پادشاهی ساسانیان ( درود بر آنها )

 

۵.بهرام دوم: پسر بهرام اول بود که پس از او به قدرت رسید . وی پیش از رسیدن به قدرت در زمان شاهی پدرش ، فرمانروای سیستان بود و لقب سکانشاه داشت . در زمان بهرام دوم کرتیر – موبد موبدان – به مقام والایی دست یافت و توانست ضربات قاطعی به پیروان مذاهب دیگر وارد آورد ، و دین زرتشت را استحکام فراوان ببخشد . به کرتیر اجازه داده شد تا درباره خدمات خود کتیبه هایی در جایی که پیشتر ، تنها جایگاه کتیبه ها و نقشهای شاهی بود ، پدید آورد .
در زمان بهرام دوم کاروس امپراطور روم به ایران لشکر کشید ، و وقتی بهرام دوم فرستادگانی را برای مذاکره درباره صلح به نزد او فرستاد. فرستادگان با پیرمردی روبرو شدند که بر روی زمین نشسته بود و غذایی مرکب از گوشت خوک نمک سود و خشک شده و چند دانه نخود سفت می خورد . و این همان کاروس بود که فقط به جبه ارغوانی که بر تن داشت شناخته می شد ، که امپراطور است . کاروس بدون اینکه فرصتی برای تعارفات معمول باقی بگذارد ، کلاه خود را از سر بی موی خویش برداشت و قسم خورد که اگر شاه ایران سر تعظیم فرود نیاورد ، ایران را چنان عاری از درخت و آبادی خواهد کرد که سر او عاری از مو است . او به قول خود عمل کرد و در همه جا مقاومت ایرانیان را در هم شکست ، تا به تیسفون رسید .
اما رعد و برق شدیدی در گرفت و امپراطور را در خیمه اش مرده یافتند . او ظاهرا" گرفتار برق زدگی شده بود . سرباز رومی مرگ او را نشانه خشم خدایان دانستند و عقب نشستند و ایران زمین با این معجزه شگفت انگیز از شر سردار جاه طلبی چون کاروس نجات یافت . صاحب مجمع التواریخ و القصص درباره علت مرگ بهرام دوم می نویسد : پادشاهی شکار دوست بود و هم اندر شکار گاه و از آشفتن باد ، چوب سراپرده بر سرش افتاد و بمرد . البته ممکن است نقش بزرگان مخالف در سستی چوبهای سراپرده اندک نبوده باشد . مدت شاهی بهرام دوم حدود 17 سال از سال 276 میلادی تا 293 میلادی بود.

۶.بهرام سوم: یا سکان شاه که در زمان ولایت عهدی ،‌حکومت سیستان یا سکستان را در دست داشت ، بعد از مرگ بهرام دوم تنها توانست در مدت زمان کوتاهی (چهار ماه ) بر مسند قدرت شاهنشاهی ایران تکیه زند.فردوسی در خصوص مدت پادشاهی او از نسخه خطی موزه ایران باستان چنین آورده است: چو شد پادشاهیش بر چهار ماه بر او زار بگریست تخت وکلاه آنچه از پژوهش متن تاریخ بر می آید این است که یکی از شخصیت های مهم تاریخی در اوایل سلطنت شاهان ساسانی ،‌موبد موبدان « کرتیر » بوده است.

قدرت کرتیر در امور مذهبی و سایر امور مملکتی در طی مدت سلطنت هفت تن از پادشاهان ساسانی رو به افزایش نهاد و بیشترین قدرت و اعمال نفوذ وی در امور مملکتی در زمان بهرام اول و دوم بوده است. بعد از مرگ شاپور اول ، دومین شاه ساسانی‌، پسر وی هرمز اول قدرت را در دست گرفت و پس از آن برادر وی بهرام اول بر اریکه شاهی تکیه زد. با اعمال نفوذ کرتیر بعد از بهرام اول پسر نوجوانش بهرام دوم شاه شد و نرسی پسر دیگر شاپور اول از سلطنت باز ماند. علل تاریخی این مسئله مربوط به گرایش مذهبی نرسی بود و کرتیر با به سلطنت رساندن بهرام دوم و حمایت از او مانع از این انحراف گردید و در عوض بر قدرت خویش افزود. با مرگ بهرام دوم و به سلطنت رسیدن بهرام سوم، نرسی که در این زمان در ارمنستان به سر می برد، داعیه سلطنت کرد و با ضرب سکه به نام خود عملا علم طغیان و مخالفت برافراشت و در نتیجه جنگی که بین آنان در گرفت،‌نرسی قدرت را به دست گرفت. چو برگشت بهرام سوم را روز بخت به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت نکته ای که باید در اینجا به آن اشاره کرد این است که تشابه ظاهری در نوشتار نام «‌ورهران »‌و نام « نرسی » باعث این شده است که برخی از محققین سکه های بهرام سوم را به نرسی نسبت بدهند

در حاشیه این مدال بیضوی شکل که گوشه راست آن شکسته است با نوشتار پهلوی چنین آمده است: « زی و (یحیو ) مزدیسن بغی ورهران ملکا... انیران » ، به معنی : « زنده باد مزدا پرست خدایگان بهرام شاه ... غیر ایران ».بعد از شکست بهرام سوم از نرسی و فرار او از پایتخت در سال 293 میلادی بنا به نظر کریستین سن ،‌ممکن است بهرام سوم در بعضی از قسمت های شرقی ایران به شاهی باقی مانده باشد.

سکه ای مسین از بهرام سوم در مناطق شرق ایران به دست آمده که از آن چنین میشود برداشت نمود:

تصویر شاه روی سکه مانند سایر سکه های ساسانی رو به راست نقش شده است و تاج شاه اگر چه به عینه همانند تاج موجود بر سکه های سیمین ومدال منسوب به بهرام سوم نیست ، ولی شباهت زیادی با آن دارد. موهای جمع شده شاه ، تاج با خطوط عمودی و ریش کوتاه در این سکه‌، همانند مدال و سکه های سیمین منسوب به بهرام سوم است. آنچه بیشتر از همه مهم به نظر می رسد، نقش زده شده بر پشت این سکه و علت این امر است. در پشت این سکه نقش پیکره مردی سوار بر اسب را می بینیم که رو به راست ایستاده و حلقه ای را در دست راست خود گرفته است. این نقش همانند نگاره ‌های تاج بخشی به جا مانده از دوره ساسانیان بوده که در آن مظهر اهورا مزدا و یا در واقع موبد موبدان سوار بر اسب و یا پیاده حلقه قدرت را به شاه تفویض می نموده است. در این سکه نقش پیکره اسب همانند پیکره های تاج بخشی بهرام دوم،‌اردشیر اول و ... طراحی شده است. بر سمت راست سکه ،در پشت پیکره اسب با خط پهلوی خلاصه ای از نام بهرام سوم به صورت (وره ران ) نقر گردیده است. به هر حال اگر قرایت نوشتار بر پشت این سکه را خلاصه ای از نام ورهران بدانیم و تشابه ظاهری نقش چهره شاه را در این سکه و سکه های سیمین و مدال منسوب به بهرام سوم را در نظر بگیریم ، نتیجه حاصله این خواهد بود که بهرام سوم در دوره ای که از سلطنت کنار گذاشته شده بود نیز در بخش هایی از ایران به ضرب سکه پرداخته است.

