درآمد

ایرانیان شاخه‌ای از اقوام هندواروپایی بودند که در هزاره‌های پیش از میلاد به فلات ایران وارد شدند. ایشان، از میان اقوام اروپایی با هندوان نزدیکی بیشتری داشتندی و محققان بر این باورند که دو شاخهٔ ایرانی و هندی مدتها با هم می‌زیستند تا اینکه از یکدگر جدا شده و شاخه‌ای به هند و شاخه‌ای به ایران شدند. از این روست که صورت‌های کهن اساطیر ایرانی شباهت بسیاری با صورت‌های کهن اساطیر هندی می‌دارد و اسطوره‌شناسان گاه با کمک اساطیر قوم خویشاوند صورت کهن یا باستانی اسطوره‌ای خاص را بازسازی می‌کنند. اثر هندی‌ای که بیشتر از بقیهٔ آثار به کار اسطوره‌شناسی ایرانی می‌آید کتاب ریگ‌ودا به زبان سنسکریت است. با جای‌گیر شدن ایرانیان و هندوان در ایران و هند سیر تکاملی اسطوره‌های تا حد زیادی مشترکِ ایشان تفاوت یافت. اساطیر ایران تأثیر بسیار زیادی از اسطوره‌های اقوام بومی نجد ایران و اسطوره‌های میانرودانی پذیرفت. محققان این تأثیرها را در جایجای اساطیر ایرانی نشان داده‌اند.

کهن‌ترین نمونه‌هایی که از صورت باستانی اساطیر ایران مانده‌است اشاره‌هایی در اوستاست به‌ خصوص در یشت‌ها. چون یشت‌ها بیش از هر چیز مجموعه‌ای سرودهای نیایشی‌است اشارت‌های مفصل به اسطوره‌ها در آنها وجود نمی‌دارد و هر آنچه هست سربسته و کوتاه است. وانگهی تدوین‌کنندگان یشت‌ها از آشنایی شنونده با شخصیت‌هایی که نام برده می‌شدند مطمئن بودند. به هر حال همین اشارات کوتاه، و البته نسبتاً پرشمار، سخت به کار می‌آید. از جمله به کمک آنها صورت کهن نام شخصیت‌ها را اندر توان یافت.

مفصل‌ترین متن‌ها پیرامون اساطیر ایران در نوشته‌های زرتشتی به زبان فارسی میانه‌است. تدوین نهایی اکثر آنها در اوایل دوران اسلامی‌است و بیشترشان مبتنی بر متن‌های اواخر دوران ساسانی‌است و بعضاً مطالبی مربوط به وقایع پس از حملهٔ تازیان به ایران نیز به کتاب اضافه کرده‌اند . برخی از معروف‌ترین این کتاب‌ها عبارت‌اند از بندهشن، دینکرد، گزیده‌های زادسپرم و روایت پهلوی.

پس از آمدن اسلام به ایران، بسیاری از اسطوره‌ها کنار گذاشته شد یا حداقل از رونق و رسمیت افتاد خصوصاً آنها که در تضاد یا تقابل با باورهای اسلامی/سامی بود، چو اسطوره‌های مربوط به خلقت، کردارهای ایزدان و کلاً یزدانشناسی نیروهای فراطبیعی و پیشبینی‌های مربوط به پایان جهان و وقایع آخرالزمان. ولی کردارهای شخصیت‌های اسطوره‌ای در قالب حماسه به فارسی نو انتقال یافت و تا اندازهٔ زیادی حفظ شد چنان که بزرگ‌ترین اثر حماسی تاریخ ایران شاهنامه فردوسی در دوران اسلامی نوشته شده‌است و از نظر ادبی و حماسی بر همهٔ آثار گذشته برتری شگرف می‌دارد.

