بکین پدر جمله پشت آوریمبگوکین سوار سرافراز کیستنگه کرد ز افراز بالا تخواربدو گفت کین اژدهای دژمکه دست نیای تو پیران ببستبسی بی​پدر کرد فرزند خردپدر نیز ازو شد بسی بی​پسربایران برادرت را او کشیدوراگیو خوانند پیلست و بسچو بر زه بشست اندر آری گرهسلیح سیاوش بپوشد بجنگبکش چرخ و پیکان سوی اسپ رانپیاده شود بازگردد مگرکمان را بزه کرد جنگی فرودبزد تیر بر سینه​ی اسپ گیوز بام سپد کوه خنده بخاستبرفتند گردان همه پیش گیوکه اسپ است خسته تو خسته نه​ییبرگیو شد بیژن شیر مردکه ای باب شیراوژن تیزچنگچرا دید پشت ترا یک سوارز ترکی چنین اسپ خسته بدستبدو گفت چون کشته شد بارگیهمی گفت گفتارهای درشتبرآشفت گیو از گشاد برشبدو گفت نشنیدی از رهنماینه تو مغز داری نه رای و خرددل بیژن آمد ز تندی بدردکه زین را نگردانم از پشت اسپوزآنجا بیامد دلی پر ز غم مگر دشمنان را به مشت آوریمکه بر دست و تیغش بباید گریستببی دانشی بر چمن رست خارکه مرغ از هوا اندر آرد بدمدو لشکر ز ترکان بهم برشکستبسی کوه و رود و بیابان سپردبپی بسپرد گردن شیر نربجیحون گذر کرد و کشتی ندیدکه در رزم دریای نیلست و بسخدنگت نیابد گذر بر زرهنترسد ز پیکان تیر خدنگمگر خسته گردد هیون گرانکشان چون سپهبد بگردن سپرپس آن قبضه​ی چرخ بر کف بسودفرود آمد از باره برگشت نیوهمی مغز گیو از گواژه بکاستکه یزدان سپاس ای سپهدار نیوتوان شد دگر بار بسته نه​ییفراوان سخنها بگفت از نبردکجا پیل با تو نرفتی بجنگکه دست تو بودی بهر کارزاربرفتی سراسیمه برسان مستبدو دادمی سر به یکبارگیچو بیژن چنان دید بنمود پشتیکی تازیانه بزد بر سرشکه با رزمت اندیشه باید بجایچنین گفت را کس بکیفر بردبدادار دارنده سوگند خوردمگر کشته آیم بکین زرسپسری پر ز کینه بر گستهم