از جمله نقوشی که بر پشت سکه به نظر می رسد، در قسمت ربع اول پشت سکه نقش قیچی مانندی که نماد دادوری کرتیر بوده را می توان متصور شد. علت اصلی ضرب چنین سکه ای تنها این می تواند باشد که بهرام سوم از سکه به عنوان یک برگه تبلیغی اعتراضی استفاده کرده و در این گیر و دار با به تصویر در آوردن نقش موبد موبدان ( که در آن زمان کرتیر بوده است) با حلقه قدرت‌،خویشتن را برگزیده ایزدان و شایسته سلطنت دانسته است و به عبارتی دیگر خواسته تا حقانیت خویش را بر جانشینی بهرام دوم در برابر نرسی ثابت نماید. روی و پشت سکه در جاهای مخلتف نوشتار ضعیفی به چشم می خورد که قابل خواندن نیست .امید است با به دست آمدن نمونه هایی بهتر از این نوع مسکوکات، نقاط مبهم این موضوع نیز روشن گردد. مدت حکومت بهرام سوم حدود 4 ماه در سال 293 بود.

۷.نرسی:او را پسر شاپور اول دانسته اند ، لیک بسیاری دیگر او را پسر بهرام دوم دانسته اند . در آن هنگام که بهرام سوم حکومت را در دست داشت ،نرسی به کمک چمع زیادی از بزرگان و حکمرانان ، دست به شورش زد و در این کار تا جایی پیش رفت که دست به ضرب سکه زد ، ضرب اینگونه سکه ها دعوت مستقیم به ستیز بود . بعد از آن نرسی به قصد تصرف حکومت لشکر کشید و تیسفون را به تسخیر درآورد . ظاهرا" در آن زمان بهرام سوم در سیستان بوده و نتوانسته خود را به موقع به تیسفون برساند ، به هر حال سرنوشت بهرام سوم در خلال این رویدادهادانسته نیست .
در کتبیه پایکولی1 (
Paikuli در سر راه گنجک به تیسفون در کردستان عراق واقع شده است ) که نرسی به مناسبت یادبود غلبه اش بر بهرام سوم ،‌] در زمانی که قصد عزیمت به سوی پایتخت (تیسفون ) را از ارمنستان داشت‌،بزرگان ایران در این محل به او ملحق شدند و او را به رسمیت شناختند [ برپا داشته ، شرحی از وقایع پیروزی خود را بر بهرام سوم آورده است. در سکه های سیمین منسوب به بهرام سوم چهره شاه با تاج ویژه خودش رو به راست نقش شده است و در حاشیه سکه با نوشتار پهلوی چنین نوشته شده است: Mazduyasn bagi Varahran malkan. روی دیگر سکه های سیمین این شاه ،‌در کنار نماد تاج گذاری (آتشدان و دو پیکره ) ،‌در یک سو واژه نورا Nura و در سوی دیگر خلاصه ای از نام شاه به صورت Varah و یا Varahran و ... نوشته شده است.

نرسی
کوشید تا از نفوذ روحانیت کمک کند و با کرتیر نیز مخالفت می ورزید . در زمان نرسی دیوکله سین – امپراطور روم – در سال 296 میلادی به ارمنستان حمله کرد ، فرمانده سپاه وی گالریوس – سردار روم در دانوب – بود . اما در جنگ حّران ، رومیان کاملا" شکست خورده و تار و مار شدند و تنها گروهی از فراریان از جمله گالریوس و تیرداد – پسر خسرو ، پادشاه ارمنستان – خود را به فرات انداخته و جان به در بردند ، اما در جنگ بعد روم فاتح شد و زن نرسی – ارسان ، ملکه ایران - نیز به اسارت روم درآمد ، و نرسی تن به معاهده ای داد که طبق آن ایران از ارمنستان کوچک و و مجموعه ایالات واقع در مشرق دجله محروم گردید . در هیچ زمانی دولت روم چنین امتیازاتی از دولت ایران نگرفته بود . نرسی بعد از این صلح ننگین دیگر نتوانست پادشاهی کند و چندی بعد نیز در غم و اندوه درگذشت . مدت حکومت نرسی حدود 9 سال از 293 تا 302 میلادی بود .

۸.هرمزد دوم: پسر نرسی بود که پس از وی به قدرت رسید . هرمزد دوم پیش از رسیدن به قدرت بسیار ستمگر و تند خو بود ، لیک پس از رسیدن به قدرت بسیار دادگر و نیکخواه شد ، و مستوفی می نویسد : وی نخستین پادشاهی بود که به نفس خود در دیوان مظالم بنشست و دادگری کرد
هرمزد دوم با شاهدخت کوشانی ازدواج کرد . هرمزد دوم سپاهی به شام فرستاد و از غّان – بزرگ غّسانیان – خراج خواست . غسان که چنین دید ، از روم یاری خواست . لیک پیش از آنکه سپاه روم به شام آید ، غسان کشته شد . چگونگی ان دانسته نیست . سپس 4000 تن از اعراب گرد آمدند و به مرزهای ایران تاختند . روزی هرمزد دوم به قصد شکار به همراه 50 غلام خود ، بیرون شده بود که اعراب مزبور بر وی تاختند و او را زخمی ساختند . هرمزد دوم زخمی بازگشت لیک در پایان همان روز در اثر آن زخم درگذشت . مدت حکومت هرمزد دوم حدود 7 سال از سال 302 تا 309 میلادی بود .

۹.آذر نرسی:یکی از پسران هرمزد دوم از زن اول او بود که پس از او به قدرت رسید . لیک مقارن همان ایام ، شورش و جنگ داخلی درگرفت ، بزرگان که از حکومت وی ناراضی بودند ، پس از چند ماه او را از سلطنت خلع کرده یکی از برادرانش را کور کرده ، برادر دیگرش را که اونیز هرمزد نام داشت به زندان افکندند . اما هرمزد بعدها فرارکرده و به روم پناه برد .

