چو از تیغ بالا فرودش بدیدچنین گفت با رزم دیده تخوارکه آمد سواری و بهرام نیستببین تا مگر یادت آید که کیستچنین داد پاسخ مر او را تخوارچهل خواهرستش چو خرم بهارفریبنده و ریمن و چاپلوسچنین گفت با مرد بینا فرودچو آید به پیکار کنداورانبدو گر کند باد کلکم گذاربتیر اسپ بیجان کنم گر سواربدو گفت بر مرد بگشای بربداند که تو دل بیاراستیچنین با تو بر خیره جنگ آوردچو از دور نزدیک شد ریونیزز بالا خدنگی بزد بر برشبیفتاد و برگشت زو اسپ تیزببالا چو طوس از میم بنگریدچنین داستان زد یکی پرخردچنین گفت پس پهلوان با زرسپسلیح سواران جنگی بپوشتو خواهی مگر کین آن نامدارزرسپ آمد و ترگ بر سر نهادخروشان باسپ اندر آورد پایچنین گفت شیر ژیان با تخوارببین تا شناسی که این مرد کیستچنین گفت با شاه جنگی تخوارکه این پور طوسست نامش زرسپکه جفتست با خواهر ریونیزچو بیند بر و بازوی و مغفرت ز قربان کمان کیان برکشیدکه طوس آن سخنها گرفتست خوارمرا دل درشتست و پدرام نیستسراپای در آهن از بهر چیستکه این ریونیزست گرد و سوارپسر خود جزین نیست اندر تباردلیر و جوانست و داماد طوسکه هنگام جنگ این نباید شنودبخوابمش بر دامن خواهراناگر زنده ماند بمردم مدارچه گویی تو ای کار دیده تخوارمگر طوس را زو بسوزد جگرکه بااو همی آشتی خواستیهمی بر برادرت ننگ آوردبزه برکشید آن خمانیده شیزکه بر دوخت با ترگ رومی سرشبخاک اندر آمد سر ریو نیزشد آن کوه بر چشم او ناپدیدکه از خوی بد کوه کیفر بردکه بفروز دل را چو آذرگشسپبجان و تن خویشتن دار گوشوگرنه نبینم کسی خواستاردلی پر ز کین و لبی پر ز بادبکردار آتش درآمد ز جایکه آمد دگرگون یکی نامداریکی شهریار است اگر لشکریستکه آمد گه گردش روزگارکه از پیل جنگی نگرداند اسپبکین آمدست این جهانجوی نیزخدنگی بباید گشاد از برت