بدان تا بخاک اندر آید سرشبداند سپهدار دیوانه طوسفرود دلاور برانگیخت اسپکه با کوهه​ی زین تنش را بدوختبیفتاد و برگشت ازو بادپایخروشی برآمد ز ایران سپاهدل طوس پرخون و دیده پرابز گردان جنگی بنالید سختنشست از بر زین چو کوهی بزرگعنان را بپیچید سوی فرودتخوار سراینده گفت آن زمانسپهدار طوسست کامد بجنگبرو تا در دژ ببندیم سختچو فرزند و داماد او را برزمفرود جوان تیز شد با تخوارچه طوس و چه شیر و چه پیل ژیانبجنگ اندرون مرد را دل دهندچنین گفت با شاهزاده تخوارتو هم یک سواری اگر ز آهنیاز ایرانیان نامور سی هزارنه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاکوگر طوس را زین گزندی رسدبکین پدرت اندر آید شکستبگردان عنان و مینداز تیرسخن هرچ از پیش بایست گفتز بی​مایه دستور ناکاردانفرود جوان را دژ آباد بودهمه ماهرویان بباره بدندازان بازگشتن فرود جوانچنین گفت با شاهزاده تخوار نگون اندر آید ز باره برشکه ایدر نبودیم ما بر فسوسیکی تیر زد بر میان زرسپروانش ز پیکان او برفروختهمی شد دمان و دنان باز جایزسر برگرفتند گردان کلاهبپوشید جوشن هم اندر شتاببلرزید برسان برگ درختکه بنهند بر پشت پیلی سترگدلش پر ز کین و سرش پر ز دودکه آمد بر کوه کوهی دماننتابی تو با کار دیده نهنگببینیم تا چیست فرجام بختتبه کردی اکنون میندیش بزمکه چون رزم پیش آید و کارزارچه جنگی نهنگ و چه ببر بیاننه بر آتش تیز بر گل نهندکه شاهان سخن را ندارند خوارهمی کوه خارا ز بن برکنیبرزم تو آیند بر کوهسارسراسر ز جا اندر آرند پاکبه خسرو ز دردش نژندی رسدشکستی که هرگز نشایدش بستبدژ شو مبر رنج بر خیره​خیرنگفت و همی داشت اندر نهفتورا جنگ سود آمد و جان زیانبدژ درپرستنده هفتاد بودچو دیبای چینی نظاره بدندازیشان همی بود تیره​روانکه گر جست خواهی همی کارزار