۱۰.شاپور دوم:در آشوبهای پس از شاهی هرمزد دوم ، سرانجام بزرگان تصمیم گرفتند ، جنینی را که در شکم یکی از زنان هرمزد دوم بود به شاهی برگزینند . و به ناچار تاج را از خوابگاه آن مادر بر فراز سرش بستند . چون کودک به دنیا امد نام او را شاپور دوم گذاشتند ، و بدینگونه یکی از طولانی ترین و باشکوه ترین شاهنشاهیهای ایران در حدود 70 سال پدید آمد . (309-379). از کودکی برای جنگ تربیت شد؛ و ارادۀ خود را نیرومند ساخت، و در شانزده سالگی زمام حکومت و ادارۀ میدان نبرد را به دست گرفت. به عربستان خاوری حمله کرد، چندین ده را ویران ساخت، هزاران اسیر را کشت، و باقی اسیران را با ریسمانی که از زخمشان گذراند به هم بست. در 337، برای تسلط بر راههای بازرگانی به خاور دور، جنگ با روم را از سر گرفت و، با چند فاصلۀ زمانی از صلح، آن را تقریباً تا هنگام مرگ ادامه داد. گرویدن روم و ارمنستان به دین مسیح به کشمکش کهن شدتی نو بخشید، گویی خدایان با خشمی هومری به جنگ پیوسته بودند. طی چهل سال، شاپور دوم با رشته‌ای دراز از امپراطوران روم جنگید. یولیانوس او را به تیسفون پس نشاند، اما خود به وضعی ننگین عقب نشست. یوویانوس، که با مانور ماهرانۀ شاپور دوم شکست خورده بود، مجبور شد با او صلح کند (363) و ایالات رومی ساحل دجله و نیز تمام ارمنستان را به او واگذارد. وقتی که شاپور دوم درگذشت، ایران در اقتدار کامل بود.

۱۱.اردشیر دوم:برادر بزرگ شاپور دوم بود و به هنگامی که پدر ایشان – هرمزد – کشته شد ، او می توانست به شاهی برسد . ولی شاپور در شکم مادرش بود . با این همه بزرگان او را به شاهی نشناختند ، و تاج را بر شکم مادر شاپور نهادند .
اردشیر دوم برای این امر از بزرگان کینه به دل گرفت . زمانی که به قدرت رسید دیگر پیرمردی حدودا" 90 ساله بود . وی هرگونه باج و خراجی را از مردم برداشت ، و برای همین هم بود که به اردشیر دوم نیکوکار مشهور شد . لیک به دلیل کینه ای که از اشراف و بزرگان داشت بسیاری از ایشان را بکشت . و همین امر به همراه توجه بیش از حد او به مردم ، سبب شد که او را پس از 4 سال از قدرت برکنار کنند . حکومت او از سال 379 میلادی تا 383 میلادی بود .

۱۲.شاپور سوم: پسر شاپور دوم بود که در زمان درگذشت پدرش ، به علت کمی سن نتوانست به قدرت برسد و از اینرو بود که اردشیر دوم – عموی او - به شاهی رسید . لیک پس از برکناری اردشیر دوم ، وی قدرت را در دست گرفت .
شاپور سوم نیز به مانند پدرش با اقوام عرب جنگها داشت و از اینرو اعراب به او لقب شاپور الجنود دادند . در باب سرانجام شاپور سوم برخی روایت کرده اند که روزی وی با همراهانش به شکار رفته بود . شب هنگام سراپرده ای در اثر باد شدید بر سرش افتاد و بدینگونه کشته شد (همانند بهرام دوم ) . مدت حکومت شاپور سوم حدود 5 سال یعنی از سال 383 تا 387 میلادی بود .

۱۳.بهرام چهارم:به روایتی پسر شاپور سوم بود و به روایتی برادر شاپور سوم . که پس از او به قدرت رسید .
وی پیش از رسیدن به شاهی فرمانروای کرمان بود و لقب کرمانشاه را داشت . در مورد نحوه درگذشت
بهرام چهارم چنین روایت شده است که سپاهیان بر وی بشوریدند و کسی تیری به گلوی او انداخت و او را کشت و مشخص نشد که قاتل او که بود . مدت حکومت بهرام چهارم حدود 11 سال از 388 تا 399 میلادی بود .

۱۴.یزد گرد اول:برخی یزد گرد اول را پسر بهرام چهارم دانسته اند و برخی او را برادر بهرام چهارم می دانند . درباره یزد گرد اول دودیدگاه وجود دارد : مورخین اسلامی درباره او نظر منفی داده اند ، اما مورخین مسیحی او را ستوده اند . به روایت طبری یزد گرد اول مردی خشن و سنگدل بود و عیوب فراوان داشت . خطای اندک در نزد او بزرگ بود و هیچکس جرات نداشت در نزد او از کسی تعریف کند . اما رفتار یزد گرد با مسیحیان مسالمت آمیز و خوب بود . چنانکه در منابع مسیحی نام وی به نیکی برده شده است . درباب نحوه درگذشت یزد گرد اول چنین روایت کنند که او در اوخر حکومت خود از اختر شناسان خواست تا در اختر او نگریسته ، بگویند که مرگ او در چه هنگامی و کجا رخ خواهد داد .
ایشان نیز به وی گفتند که مرگ شاه در نزدیکی چشمه سو در توس روی خواهد داد لیک
یزد گرد اول سوگند خورد که هرگز بدانجا نرود . اما بعد از سه ماه که شاید شاه آن واقعه را فراموش کرده بود ، به ناگاه خون از بینی وی روان شد و دیگر بند نیامد .
چون پزشکان یک هفته آن را با دارو بند آوردند . پس از یک هفته با خون روان می شد . سرانجام موبد بدو گفت باید به چشمه سو رفته و از آب آنجا بیاشامد ،
یزد گرد اول نیز چنین کرد ، و بهبود یافت اما در آن روز اسبی زیبا پدیدار گشت و یزد گرد اول نیز از سپاهیان خواست تا او را به نزد وی آورند ، اما چون هیچکس نتوانست ، یزد گرد اول خود با زین و لگام به سراغ اسب رفت ، اما اسب با دو پایش چنان لگد به سر یا قلب یزد گرد اول زد که شاه بی درنگ کشته شد . به هر روی می توان احنمال داد که بزرگان به واسطه خشونت از او ناراضی گشته به گونه ای نابودش کرده و سپس چنین روایتی ساخته اند . مدت حکومت یزد گرد اول 22 سال از سال 399 تا 421 میلادی بود.

۱۵.بهرام پنجم(بهرام گور):بهرام پنجم پسر یزدگرد اول بود که در آغاز سال هشتم سلطنت او یعنی سال 407 میلادی در نوروز زاده شد . بهرام پنجم که توسط پدرش جهت آموزش به منذر و پسرش نعمان که فرمانراویان عرب سرزمین حیره بودند ، سپرده شده بود ، با فرهنگ این قوم که بیشتر روحیه دم غنیمتی و شادخواری و ساده زیستی و شکار و شاعری داشتند بار آمد .
در شکار به ویژه شکار گورخر به جایی رسید که به وی لقب
بهرام گور دادند . در هنگام مرگ یزدگرد بزرگان برادر او شاپور را که حاکم ارمنستان بود و به قصد تصاحب تاج و تخت به سوی تیسفون شتافته بود کشتند و شاهزاده ای پیر به نام خسرو را که منسوب به شعبه ای از دودمان ساسانی بود به تخت نشاندند .
اما
بهرام پنجم به کمک منذر با 30 هزار سپاه به جنگ خسرو شتافت . عاقبت کار به قرعه کشید اما همواره نام بهرام پنجم به میان آمد ، لیک بازهم بزرگان طرفدار خسرو ،بهرام پنجم را نمی پذیرفتند . سرانجام قرارشد تاج شاهی را میان دوشیر بگذارند و هر کس توانست تاج را بردارد ، او شاه ایران خواهد بود .
خسرو که پیرمردی ناتوان بود از
بهرام پنجم خواست تا او اول این کار را انجام دهد ، بهرام پنجم نیز با دلیری دوشیر رابکشت و تاج را برداشت و بر سر نهاد . بزرگان نیز که دیگر حرفی برای گفتن نداشتند ، تسلیم این کار شدند . بهرام پنجم در آغاز کار سعی کرد دل مردم را به دست آورد پس دستور داد تا خراج را از مردم بردارند .
آنگاه همه کسانی را که توسط پدرش آزار دیده بودند به گونه ای دلداری داد ، از این پس بیشتر اوقات
بهرام پنجم صرف شکار و رفتن به میان مردم و رعایا به طور ناشناس و آگاه شدن از چگونگی حال و روز ایشان سپری شد .
شاید
بهرام پنجم را بتوان در میان شاهان ساسانی ، محبوب ترین چهره از نظر مردم دانست . وقتی که شاپور دوم درگذشت، ایران در اقتدار بود .
در قرن بعد، جنگ به مرز شرقی ایران کشانده شد. در حدود سال 425 طایفه‌ای از تورانیان، که یونانیان آنها را به نام هفتالیان می‌شناختند، و به غلط هونهای سفید نامیده می‌شدند، ناحیۀ بین جیحون و سیحون را تصرف کردند.
بهرام پنجم دلیرانه با آنها جنگید و شکستشان داد . در خصوص سرانجام بهرام پنجم به روایت اکثر مورخین ، بهرام پنجم هنگامی که برای شکار گورخر بیرون شده بود ، ناگهان با اسب به درون باتلاق عمیقی افتاد و فرو رفت و غرق شد . گویند پس از این اتفاق مادر بهرام پنجم با مال بسیار بر سر آن باتلاق آمد و بگفت تا آن مال را به کسی می دهد که جسد بهرام پنجم را گل و لجن بیرون آورد . گل و لجن بسیار درآوردند به گونه ای که تپه های بزرگی به وجود آمد ، اما جسد بهرام پنجم پیدا نشد که نشد . مدت حکومت بهرام پنجم 17 سال از 421 تا 438 میلادی بود .

۱۶.یزد گرد دوم:پسر بهرام گور بود که در سال 438 به سلطنت رسید . در زمان یزد گرد دوم به دلیل شورش عیسویان ارمنستان ، بدانجا لشکر کشید و شورشیان را در سال 455 میلادی در جنگ سختی مغلوب کرد و روحانیون بزرگ عیسوی که مسبب شورش بودند به اسارت گرفت و فرمان داد تا آنها را بکشند و همچنین فرمان داد عیسویان داخل ایران را هم به زندان انداختند و اکثر ایشان که از انکار مذهب خود ابا کردند پس از شکنجه های سخت در سال 456 میلادی به قتل رسیدند . مدت حکومت یزد گرد دوم 20 سال از 438 تا 458 میلادی بود .

۱۷.هرمزد سوم: پسر یزدگرد دوم بود که پس از درگذشت او به شاهی رسید . لیک برادر دیگرش فیروز که خود را از او بزرگتر معرفی می کرد به جنگ با او برخواست و به کمک هیاطله که از هونهای سفید بودند به طرف ایران رهسپار شد .
در مرو بین آندو جنگی درگرفت که سرانجام
هرمزد سوم در آن جنگ گرفتار شد و به روایت طبری و ثعالبی پیروز ، هرمزد سوم و سه تن دیگر از اعضای خاندانش را بکشت و بر تخت سلطنت نشست . مدت حکومت هرمزد سوم چند ماه در سال 458 میلادی بیش نبود .

۱۸.پیروز اول: پسر یزدگرد دوم بود که پس از درگذشت پدرش ، بر سر تصاحب سلطنت به جنگ با برادرش پرداخت و به کمک هیاطله پیروز شد و بر تخت سلطنت رسید . در سال دوم شاهی پیروز اول خشکسالی عظیمی در ایران پدیدار شد ، پس از آن سالها باران نبارید و قحطی فراگیر شد . مدت این خشکسالی 7 سال به طول انجامید . اما در اثر حسن سیاست پیروز اول هیچکس در این خشکسالی نمرد .
پیروز اول به حکام نواحی نوشته بود اگر در ناحیه آنان تهیدستی در اثر گرسنگی بمیرد به ازای آن توانگری را خواهد کشت . پیروز اول در اواخر سلطنت به جنگ با هیاطله رفت ، اما از ایشان شکست خورد و در جنگ کشته شد ، مدت حکومت او 25 سال از 458 تا 484 میلادی بود .

۱۹.بلاش:پس از مرگ بهرام تورانیان در نتیجۀ باروری و جنگجویی به اکناف گسترده شدند، و امپراطوریی تشکیل دادند که از دریای خزر تا رود سند وسعت داشت.
پایتخت این امپراطوری گرگان، و شهر عمده‌اش بلخ بود. تورانیان بر فیروز، پادشاه ساسانی (459-484) غلبه کردند و او را کشتند و
بلاش (484-488) جانشین او را خراجگزار خود ساختند.ایران، همزمان با این تهدیدی که از طرف مشرق متوجهش شده بود، به سبب کشمکش شاه با اشراف و موبدان برای حفظ اقتدار خویش، دچار هرج و مرج شد.
روحانیون زرتشتی مناسبات خوبی با
بلاش نداشتند ، و این به دلیل توجه او به عیسویان و عدم تعصب او بر دین زرتشت بود . به هر حال روایت کرده اند که بزرگان بلاش را از سلطنت خلع و کور کردند و کواذ ( قباد ) را به جای او بر سلطنت رسانیدند . مدت شاهی بلاش 4 سال از سال 484 تا 488 میلادی بود .

 

۲۰.قباد اول:پس از اینکه توسط بزرگان ساسانی به جای بلاش به حکومت رسید
به فکر افتاد تا با تقویت یک نهضت اشتراکی (کمونیستی)، که هدف اصلی حمله‌اش اشراف و موبدان بودند، دشمنان خویش را ضعیف سازد.
یکی از موبدان زردشتی، به نام مزدک، حوالی سال 490 میلادی، خود را فرستادۀ یزدان برای ترویج یک کیش باستانی اعلام کرده بود. اصول آن دین به گفتۀ او چنین بود: همۀ مردم مساوی زاده شده‌اند؛ هیچ کس حقی طبیعی برای تملک چیزی بیش از دیگری ندارد؛ مالکیت و ازدواج از ابداعات انسان و اشتباهات پست اوست؛ و کلیۀ اشیا و تمام زنها باید ملک مشترک تمام مردان باشند. دشمنانش ادعا کردند که او می‌خواهد، به بهانۀ اعتراض به مالکیت و ازدواج و دستیابی به آرمانشهر، دزدی، زنا، و زنا با محارم را ترویج کند. بینوایان و عده‌ای دیگر از مردم سخنان او را شادمانه پذیرفتند، اما شاید خود مزدک هم از موافقت شاه با آن مذهب به شگفت آمد. پیروان او نه تنها خانه‌های ثروتمندان، بلکه حرمسراهای آنها را نیز تصاحب کردند و زیباترین و گرانترین معشوقه‌هایشان را نیز به تملک خویش درآوردند. اشراف آزرده و خشمگین
قباد اول را زندانی کردند و برادرش جاماسپ را به شاهی برداشتند.
قباد اول، پس از سه سال محبوس بودن در «قلعۀ فراموشی» [انوشبرد]، از زندان گریخت و به هفتالیان پناهنده شد. هفتالیان، که می‌خواستند یک فرد وابسته به آنها فرمانروای ایران باشد، ارتشی برای او فراهم کردند و او را در تسخیر تیسفون یاری دادند. جاماسپ استعفا کرد، اشراف به املاک خود گریختند، و قباد اول بار دیگر شاهنشاه شد (499).
قباد اول پس از محکم ساختن قدرت خویش، بر کمونیستها تاخت و مزدک و هزاران تن از پیروانش را بکشت. شاید آن نهضت باعث بالا بردن شأن کارگران شده بود، زیرا فرمانهای شورای دولتی از آن پس نه تنها به امضای شاهزادگان و موبدان می‌رسید، بلکه از طرف سران اتحادیه‌ها نیز امضا می‌شد. قباد اول به مدت یک نسل دیگر سلطنت کرد، با دوستان قدیمش هفتالیان جنگید و پیروز شد، اما در جنگ با روم کامیابی قطعی حاصل نکرد؛ به هنگام مرگ،‌ سلطنت را به دومین پسر خود خسرو که بزرگترین شاه ساسانی بود سپرد.