دیگر آنکه با آمدن اسلام به ایران اساطیر سامی با اساطیر ایرانی اندر آمیخت و حتی پاره‌ای ایرانیان کوشیدند که نوعی رابطهٔ چه بسا هم‌ارزی میان شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو چهارچوب کاملاً متفاوت برقرار سازند. پس زمان و مکان و شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو نظام (ایرانی و سامی) اسطوره‌ای با هم خلط شد. مثلاً در اساطیر ایرانی پیش‌نمونهٔ انسان کیومرث است در دوران اسلامی عده‌ای کیومرث را با آدم که نخستینِ مردمان در اساطیر سامی‌است یکی دانستند.

باید توجه داشت که تا پیش از تحقیقات جدید تاریخ ایران از زمان‌های دور و با اسطوره‌ها آغاز شدی و اندک‌اندک به پادشاهان تاریخی رسیدی و با تاریخی واقعی پیوند خوردی. تنها پس از تحقیقات جدید در دوران معاصر بود که بسیاری از شخصیت‌های اسطوره‌ای-حماسی وجههٔ تاریخی خود را از دست دادند و نزد مردمان شخصیت‌هایی «اسطوره‌ای» یا حد اقل «نیمه‌-تاریخی» تلقی شدند. در واقع وقتی روایتی «اسطوره‌ای» تلقی می‌شود خودبخود واقعیت تاریخی و عینی از آن سلب می‌شود. آنچه که امروز اسطوره خوانده می‌شود نزد پیشینیان واقعیتی ازلی و ابدی و مسلم بودی. به هر حال این رویکرد خاص در تاریخ نویسی، آنِ همهٔ نظام‌های فکری کهن بودی: تاریخ عالم را با خلقت آغاز کردندی و تا زمان حال ادامه دادندی.

در کنار اندرآمیختگی عجیب و چه بسا عمدی اساطیر ایرانی و سامی که با گذشت زمان فزونی می‌یافت، اساطیر ایرانی، بی پذیرفته شدنِ دست‌کم آگاهانه و عمدی عناصر اساطیر اسلامی، نزد اقلیت زرتشتی به حیات و تحول ادامه دادند. از مهم‌ترین این تحولات تغییراتی بود که در پیشبینی‌های مربوط به آخرالزمان صورت پذیرفت. اشارات به مهاجمان تازی و دین جدید فاتحان بیشتر شد. این هم در آثار پهلوی‌ای که پس از اسلام نوشته شده‌است دیده می‌شود و هم در آثار آتی‌ای که زرتشتیان به پارسی تدوین کردند.

 نمای کلی اساطیر ایرانی

 خدایان و نیروهای فراطبیعی

جانشين های خدا بر اداره امور هستی بعد از تجلی ، در انحصار اهريمن فرشته رازدار و راز رسانی که مسئول خلقت عالم شد و به آتش وجود خود اين هستی را خلق کرد تا روزگاری به اجساد فرزندان گمراه آدم بتواند کمال به خلق بهشت ختم نمايد در حالی که از حضور در آتش متلذذ و بهره مند خواهد بود . تنها نيروی پاک و پاک کننده اين نيستی هست نما ، آتش ، باد ، خاک و آب هستند و خداوند به غير اين چهار پاک ، پاک کننده و ذرات بی شمارشان فرشته ديگری ندارد . نيروهای فراطبيعی ، نيروهای غيب هستند و غيب پنج است که « او ، آدم ، شيطان ، بهشت و جهنم است و جز از اين پنج غيب وجود ندارد . طبقات انسان بعد از هبوط تا سقوط از آدم پنج است . آدم ،انسان ، بشر ، جن ، حيوان برترين نيروی فراطبيعی در گردونه هستی ، درخواست انسان هائيست که بسوی پاکی شناورند و اراده اهريمن و خداوند جز به خواسته ، بی نياز است از خواستن .

