شعر
یه دفع مثل یک گل رفتی تو دست خزون
سیل و بارون و تگرگ میومد از اسمون
بردمت تو گل خونه که نریز رو سرت
که یوقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنه زیر تگرگ نریزه از توی برگ
من تمومه قصه هام قصه ی توست
یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی
اره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا اتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم
که راحت بشه خیالم
دارم از تو می نویسم
تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات
اینقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم
*****
**
به اون که از رفاقت و مهربونی دم میزندبی هوا از پشت سر خنجر به ادم میزند
...
خانه باطل می کشد رد شوق و سرمستی تو
می دوزه چشم طمع بر همه ی هستی تو
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 15:5 توسط بهنام پارسی
|
درود بر هموطن و بازدید کننده گرامی من بهنام پارسی یکی از بسیار سربازان کورش هستم به اتاق زمان خوش آمدید من سعی دارم شمارو با این اتاق به گذشته برده و اطلاعاتی را در مورد ایران عزیز تر از جانم را به شما بدهم و شما من رو با نظرهای خودتون همراه کنید