گفتار اندر داستان فرود سیاوش ( 1)

 

نظر یادتون نره که قسمت بعدیشم بذارم


جهانجوی چون شد سرافراز و گردسرشک اندر آید بمژگان ز رشککسی کز نژاد بزرگان بودچو بی​کام دل بنده باید بدنسپهبد چو خواند ورا دوستدارگرش زآرزو بازدارد سپهرورا هیچ خوبی نخواهد به دلو دیگر کش از بن نباشد خردچو این داستان سربسر بشنویچو خورشید بنمود بالای خویشبزیر اندر آورد برج برهتبیره برآمد ز درگاه طوسز کشور برآمد سراسر خروشاز آواز اسپان و گرد سپاهز چاک سلیح و ز آوای پیلهوا سرخ و زرد و کبود و بنفشبگردش سواران گودرزیانسپهدار با افسر و گرز و نایبشد طوس با کاویانی درفشیکی پیل پیکر درفش از برشبزرگان که با طوق و افسر بدندبرفتند یکسر چو کوهی سیاهبفرمود تا نامداران گردچو لشکر همه نزد شاه آمدندبدیشان چنین گفت بیدار شاهبپایست با اختر کاویانبدو داد مهری به پیش سپاهبفرمان او بود باید همهبدو گفت مگذر ز پیمان مننیازرد باید کسی را براه سپه را بدشمن نشاید سپردسرشکی که درمان نداند پزشکبه بیشی بماند سترگ آن بودبکام کسی داستانها زدننباشد خرد با دلش سازگارهمان آفرینش نخواند بمهرشود آرزوهای او دلگسلخردمندش از مردمان نشمردببینی سر مایه​ی بدخوینشست از بر تند بالای خویشچنین تا زمین زرد شد یکسرههمان ناله​ی بوق و آوای کوسزمین پرخروش و هوا پر ز جوشبشد قیرگون روی خورشید و ماهتو گفتی بیاگند گیتی به نیلز تابیدن کاویانی درفشمیان اندرون اختر کاویانبیامد ز بالای پرده​سرایبپای اندرون کرده زرینه کفشبابر اندر آورده تابان سرشجهانجوی وز تخم نوذر بدندگرازان و تازان بنزدیک شاهز لشکر سپهبد سوی شاه برددمان با درفش و کلاه آمدندکه طوس سپهبد به پیش سپاهبفرمان او بست باید میانکه سالار اویست و جوینده راهکجا بندها زو گشاید همهنگه​دار آیین و فرمان منچنینست آیین تخت و کلاه

فرود

درود

امیئوارم حالتون خوب باشه میخوام یکی از داستانهای شاهنامه که یکی از غم آور ترین داستان شاهنامه است را براتون بذارم البته قسمتیش اونم شعرش بعد اگه استقبال شد همشو میذارم

 

فرود پسر سیاوش

در اسطوره‌های ایرانی فرود پسر سیاوش و جریره دختر پیران است.*[۱]


 خلاصهٔ داستان فرود سیاوش در شاهنامه

فرود سرانجام در جنگی که در اثر بی کفایتی و دژراهبری طوس که از دستورها و فرمانهای کیخسرو سرپیچی کرده بود و به همین سبب جنگی کاملاً ناضروری را بین ایرانیان از یکسو و فرود و یارانش از سوی دیگر پدید آورده بود، بدست بیژن و رهام (عموی بیژن) توأما کشته می‌‌شود.

 

 

 

 

داستان مرگ رستم

فردوسي گويد در شهر مرو پيري دانا بود به نام آزاد سرو كه نزد احمد سهل زندگي مي كرد. او از كارنامه هاي خسروان فراوان داشت. با تن و پيكري پهلواني، دلي پر ز دانش و سري پر سخن. هر زمان كه سخن مي گفت پر بود از داستان هاي كهن.

نژادش به سام نريمان كشيده مي شد و از رزم هاي رستم داستان ها به ياد داشت و آنچه كه مي گويم شنيده از آزاد سرو است. اگر عمري باشد و اين نامه را به پايان آورم شاهكاري ماندني به نام من در جهان باقي خواهد بود. اما چه توان كرد.


دو گوش و دو پاي من آهو گرفت بيمار شده ام دو گوشم سنگين شده و دو پاي من از درد طاقت رفتنش كم گرديده و تهي دستي و پيري هم زمان بيشتر نيرو مي گيرد، و من ضعيف مي شوم. نمي دانم از كه شكايت كنم، بنالم ز بخت بد و سال سخت. باشد كه سلطان محمود مرا در اين كار بزرگ ياري كند.


اي فرزند! باز مي گرديم بدنبال سخن و آنچه را كه داناي طوس از زبان آزاد سرو در شاهنامه آورده است.