 آفرینش

عهد قديم او زيبا ترين عشوه ها و کرشمه های شناخت در عرصه شهود ، شهادت بر يک تجلی است ، از او ، بر او . همه تجلی در يک پيمان است و دو حيرت زده در دام يک عشق و معشوقی که زبان دروغ نمی پسندد . دو عاشقی که به آزمون عشق ، ديگری سنجش کنند و سنجيده شوند که خطای يکی ، سهل تر است از خطای ديگری ، اول اگر خطا کند ، هدف از گردونه خارج گردد و خطای دومی ، ستمی است که بر خود فزون گردد . بر خويش تجلی کرد و ميل به هم آغوشی با خود ، جفتی را آفريد که محتاج سومی بودند و او سوم را نمونه خود آفريد ، تا عشق سنجيده شود . پس بر سه محتاج ، دو پيمان عرضه شد . 1 - عشق خود به من را ثابت کنيد ، دوتا عاشق و يکی معشوق و از دو عاشق ، يکی بالا برنده و ديگری پائين آورنده و راه ، يکی بود . 2 - رسيدن به او ! او پنهان در خود و شناخت خود ، شناخت او ، هم نشينی با خود ، هم نشينی با او ، گفتن با خود ، گفتن با او و همه اسرار را که در هفتاد توی خود ، به لوح محفوظ انگاشته و در يک هيکل ، در تصرف سه اقنوم ، قنم شاهد ، قنم بندی و قنم آزاد و يک حق انتخاب ، انتخاب راه ، هم نشين راه و سفينه نجات . پيمان او بر دو بار مثبت و منفی از هيچ ، عرضه شد . ميل به شدن ، هر يک را بر ديگری غيورتر و سرکش تر می کرد . بر خويش تجلی کرد و از عشق آتشی پديدار گشت ، به فرمان دور شو ، بی فرمانی در رکود و ايستادگی ، جاودان شو ! عهد قديم است هم چنان که بود ! عاشق بی زار است از بود رقيب و فرمان خالق ، آفريدن است و رقيب ، ذره کوچکی از آفرينش بزرگ و درخور بزرگی تا او ، به قدر و ارزش ! سفر آفرينش را در شش روز ، بر شمرده اند و امروز را روز هفتم بشمار و هفت روز را ، در حساب آور ، از حساب گردش يک دور بر گرد خويش و به نسبت ، برای زمين ، روزی ! برای جهان هستی از نه گنبد ، گردشی بگرد خويش ، روزی ، نيم روزی تا او ، در طلوع و نيم روزی از او ، غروبی و برای هستی ، جز يک طلوع و يک غروب ، انگاشته نشده است و سپيده بعد ، صبح دولت اوست .

 از آفرینش تا کنون

شرح چگونگی‌ی آفرينش ، رويه های مختلف و متفاوتی دارد . تعريفی از زواويه ديد مذاهب و چهره ای از نگاه عرفا و منظری از تفکر فيلسوفان . داروين نگاه کاملی به خلقت دارد و تنها غفلت اين دانشمند بزرگ ، کوری و کری و گنگی‌ی ، غافلان از حضور اوست . اين نوشته سعی دارد که ترسيمی از همه مظاهر آفرينش را ، ارائه دهد ، شايد باور بشر به او ، بارور تر گردد . تاريخچه مذاهب و نوشتارهای بر جای مانده از گذشتگان و روپوش هائی که برای پنهان نگاه داشتن حقيقت از دستبرد راهزنان ، بکار برده اند ، نشان از آگاهی های غير قابل باوری از گذشتگان و نياکان ما دارد . گرچه هيچ پيامبری اقدام به تاليف کتاب نکرده است و کتاب ها در زمان های بعد از مرگ ايشان جمع آوری شده است ، اما گردآورندگان ، نتوانسته اند آنطور که دلخواهشان بوده است ، از سخنان بکاهند ، اما سعی وافر در پوشاندن واقعيت ها نموده اند و اسرار را ناخواسته حفظ کرده اند . موضوعاتی است بسيار ساده که تا کنون از ديد همه مبلغان و طلاب علوم دينی در حوزه اديان مخفی مانده است و اصولا اين اسرار جز به چشم عرفا ، رويت نشده و نخواهد شد . عرفا هم در توضيح نگاه خود به حق و واقع ، درمانده اند ، چرا که نفوس انسانی اهل سفسطه و پيچاندن حقائق است و اکثريت مطلق مردم زمين از ديرباز تا کنون ، چشم بر حق بسته اند و گوش بروی حق نگشوده اند و در بيان حق ، لال بوده اند . گفته بودند که « آدم » هبوت کرد و انسان شد و بزمين تبعيد شد و قرار بر آن شد که « وی » توبه کند و باز گردد و هبوت نشان آن است که برای ديدن حقائق ، موضوعات ، عکس می شوند و کلمه هبوت که از چهار حرف « ه » و « ب » و « واو » و « ت » ، گرد آمده است ، که معکوس شده کلمه « توبه » است . به تفسير نيازی نيست ، اين موضوع نشانگر آن است که گزينش « آدم » از جانب « او » بواسطه « توبه » بوده است و هر بار شکستن و معکوس کردن ، نمودار دوره ای از زندگی « حيوان ابزار ساز » و يا « حيوان سخن گو » است و جايگاه « وی » به چگونه قرار گرفتن اين چهار حرف است و ما مطمئنيم که « آدم » ، « توبه » کرد و به بهشت بازگشت . موضوع قابل اشاره ديگر « معجزه » است و نشانه هائی که بهمراه آورندگان خبر ، به مردم عرضه می شود تا به باور « خدا » برسند و از برجسته ترين معجزه های پيامبران ، « معجزه موسی » و « عصای آدم » است که به اشارتی از « موسی » ، « اژدرهائی » می شده ، که قادر به بلعيدن ، ساخته های « جادوگران » بوده و اين که چرا همه جادوسازان ، « مار » ساخته اند ، که « خوراک » ، اژدرهای موسی شده اند ؟ چون اديان باطل هم چون مار زندگی را فلج می کنند. سرگذشت موسی در « تورات » بطور کامل آمده است ، ولی بازنگری گوشه هائی از آن ، می تواند به شناخت واقعی تر ما کمک کند تا به کنه « حقائق » موجود در اديان پی ببريم . وقتی موسی قصد خداحافظی از « شعيب » را دارد . « شعيب » ، « موسی » را به انباری از عصا می برد و می گويد : اين کلکسيون عصاهائی است که از پيامبران پيشين به من رسيده است و به « موسی » توصيه می کند که « عصای آدم » را با خود ببرد ! انسانی که با شناخت از عالم « دون » انسانی ، به « آدميت » ، « توبه » کرده است ، با خواندن سرگذشت موسی به حقيقت برتری‌ی « راه آدم » دست می يابد ، اگر در زمره « گنگ ها و کرها و کورها » نباشيم و نخواهيم خودمان را فريب دهيم و « راه » گذشته را ، راه پدران و نياکان خود بدانيم و در جواب سخن حق بگوئيم : « پدران ما سال هاست که به اين « روش » زندگی کرده اند ، اکنون نيز ما هم به همان « راه » می رويم ! مردمی که با پرداخت جزئی از مال حرام در راه « خدا » ، مال های هنگفت را حلال می کنند و در اين گذر به راحتی و آرامش « وجدان » می رسند که ، هنوز به ساختمان ابدی‌شان در « بهشت » لطمه نخورده است و هنوز می توانند اميدوار باشند که « خداوند » ، « گناهان » ايشان به « ثواب » و « جناياتشان » را به « نيکی » بدل می کند و چنانچه زياد نگران باشند به معبد و مقبره ای می روند و معامله ای با رفتگان می کنند و خونی می ريزند و « نذری » ادا می کنند و ديگر به امنيت خيال می ر سند که صدر جنت ، چشم در راه‌شان می ماند تا دل از زمين بکنند و به « سفر » آخر بروند ، اگر جای دل کندنی مانده باشد . یاحق