۲۱.خسرو انوشیروان:خسرو (531-579) رایونانیان خوسروئس و اعراب کسری می‌نامیدند، و ایرانیان لقب انوشیروان (دارندۀ روان جاوید) را به نامش اضافه کرده بودند.
وقتی که برادران مهترش او را «عادل» می‌خواندند؛ و شاید اگر عدل را از رحم جدا کنیم، او شایستۀ این لقب بود. پروکوپیوس او را چنین وصف می‌کند: «استاد بزرگ در تظاهر به پرهیزکاری» و عهد شکنی؛ اما پروکوپیوس از زمرۀ دشمنان بود. طبری، مورخ ایرانی، «تیزهوشی، فرهنگ، خردمندی، رشادت، و تدبیر» او را ستوده است. وی حکومت را کاملا تجدید سازمان داد؛ در انتخاب دستیارانش فقط شایستگی را ملاک قرار داد و توجهی به رتبه و مقام نکرد؛ و بزرگمهر، مربی پسرش، را به وزارت برگزید که وزیری ارجمند از کار درآمد.
وی سپاه بنیچه‌ای ملوک‌الطوایفی را با یک ارتش دایمی با انضباط و شایسته جایگزین کرد. نظم مالیاتی عادلانه‌تری ایجاد کرد، و قوانین ایران را مدون ساخت. برای اصلاح آب شهرها و آبیاری مزارع سدها و ترعه‌ها ساخت؛ زمینهای بایر را با دادن گاو، وسایل کشاورزی، و بذر به دهقانان حاصلخیز کرد؛ تجارت را با ساخت، تعمیر، و نگاهداری پلها و راهها رونق بخشید؛ و آنچه در توان داشت با شور و غیرت وقف خدمت به مردم و کشور کرد.
ازدواج را، به این عنوان که ایران برای حفظ مرز و بوم خود به جمعیت بیشتری احتیاج دارد، تشویق ـ اجباری ـ کرد. مردان مجرد را، با تأمین جهیز زنان و امکانات تربیت فرزندان از بودجۀ دولتی، به کودکان بینوا را به خرج دولت نگاهداری و تربیت کرد. وی بدعت را با مرگ سزا می‌داد، اما مسیحیت را، حتی در حرم خود، تحمل می‌کرد. فیلسوفان، پزشکان، و دانشمندان را از هندوستان و یونان در دربار خود گردآورده بود و از مباحثه با آنان دربارۀ مسائل زندگی، حکومت، و مرگ لذت می‌برد.
یک بار در طی مباحثه این سؤال پیش کشیده شد: «بزرگترین بدبختی چیست؟» یک فیلسوف یونانی پاسخ داد: «پیری توأم با فقر و بلاهت»؛ یک هندو جواب داد:‌ «روحی آشفته در جسمی بیمار»؛ وزیر خسرو با بیان این جمله تحسین همگان را به خود جلب کرد: «به گمان من بزرگترین بدبختی برای انسان این است که پایان زندگی خویش را نزدیک ببیند، بی آنکه به فضیلت عمل کرده باشد.» خسرو ادبیات، علوم، و دانش پژوهی را با گشاده دستی حمایت می‌کرد، و مخارج ترجمه‌ها و تاریخنگاریهای بسیار را تأمین کرد؛ در زمان سلطنت او دانشگاه جندیشاپور به اوج اعتلا رسید.
وی امنیت خارجیان را چنان حفظ می‌کرد که دربارش همواره پر از بیگانگان متشخص بود.چون بر تخت شاهی نشست، میل خود را برای آشتی با روم اعلام کرد. یوستینیانوس، که نقشه‌هایی برای افریقا و ایتالیا داشت، موافقت کرد؛ و در سال 532، آن دو «برادر» یک قرارداد «صلح ابدی» امضا کردند.
چون افریقا و ایتالیا سقوط کرد،
خسرو بر سبیل مزاح، به این عنوان که اگر ایران با او صلح نکرده بود او نمی‌توانست پیروز شود، سهمی از غنیمتهای او خواست، و یوستینیانوس برای او هدایای گرانبها فرستاد. در 539، خسرو به روم اعلان جنگ داد، به این بهانه که یوستینیانوس مواد معاهدۀ فی مابین را نقض کرده است؛ پروکوپیوس این اتهام را تأیید می‌کند؛ شاید خسرو پنداشته بود خردمندانه این است که تا ارتش یوستینیانوس هنوز در غرب سرگرم جنگ است، به روم حمله برد و منتظر ننشیند تا یک بیزانس پیروزمند و نیرومند تمام نیروهای خود را علیه ایران به کار برد.
به علاوه،
خسرو معتقد بود که ایران باید سرانجام بر معادن طلای طرابوزان دست یابد و به دریای سیاه برسد. پس به سوریه لشکر کشید؛ هیراپولیس، آپامیا، و حلب را محاصره کرد، با دریافت فدیه‌های گرانبها از آنها دست برداشت، و بزودی به دروازه‌های انطاکیه رسید. مردم بی باک آن شهر، از فراز دیوار دفاعی، نه تنها با باریدن تیرها و سنگهای منجنیق بر سپاهیانش، ‌بلکه همچنین با متلکهای وقیحانه‌ای که بدان شهره بودند، از او استقبال کردند.
شاه خشمگین، شهر را با یک حملۀ ناگهانی تصرف، و خزاین آن را تاراج کرد. تمام ساختمانهای آن را، جز کلیسای اعظم، سوزاند؛ عده‌ای از مردم شهر را قتل عام کرد، ‌و مابقی را به ایران فرستاد تا اهالی یک «انطاکیۀ» جدید را تشکیل دهند. آنگاه با شادی در همان دریای مدیترانه، که وقتی مرز باختری ایران بود، آبتنی کرد. یوستینیانوس سردار خود بلیزاریوس را برای نجات آن نواحی فرستاد، اما
خسرو، با غنیمتهایی که به دست آورده بود، با خاطر آسوده از فرات گذشت، و آن سردار محتاط وی را تعقیب نکرد (541). بی نتیجه ماندن جنگهای ایران و روم بی شک به واسطۀ اشکال در نگاهدارییک نیروی اشغالی در آن سوی بیابان سوریه یا رشته کوههای تاوروس در سمت دشمن بود؛ ترقیات جدید در حمل و نقل، جنگهای بزرگتری را ممکن ساخته است.
طی سه تجاوز دیگر به آسیای روم،
خسرو به پیشرویها و محاصره‌های سریع دست زد، باجها و اسیرها گرفت، روستاها را تاراج کرد، و بدون مزاحمت بازگشت (542-543). در 545، یوستینیانوس 2000 پوند طلا برای یک متارکۀ پنجساله به خسرو پرداخت، و در انقضای پنج سال 2600 پوند دیگر برای پنج سال تمدید تأدیه کرد. سرانجام (562)، پس از جنگهایی که به مدت یک نسل به طول انجامید، آن دو پادشاه پیر عهد کردند که صلح را به مدت پنجاه سال حفظ کنند؛ یوستینیانوس موافقت کرد که هر سال 30000 پوند طلا به ایران بپردازد، و خسرو از ادعای خود بر سرزمینهای مورد اختلاف در قفقاز و سواحل دریای سیاه دست برداشت.
اما کار
خسرو با جنگ هنوز تمام نبود. در حدود سال 570، به درخواست حمیریان جنوب باختری عربستان، ارتشی به آن سامان فرستاد تا آنان را از قید فاتحان حبشی آزاد سازد؛ وقتی که آزادی تحصیل شد، حمیریان دریافتند که سرزمینشان به یک استان ایرانی مبدل شده است. یوستینیانوس با حبشه پیمان اتحادی بسته بود؛ یوستینوس دوم، جانشین او، طرد حبشیان را از عربستان عملی غیردوستانه شمرد؛ به علاوه، ترکان مرزهای خاوری ایران محرمانه با روم موافقت کرده بودند که به خسرو حمله کنند؛ یوستینوس دوم به خسرو اعلان جنگ داد (572). خسرو، با وجود پیری، شخصاً به میدان جنگ رفت و شهر مرزی دارا را از رومیان گرفت؛ اما سلامتش یاری نکرد و برای نخستین بار شکست خورد (578)، به تیسفون بازگشت، و در آنجا به سال 579، در سنی نامعلوم، زندگی را بدرود گفت. وی طی چهل و هشت سال زمامداری خود در تمام جنگها و نبردها جز یکی پیروز بود، امپراطوری خود را از هر سو وسعت بخشیده بود، ایران را بیش از هر زمان دیگر پس از داریوش اول نیرومند کرده بود، و چنان نظم اداری صحیحی برقرار ساخته بود که وقتی اعراب ایران را تسخیر کردند آن را تقریباً بدون هیچ گونه تغییر اقتباس کردند. خسرو، که تقریباً معاصر یوستینیانوس بود،‌طبق اعتقاد عمومی آن زمان، از یوستینیانوس بزرگتر بود، و تمام نسلهای آیندۀ ایران را نیز او را یکی از نیرومندترین و تواناترین پادشاهان تاریخ خود می‌دانند.

۲۲.هرمزد چهارم: پسر انوشیروان بود که پس از درگذشت او در سال 579 میلادی جانشین وی گشت ، مادر هرمزد چهارم سین جیو ، خاقان ترک بود به همین دلیل هرمزد چهارم را ترکزاد می خوانند .
هرمزد چهارم سعی کرد تا از ستم بزرگان بر تهیدستان بکاهد و در این راستا 3 تن از بزرگانی را که در زمان پدرش احترام بسیار داشتند بکشت . و اموال بسیاری از بزرگان را گرفت و در بین تهیدستان تقسیم کرد . به همین دلیل بزرگان به مخالفت با وی برخاستند و در طغیانی که توسط بهرام چوبینه رخ داد و جنگی که درگرفت هرمزد چهارم شکست خورد و اسیر شد و به دست بهرام چوبینه کور و از سلطنت خلع شد . و سرانجام به دست گستهم و بندویه به قتل رسید . مدت حکومت هرمزد چهارم 11 سال از 479 تا 590 میلادی بود .