 

 

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته

خاندان رستم در كتابهاي قبل از شاهنامه

بزرگترين پهلوان شاهنامه قهرمان دلير و پيلتني است كه با روح آزاده و جسم نيرومندش تجسم همه آرزوهاي دور و دراز بشري است.
اين پهلوان طي قرنها چنان ساخته و پرداخته شده كه نشان دهنده عشق مردم به پيروزي نيكي بر بدي و دستيابي به قدرت و چيرگي باشد. بنابراين او هميشه بهترين، بالاترين، بي نظير و خارق العاده است گرچه مثل ديگر مردم زندگي مي كند، مي خورد، مي خوابد، خسته مي شود و عشق مي ورزد.
پهلوانيهاي او همان قدر كه خوشايند و باب طبع مردم عادي بوده گويي رشك حكمفرمايان بيدادگر و صاحبان قدرت را نيز بر مي انگيخته، چنانكه در تاريخ سيستان گفته مي شود.
«ابوالقاسم فروسي شاهنامه به شعر كرد و بر نام سلطان محمود كرد و چندين روز همي برخواند. محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت: زندگي خداوند دراز باد ندانم اندر سپاه او چند مرد رستم باشد اما اين دانم كه خداي تعالي خويشتن را هيچ بنده چون رستم ديگر نيافريد» و سلطان محمود هرگز شاهنامه را نپسنديد.

براي آنكه رستم را بهتر بشناسيم و از خاندانش بيشتر بدانيم ناچاريم به كتابهاي پيش از شاهنامه مراجعه كنيم ولي قبل از اين كتابها مدركي داريم كه راه را برايمان كوتاه مي كند و آن گرشاسبنامه است.
گرشاسبنامه داستام منظومي است كه آن را اسدي طوسي در سالهاي 456 تا 458 هجري نوشته و چنانكه از نامش پيداست داستان خاندان رستم و مخصوصاً جد او گرشاسب است. گويا اسدي در نوشتن اين اثر از يك متن منثور استفاده كرده و خود نيز چيزهايي بر آن افزوده است.
به هر حال در اين داستان تاريخ خاندان رستم چنين شرح داده مي شود: جمشيد پس از آنكه از ضحاك گريخت به سيستان رفت و به پادشاه آنجا كه كورنگ نام داشت پناهنده شد دختر اين پادشاه دلباخته او شد و از وي پسري به دنيا آورد كه نامش را تور گذاشتند.
بعدها از اين تور پسري به وجود آمد به نام شيدسپ و از او طورك و از او نيز شم و از شم، اثرط به وجود آمد. كه اين اثرط پدر گشتاسپ پهلوان بزرگ سيستان شد و موضوع گرشاسبنامه جنگها و سفرهاي عجيب همين گرشاسپ به توران، هند، افريقا و جزاير ناشناس ديگر است.
گرشاسپ پهلوان پسري به نام نريمان داشت و او پسري به نام سام پدر زال و جد رستم است. پس اجداد رستم كه نژاد آنها به جمشيد مي رسد چنين ترتيبي دارند.
جمشيد- تور- شيدسپ- طورك- شم- اثرط- گرشاسب- نريمان- سام- زال- رستم. اين مفصلترين نسبنامه خاندان رستم است. حال اين نسبنامه را با آنچه در مآخذ ديگر از اوستا تا شاهنامه آمده است مقايسه مي كنيم.

 

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان ایرج و ایران

داستان ایرج، داستان پیدایش ایران است.

ایرج و ایران از هم زاده می شوند.

در این نوشتار بر آنم تا نگاهی داشته باشیم به:

شاه کشی در استوره و تاریخ ایران

قدرت و مهر و مدارا

ایرج و داستان او

 

 

  شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

 

استوره و حماسه و تاریخ ما ، حکایت شاه کشان است. شاه کشی، که نماد قربانی کردن زمستان در پیشگاه بهار است، در روح قبیله جریان دارد. نمایش های آیینی در ایران مانند، کوسه برنشین، میر نوروزی، سوگ سیاوش همه حکایتی از این ماجراست. زمستان چونان شاهی بر اریکه قدرت، با شلاق سرما و سیاهی حکم می رانده و سرانجام بر درگاه بهار به مسلخ کشانده می شده است.

حکایت شاه کشی اما ریشه در برابر ستیز نسل نو و کهنه نیز دارد.  کهنه ، نو را تاب نمی آورد. سراسر تاریخ ما روایت های فراوان از مقاومت کهنه و ستیز آن با نو است. کشته شدن سهراب به دست رستم، روایتی حماسی از همین ماجراست.

 

 

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته