، پیش تاختند تا به جنگلی انبوه رسیدند. در حال گشت و گذار و تماشای سرزمین بکر و زیبا، ناگهان وجود زنی بسیار زیبا و جوان در آن مرغزار، نظر همگان را به خود جلب کرد:
به بیشه یکی خوب رخ یافتند پر از خنده لب هر دو بشتافتند
گیو که از دیدن دختر زیبا و جوان در این دشت و جنگل انبوه شگفت زده شده بود بیدرنگ شرح حال و علت تنهایی اش را در جنگل پرسید. دختر جوان پاسخ داد : « از دست بدمستی ها و شراب خوارگی های زیاد و پرخاشگری و بدرفتاری پدر، خانه و خانواده ی خود را رها کرده و از ترس جانم فرار کرده به این جنگل پناه آورده ام.
شب تیره مست آمد از دشت سور همان چون مرا دید جوشان ز دور
یکی خنجری آبگون برکشید هما خواست از تن سرم را برید
وقتی گیو از نژاد دختر جوان پرسید، او پاسخ داد : « از بستگان و خویشگان گرسیوز[1] هستم.»
بقیه ادامه مطلب
|
يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگر کشته شد . |
|
|
جمشید یکی از پادشاهان اسطورهای ایرانی است که در اوستا نیز نام او آمدهاست.پسر تهمورث - چهارمين پادشاه پيشدادي . که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و آيين هايي شادي براي ايرانيان بر جا گذاشت ، او را جم يا جمشاسب هم گفته اند . جمشید از دو واژه جم و شید تشکیل شدهاست. جم و یم از یک ریشهاست و معنی دریا و اقیانوس میدهد و شید یعنی درخشندگی همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی با خورشید بکار رفتهاست. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای نور ،خورشید تابان ،دریای تابناک، فروغ جاودان را میرساند برپایه اوستا جمشید پادشاهی بود که آریاییان را پس از یخبندان بزرگی از سرزمینهای سرد به بیرون، به سوی ایرانویج رهنمون شد.در شاهنامه، جمشید، فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام به خاطر خودبینی و غرور فرّه ایزدی را از دست میدهد و به دست ضحاک کشته میشود. |
اسفندیار جهان پهلوان ایرانی، در روایات ملی پسر کی گشتاسب پادشاه کیانی است. در اوستا نام وی بیش از دو بار نیامده است با این همه وی یکی از پهلوانان نامی و از جمله قهرمانان جنگ های مذهبی می باشد که برای انتشار دین بهی روی داده اند. نوشته اند که یکی از نزدیکان گشتاسب به نام گرزم به دلیل دشمنی ای که با اسفندیار داشت از او نزد شاه بدگویی کرد:
یکی سرکشی بود نامش گرزم گوی نامبردار فرسوده رزم
بدل کین همی داشت ز اسفندیار ندانم چه شان بود آغاز کار
شنیدم که گشتاسب را خویش بود پسر را همیشه بداندیش بود
شاه بزودی تحت تاثیر بدگویی گرزم قرار گرفت و برای دربند کشیدن فرزند به نیرنگ می پردازد، بدین ترتیب که جاماسب را به نزد وی فرستاد و فرستاده ی مزبور او را که از همه جا بی خبر بود به بارگاه آورد. پدر در حضور جمع، فرزند را به باد سرزنش گرفت و دستور داد تا او را به زندان افکنند
بقیه ادامه مطلب
اردوی سوره آناهیتا ایزدبانوی همه ی آب های روی زمین و سرچشمه ی اقیانوس کیهانی است .او برگردونه ای سوار است که چهار اسب آن را می کشند : باد ، باران ، ابر و تگرگ . وی سرچشمه ی زندگی است و به همین دلیل جنگجویان در نبرد ، زنده ماندن و پیروزی را از او طلب می کنند .نزول او بر زمین چنین توصیف شده :
ای زرتشت ! اردوی سوره ناهید از آن (کره) ستارگان به سوی زمین آفریده ی اهورا فرود آمد ، و این چنین گفت اردوی سوره ناهید . ( یشت 5 ،88)
هنگامی که زردشت از او می پرسد آئین پرستیدن او چگونه است ، ایزد بانو پاسخ می دهد :
آن گاه گفت اردوی سوره ناهید ، به راستی که ای سپنتمان پاک ، ! با این ستایش مراسم مرا بجای آر .از هنگام برآمدن خورشید تا به وقت فرو رفتن خورشید از این زور (آب مقدس) من تو توانی نوشید ( و نیز) آتربانانی که از پرستش و پاسخ آگاه اند و خردمند آزموده ای که کلام مقدس در او حلول کرده باشد (یشت 5 ، 91)
در یک توصیف زنده و جاندار اردوی سوره آناهیتا ، با یک دوشیزه ی زیبا با قدی بلند ، بدنی نیرومند و پاک توصیف شده است :
خوش اندام ،کمر به میان بسته ، راست بالا ، آزاده نژاد و شریف که یک جبه ی قیمتی پرچین زرین در بر دارد .به راستی همان طوری که در قاعده است برسم(شاخه ی گیاه انار) در دست با یک گوشواره ی زرین جلوه گر است .اردوی سوره آناهیتا بسیار شریف ، یک طوقی به دور گلوی نازنین خود دارد . او کمربند به میان می بندد تا سینه هایش ترکیب زیبا بگیرد و تا آنکه او مطبوع واقع شود .در بالای سر اردوی سوره ناهید تاجی با صد ستاره گذارده .یک تاج زرین هشت گوشه به سان چرخ ساخته شده با نوارها زینت یافته. زیبای خوب ساخته شده که از آن چنبری پیش آمده است .(یشت 5 ، 8-126)
در اوستا ، قهرمانان و ضد قهرمانان به یکسان آناهیتا را می ستایند .به درگاه او نیایش می کنند و قربانی به حضورش تقدیم می دارند .اهمیت این ایزد بانو را به بهترین وجه می توان در کشاکش میان خیر و شر و رویارویی میان پادشاهان و فرمانروایان توران –شمال شرقی ایران – مشاهده نمود .