او درود بر آزادگان و آزاد انديشان سفر آفرينش

بر خويش تجلی کرد ، خويشتن گنجی ديد ناشناخته ، خواست تا بشناسندش ، پس آفريد . تجلای او بر خويش را ، آتشی پديدار گشت که هر چه بر دوام او می گذرد ، سرعتش بيشتر میشود و در خلاء ، جهان ماده را گسترش می دهد . فلاسفه اين آتش را ، که از بازخورد ِدو ذره هيچ از ماده و معنا ، پديدار گشته است را « انفجار بزرگ » ناميده اند . دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ اي هيچ از بهر هيچ ، بر هيچ مپيچ برای روشن تر شدن حرکت آفرينش بسوی آفريدن و نشانه ای که جهت رفتن را آماج آفرينش قرار داده بود ، مثالی به ميان می آورم و اميد دارم که ردی از پيدايش بر خواننده پديدار شود . کامپيوتری در اختيار من است . سازنده اش را نمی شناسم و تنها می دانم که اين سيستم ، آن چه را که من می خواهم ، برايم انجام می دهد ! آيا سازنده اين سيستم درون سيستم خود را جاسازی کرده و مراقب کارهای من است ؟ در حالی که جهان در برابر خداست و شاهد خداست ، می شنود و می بيند ، اما خداوند در يک تجلی ، جهان را امر به شدن کرد و جهان در حال شدن و رفتن است . خداوند آتش را جانشين خود بر خلق جهان کرد و آتش غرور کرد ، در اين غرور آتشی چرخان از وی بيرون جهيد و از روشنائی به سياهی رفت و جهان در هاله ای از تاريکی ، فرو رفت ؛ گازها پديدار شدند و گازها رطوبت را ، گاز و نم ، خاک را و اختلاط شان افلاک را و در دل افلاک هم چنان بر گرد خويش و آتش در چرخيدن شد ، آتش در زندان زمين شد ، گاز و غبار در دل درياها غوطه ور شدند و آتش از درون و برون ، همه آب ها و املاح را جوشاند ، مگر بر آب چيره گی يابد و زندگی ايجاد نگردد و آب ها بخار شدند و در فضا ماندند و زمين به مردابی بزرگ تبديل شد و مرداب خشک شد و زمين پوسته ، پوسته شد و در نقطه ای از خاک سخت شده و پخته ، حوضچه کوچکی از لجن باقی مانده بود ، و ابرها پديدار شدند و هائل بين آتش و زمين شدند و رطوبت و سايه بر حوضچه کوچک تقديم کردند و زندگی آغاز شد . تک يآخته ای ها به وجود آمدند و در نهاد آفرينش ، فرمانی نهفته بود و آن فرمان شو بود تا نقطه تکامل آفرينش و ايجاد آتش بزرگ ، تا بهشت گرم شود و بهشتيان بهره مند از نعمت آتش جهنم . داروين را باور کنيد و اين کلام کتب آسمانی را که « خداوند آدم را برگزيد » . آدم برگزيده شد تا جانشين او باشد در بدست