۲۴.خسرو پرویز:خسرو پرویز(پیروز) به بالاترین قدرتی رسید که ایران پس از خشیارشا به خود دیده بود، و [بر اثر غرور حاصل از همان قدرت] زمینۀ سقوط امپراطوری خود را فراهم ساخت.
وقتی فوکاس، ماوریکیوس را کشت و به جای او نشست،
خسرو پرویز به آن غاصب اعلان جنگ داد (603) تا انتقام دوست خود را از او بگیرد؛ ماحصل‌ آنکه دشمنی دیرین بین دو امپراطوری از نو آغاز شد.
چون بیزانس در نتیجۀ آشوب ضعیف شده بود، ارتشهای ایران توانستند دارا، آمد، ادسا، هیراپولیس، حلب، آپامیا، و دمشق را تصرف کنند. (605-613
خسرو پرویز، که از کامیابی سرمست شده بود،‌ علیه مسیحیان اعلام جهاد کرد؛ 26000 یهودی به ارتش او پیوستند.
در سال 614، نیروهای مشترک او اورشلیم را غارت کردند و 90,000 مسیحی را کشتند. بسیاری از کلیساهای مسیحی، از جمله «کلیسای قیامت»، بکلی سوخت؛ و صلیب واقعی، محبوبترین یادگار مسیحیان، به ایران آورده شد.
خسرو پرویز به هراکلیوس، امپراطور جدید روم، نامه‌ای نوشت و سؤالی در خداشناسی مطرح کرد: «از خسرو پرویز، بزرگترین خدایان و ارباب تمام زمین، به هراکلیوس، بندۀ بی مقدار و بی‌شعور خود: تو می‌گویی که به خدای خویش اعتماد داری، پس چرا وی اورشلیم را از دست من نجات نداد؟» در 616، یک ارتش ایرانی اسکندریه را تسخیر کرد، و تا سال 619 تمام مصر، که پس از داریوش دوم از ملکیت ایران خارج شده بود، به شاه شاهان تعلق یافت.
در همین ضمن، یک ارتش ایرانی دیگر بر آسیای صغیر تاخت و خالکدون را تصرف کرد (617)؛ ایرانیان آن شهر را، که فقط به وسیلۀ تنگۀ بوسفور از قسطنطنیه جدا شده بود، به مدت ده سال در دست داشتند. در آن ده سال خسرو پرویز
خسرو پرویز کلیساها را ویران کرد؛ ثروت و آثار هنری آنها را به ایران آورد؛ و، با وضع مالیاتهای سنگین، آسیای باختری را چنان از توش و توان انداخت که در برابر حملۀ اعراب، که یک نسل بعد صورت گرفت، پایداری نتوانست.
خسرو پرویز ادارۀ جنگ را به سرداران خود سپرد، به کاخ تجملی خود در دستگرد (در حدود نودو شش کیلومتری شمال تیسفون) رفت، و خود را وقف هنر و عشق کرد. معماران، مجسمه سازان، و نقاشان را گردآورد تا پایتخت جدیدش را بس زیباتر از پایتخت قدیم سازند، و چهره‌هایی از شیرین، محبوبترین زن از سه هزار زن او، بر سنگ بتراشند. ایرانیان شکوه داشتند از اینکه شیرین مسیحی است، و حتی برخی ادعا می‌کرند که شاه را نیز به مسیحیت گروانده است؛ به هر حال، در بحبوحۀ جنگ مقدس خود، خسرو پرویز به او اجازه داد تا کلیساها و صومعه‌های بسیار بسازد.
اما ایران، که با غنایم جنگی و بردگان بی شمار ثروتمند شده بود، اشتغال شاه را به خوشگذرانی و هنر، و حتی تساهل دینی او را، می‌توانست ببخشد. ایرانیان پیروزیهای او را به منزلۀ غلبۀ نهایی ایران بر یونان سرانجام پاسخ اسکندر داده شد، و انتقام ماراتون، سالامیس، پلاتایا، و آربلا گرفته شده بود.از امپراطوری بیزانس چیزی جز چند بندر آسیایی، چند قطعه از خاک ایتالیا، شمال افریقا، یونان، و یک نیروی دریایی شکست خورده، و یک پایتخت محاصره شدۀ دچار وحشت و یأس نمانده بود. هراکلیوس ده سال وقت صرف کرد تا از ویرانه‌های سرزمین خود کشور جدیدی بسازد و ارتش نوینی بیاراید؛ آنگاه به جای عبور از تنگۀ خالکدون، که مستلزم مخارج و تلفات زیاد بود، ناوگان خود را وارد دریای سیاه کرد، از ارمنستان گذشت، و از پشت سر به ایران حمله برد.
همان گونه که
خسرو پرویز اورشلیم را ویران ساخته بود، هراکلیوس کلورومیا، زادگاه زردشت، را خراب کرد و آتش مقدس جاودان آن را خاموش ساخت (624). خسرو پرویز ارتشهای خود را یکی پس از دیگری به مقابله با او فرستاد؛ همۀ آنها مغلوب شدند، و همچنانکه یونانیان پیش می‌رفتند، خسرو پرویز به تیسفون گریخت، سردارانش، که از اهانتهای وی آزرده خاطر شده بودند، در خلع او با اشراف همدست شدند. وی را زندانی ساختند و فقط نان و آب به او دادند؛ هجده پسرش را جلو چشم خود او کشتند؛ سرانجام یکی دیگر از فرزندانش به نام شیرویه او را کشت (628).

۲۵.اردشیر سوم:پسر شیرویه بود که در زمان رسیدن به شاهی 7 ساله و نابالغ بود ، و به همین دلیل شخصی به نام مه آذر گشنسب – که خوانسالار خسرو پرویز بود – نایب السلطنه شد و زمام امور را به دست گرفت .
اما شهربراز – سردار معروف خسرو پرویز – از نشاندن
اردشیر سوم بر حکومت ناراضی گشت و اندیشه شاهی در سر پروراند . پس با سپاهیانش تیسفون را محاصره کرد و پس از تسخیر آنجا اردشیر سوم را بکشت . مدت حکومت اردشیر سوم یک سال تا یک سال و نیم در سال 629 میلادی بود.

۲۶.شهربراز: سردار معروف خسرو پرویز بود که علیه اردشیر سوم بشورید و او را بکشت و بر تخت سلطنت نشست . وی در دوران کوتاه سلطنت خود دست به بذل و بخشش زد به گونه ای که به قول فردوسی ظرف 2 هفته تمامی خزانه خالی شد . اندکی نگذشت که بزرگان به مخالفت با او برخاسته و روزی که شهربراز با سپاهیانش از شکار بازمیگشت بر او تاخته و او را کشتند ، سپاهیان نیز به جان هم افتاده کشتاری درگرفت .
ابن برخی در خبری دیگر می گوید که چون
شهربراز به قدرت رسید خواست تا با پوران دختر خسرو پرویز وصلت کند ، پوران نیز برای فریب او را بپذیرفت و سپس او را بکشت و پادشاهی را به دست گرفت ، مدت حکومت شهربراز 40 روز در سال 629 میلادی بود .

۲۷.پوران:دختر خسرو پرویز بود که بعد از شهربراز به سلطنت رسید . گویند پیامبر اسلام چون دریافت که پوران به پادشاهی ایران رسیده و میان بزرگان اختلاف و فتنه افتاده ، فرمودند : مردمی که تدبیر کارشان را زنی کند رستگار نشوند . مدت حکومت پوران بین یک سال و چهار ماه تا یک سال و نیم بود .

۲۸.یزد گرد سوم: در 634 تاج شاهی به یزد گرد سوم تفویض شد، که از سلالۀ ساسان، و فرزند یک کنیز بود. در 632، حضرت محمد [صلی الله علیه و آله] پس از تأسیس یک کشور جدید عرب، درگذشت.
عمر، خلیفۀ دوم، در 634، نامه‌ای از مثنی [ابن حارثه]، سردار خود در سوریه، ‌دریافت کرد که در آن نوشته شده بود ایران دچار هرج و مرج و آمادۀ تسخیر است. عمر بهترین فرمانده عرب را، که خالد [بن ولید] نام داشت، به این مأموریت گمارد. خالد با لشکری از عربان بدوی، که معتاد به زد و خورد و تشنۀ به دست آوردن غنایم بودند، در امتداد ساحل جنوبی خلیج فارس به راه افتاد و این پیام را به هرمز، فرماندار استان مرزی [مرزدار] ایران، فرستاد: «اسلام آور تا در امان باشی، یا جزیه بپرداز … اکنون مردمی به سوی تو می‌آیند که مرگ را دوست می‌دارند، همان گونه که تو زندگی را دوست می‌داری.» هرمز او را به رزم تن به تن طلبید؛ خالد دعوت او را پذیرفت و او را کشت.

مسلمانان با غلبه بر تمام موانع به فرات رسیدند؛ عمر، برای نجات یک ارتش عرب در جای دیگر، خالد را فرا خواند؛ مثنی به جای او فرماندهی را عهده‌دار شد و با نیروی تقویتی خود را از روی یک پل قایقی [جسر] از رود فرات گذشت.

یزد گرد سوم، که در آن هنگام جوانی بیست و دو ساله بود، فرماندهی عالی را به رستم [فرخزاد] استاندار خراسان واگذار کرد و به او فرمان داد که نیروی عظیمی برای نجات کشور فراهم کند. ایرانیان در جنگ جسر با اعراب مصاف دادند، آنان را شکست دادند و بی پروا تعقیبشان کردند؛ مثنی صفوف در هم ریختۀ ارتش خود را از نو بیاراست و در جنگ بویب نیروهای بی نظم ایران را تقریباً تا آخرین نفر منهدم ساخت (634).
تلفات مسلمین سنگین بود؛ مثنی از زخمهایی که برداشته بود درگذشت؛ اما خلیفه به جای او سرداری لایقتر به نام سعد [وقاص] را، همراه با یک ارتش سی هزار نفری، فرستاد. یزد گرد سوم با مسلح ساختن 120.000 تن ایرانی با این عمل مقابله کرد. رستم آنها را از فرات به سوی قادسیه گذراند؛ در آنجا، طی چهار روز خونین، یکی از قطعیترین نبردهای تاریخ آسیا انجام گرفت.

در چهارمین روز، طوفان شن به سوی ارتش ایران وزیدن گرفت؛ اعراب از فرصت استفاده کردند و بر دشمنان خویش، که به سبب طوفان بینایی خود را از دست داده بودند، پیروز شدند. رستم کشته شد، و ارتشش پراکنده گشت (636). سعد، که حال مقاومتی در برابر خود نمی‌دید، نیروهای خود را به سوی رود دجله پیش راند، از آن گذشت، و وارد تیسفون شد.اعراب ساده و خشن، با شگفتی، بر کاخ شاهانه، قوس عظیم سردر، تالار مرمر، فرشهای شگرف، و تخت گوهرنشان آن خیره شدند.
ده روز تمام با مشقت تلاش می‌کردند غنایم را بار کنند و ببرند. شاید به دلیل چنین ضعفها و مشکلاتی بود که عمر به سعد دستور داد که پیشتر نرود؛ او گفت: «عراق کافی است.» سعد از این دستور تبعیت نمود و سه سال بعد را صرف تثبیت فرمانروایی اعراب بر بین‌النهرین کرد. در این ضمن،‌ یزد گرد سوم در استانهای شمالی خود ارتش دیگری مرکب از 150.00 سرباز فراهم کرد؛ عمر یک ارتش 30.000 نفری برای مقابله با او فرستاد؛ در نهاوند، اعراب به واسطۀ برتری حیله‌های جنگی خود به پیروزی بزرگی نایل شدند که «فتح الفتوح» نامیده شد؛ 100.00 سرباز ایرانی در دره‌های باریک به تنگنا افتادند و کشته شدند (641). بزودی تمام ایران به دست اعراب خونخوار افتاد.
یزدگرد به بلخ گریخت، از چین کمک خواست، اما تقاضایش پذیرفته نشد؛ از ترکان یاری جست و نیروی کوچکی از آنان گرفت، اما همینکه عازم نبرد جدید خود شد، به دست آسیابانی به خاطر جواهراتش کشته شد (652). بدین گونه، سلسلۀ ساسانیان منقرض شد.

نامه عمربن الخطاب به یزد گرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس ( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد ) از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه میباشد. الله اکبر (محل امضای عمر) خلیفه المسلمین عمربن الخطاب

پاسخ یزد گرد سوم به نامه عمربن الخطاب از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه خیلی از کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و خیلی دیگر از نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی. به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!مردک! تو به من پیشنهاد میکنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مینمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است. زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی میکردید ، سوسمار میخوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما بندگان خدا را گردن میزنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز میکنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم میکنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب میشوید؟تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید! اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک میکینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین میگسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار میدهید!شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله اکبر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.من از تو درخواست میکنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد. (محل امضای یزدگرد سوم ) شاهنشاه یزد گرد سوم ساسانی.