آوردن روح و روح از جهان مجرد است و در جهان مجرد و کسی را نشايد که جفت گرداند روح را به ماده و برای رفتن به عالم تجرد ! ، « او » نماز را ستونِ پيمايش ارتفاع به درازای رفتن بر بام گنبد نهم و کمی بالاتر واجب فرمود . شايد ملاقاتی صورت پذيرد . نباشيد از کسانی که خداوند را در « ذهن » به « ظن » تصوير و تصور می کنند و در لباس تصوير و تصور با خدای خود ارتباط می گذارند و ارتباط‌شان در حد نسيمی در رهگذار « ذهن » ِ سياره و جستجوگر که با احساس مانع می شود « عقل » را و درکِ « آدم » را و ذهن است که ماندگاری در جهان مادی را ، جلوه های خواهش ترسيم می کند ، تا تو نتوانی فقط برای «  دو دقيقه » هم نشين خدا گردی که او چشم براه ماندن تو به مدت دو دقيقه دور از جهان ماده است ، در کنار خود ،تا باور کند که دل بسته « ماده » نيستی و از سنگ و گل جدا گشته و به ملکوت او وارد شده ای . ياحق او خواستگاه آن چه در اين نگاه می خوانيد تعريفی است از خلقت و گزينش جانشين . نشانه‌ی درخور دنبال ، اين که فرزندان آدم و همه مردم زمين ، هرگز باور نکرده اند که خداوند خالق به اندازه دانش زمينی اين پيروان نادانی و تاريکی ، از دانائی بهره برده باشد . خداوند نمی توانسته است برای هر ذهن و خردی ، دستگاه ضبط صوت و تصوير ساخته باشد تا گواه بر احوال انسان ها باشند و در روز « راه » از ايشان بازخواست شود ؟ اين جهان به آتش يک تجلی که او بر خويش کرد ، کننده و کرده شده را از دو ذره هيچ به جانشينی خويش بر جهان خلقت و بر خلقت جهان گمارد . از برخورد دو ذره ماده و معنا ، آتشی و انفجاری پديد آمد که از روز « ازل » تا روز « ابد » در بازخورد انفجار باقی مانده و به حال پيشروی در فضای بی انتها است . افلاک موجود در جهان پديد آمده در دل اين آتش و انفجار ، در تمنای کمال که ، جزءِ لايه های غير قابل تغئير در ايجاد است ، را دنبال می کنند و هر چه هست ، امر اوست ، در فرمان « شو » . شش بار فضای به آتش کشيده شده ، بر دايره وجود ، گشت و هر بار گردش را يک روز نام گذاشتند . آتش ، گازها را پديد آورد و گازها ، آبها را پديد آوردند و گازها و آب ها ، خاک را و روز پنجم روز درهم شدن بود و روز ششم روز ايجاد جان و عروب روز ششم ، از بين جانداران ايجاد شده ، انسان به آدميت برگزيده شده به مينوی خويش فرود آمد ، سرخ گونه ، در پناه افريننده به جانشينی او .

 فرجام

او OO حق

بهترين سرآغاز و زيباترين فرجام سخن ها را با گوش بشنويد و سپس هر مرد و زن از شما ، از دو راه نيکی يا بدی ، يکی را انتخاب کنيد .

از دور شو ، تا هم آغوشی خاطرات آدم که درود ما بر او باد

گفتم کيستی ؟ گفت : گنجی بودم ناشناخته ، خواستم تا بشناسندم ، پس آفريدم . شيدای زيبائی‌اش شدم . گفتم : به طمع در کدام وظيفه گفت : بر آنم که دل در گرو تو بندم و جز به خواست تو ، سلطنت و فرمانروائی نکنم . گفتم : تکليف چيست ؟ گفت با من عهد کنی ، جز به مهر و تولای من ، جهدی نکنی و هميشه در جستجويم باشی . گفتم : بکدام ضمانت ؟ گفت : ضامن تو ، انتخاب توست ! گفتم انتخاب چه ؟ گفت : راه ! گفتم : اگر غفلت کنم ؟ گفت : به آتش عشق خويش می سوزانمت و تا هستم نظاره گر سوختن تو خواهم بود ! گفتم تا کی در جستجويت باشم ؟ گفت : تا مرا بشناسی ! گفتم شناخت به چه حاصل آيد ؟ گفت :به نياز و نماز ! گفتم : نماز ؟ گفت : هم نشينی جز من نگزينی ! گفتم : در کجا ؟ گفت : هر جا که تو انتخاب کنی ! گفتم : نگهبان من کيست ؟ گفت : آتش گفتم : از کجا شروع شد ؟ گفت : از دمی که بر خويش تجلی کردم ! گفتم : مرا چگونه يافتی ؟ گفت : خويش را در تو يافتم ! گفتم : چگونه آغاز خواهد شد ؟ گفت : از شعله ای که با عشق در من زبانه می کشد ! گفتم : من کيستم ؟ گفت : هر که تو بخواهی ! گفتم : در کدام نماد ؟ گفت : از پست ترين درجات تا برترين حالات ! گفتم : عناوينش ؟ گفت : آدم که غفلت ورزد و در انسان هبوط کند . انسان که غفلت ورزد و به جن سقوط کند . جن که غفلت ورزد و به حيوان در آميزد و حيوان که غفلت ورزد و به اسفل بازگردد . گفتم : اسفل چيست ؟ گفت : متعفن ترين از مخلوقات ، اگر در آدم غفلت ورزی ، ترا در اسفل السافلين حبس کنم و آتش را بر تو مسلط کنم ، تا رنج بر تو مستدام بماند و از رنج تو آتشی مهيا سازم ، تا بعد از رهائی از اسفل به حبس وی در آئی و در آن جاودانه گردی ! مگر به اشارتی از من ! گفتم : اشارت ؟ گفت : توبه گفتم : توبه ؟ گفت : بازگشت به خويشتن خويش ! گفتم : باز می گردم . گفت : هر چه تو بخواهی ! گفتم : پذيرفتم . گفت : وه که چه نادانی ! گفتم : دل در گرو عشق تو بسته ام . گفت : خواهيم ديد ! گفتم : سفر از کی آغاز می گردد ؟ گفت : اينک ! گفتم : هم سفر و خادمی هم دارم ؟ گفت : ابليس ! گفتم : مرا دوست دارد ؟ گفت : عاشق من است ! گفتم : رقيب ؟ گفت : آری گفتم : اختيار بدست چه کس خواهد بود ؟ گفت : هر چه تو بخواهی ! گفتم : پذيرفتم . گفت : وه که چه نادانی ! گفتم : سخن آخر؟ گفت : مرا جستجو کن ! گفتم : هزينه سفر ؟ گفت : آتش ! گفتم : ره توشه ؟ گفت : هر چه تو اراده فرمائی ! گفتم : تو چه می خواهی ؟ گفت : آن چه تو بخواهی ! گفتم : پذيرفتم . گفت : وه که چه نادانی ! گفتم : چگونه عاشقی هستی ؟ مرا از خود می رانی و بدست دشمن می سپاری ؟ تبسمی کرد و گفت : مرا ببوس ! لب بر لب او رساندم ، سوختم و پرتاب شدم . من بودم و آتش در جدالی نابرابر ! من تأثير پذير و او مؤثر ! در پی پناهی درخواست پناه کردم ، گاز‌های سوزان ، بادهای سرد را برای دفاع از من ، بسويم روانه کردند . گاهواره ای آرزو کردم . بادهای سرد ، گازها را به غبار تبديل کردند و ذرات غبار ، از شدت خشکی و سوزش رطوبت را آرزو کردند و به حکم ، هر چه تو بخواهی ، ذرات آب ، بر تن غبار نشست . آتش از شدت خشم و کينه ، به هر چه دست می يافت ، آنرا در چيزی فرو می کرد و از فرو کردن هر چيز در چيز ديگر ، چيزدیگری خلق می کرد و خود نمی دانست که ، او را مامور به هر چه من بخواهم کرده است .

منابع

  • بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران (پارهٔ نخست و پارهٔ دویم). ویراستار کتایون مزداپور. ویرایش ۳، چاپ پنجم، تهران: آگه، پاییز ۱۳۸۴، ISBN 964-329-009-3. ‏
  • هینلز، جان. شناخت اساطیر ایران. ترجمهٔ ژالهٔ آموزگار و احمد تفضلی. چاپ هفتم، تهران: نشر چشمه، ۱۳۸۱، ISBN 964-6194-12-5. ‏