شوتروک ناهونته دوم



شوتروک ناهونته دوم یا شوتیر ناخونته یکی از شاهان ایرانی در دورهٔ شهرنشینی ایلامیان بود. او در سال ۷۱۷ پیش از میلاد، به شاهی ایلام رسید و کتیبه‌ای در کوه نزدیک مالمیر بنا کرد و یک نیایشگاه کوچک هم ساخت. شوتروک ناهونته دوم در سال ۶۹۹ پیش از میلاد، جان سپرد.

منابع :

ویکی پدیا

 

هیدالو


هیدالو شهری باستانی متعلق به دوره عیلامیان و احتمالاً در موضع شوشتر کنونی بوده است. آشور بانیپال در ادامه فتوحات خود به این شهر رسیده است. جورج کامرون در کتاب «سپیده دم تاریخ» به آن اشاره کرده است.

رومن گیرشمن نیز در «ایران از آغاز تا اسلام» می‌نویسد: «آشوریان در تعقیب پادشاه عیلام عده بسیاری از شهرهای آن كشور را مسخر کردند و به هیدالو که می بایست از ناحیه شوشتر باشد رسیدند.»


 منابع

گیرشمن رومن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه دکتر محمد معین، صفحه ۱۲۸ انتشارات علمی و فرهنگی، تهران،۱۳۶۶، چاپ ششم
برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%88»

شیلهاک اینشوشیناک

شیلهاک اینشوشیناک یکی از شاهان ایرانی در دورهٔ شهرنشینی ایلامیان بود. او در سال ۱۱۶۵ پیش از میلاد٬ به شاهی ایلام رسید و پس از آن به تجهیز سپاه پرداخت و تا ناحیه دیاله نفوذ پیدا کرد و به کرکوک رسید و بابل را محاصره نمود و به غنایم زیادی رسید. در میان این غنایم، لوح سنگی نارامسین و قانون حمورابی به معبد شوش تقدیم شد و سپس همه دره دجله و ساحل خلیج فارس و رشته‌کوه زاگرس زیر سلطه او درآمد و همه ایران غربی متحد شده و نخستین شاهنشاهی در تسلط ایلام تشکیل گردید. شیلهاک اینشوشیناک در سال ۱۱۵۱ قبل از میلاد، در اوج شکوه و قدرت ایران٬ درگذشت.


منابع

  • تاریخ چهار هزار ساله ارتش ایران، جنگ و جنگاوری بر فلات ایران از تمدن ایلام تا ۱۳۲۰ خورشیدی -

اسدالله معطوفی

شوتروک ناهونته

وتروک ناهونته یا شوتروک ناخونته اول یکی از شاهان ایرانی در دورهٔ شهرنشینی ایلامیان بود. وی پادشاه شوش و آنشان که درحدود سال های ۱۱۸۵ تا ۱۱۵۵ پیش از میلاد زندگی می‌کرد.

او در سال ۱۲۰۷ قبل از میلاد، به پادشاهی رسید و در آغاز با شاه بابل وارد جنگ شد و موفق شد که بابل را تصرف کند. شوتروک ناهونته فرمان به غارت بابل داد و تمام گنجینه‌های آن شهر را به شوش منتقل کرد. شوتروک ناهونته به سرزمین کاسی‌ها هم تاخت و آن‌جا را نیز تسخیر کرد. شوتروک ناهونته نیایشگاه‌های بسیاری در همه شهرهای قلمرو خویش ساخت و چندین شهر و روستا را آباد ساخت. شوتروک ناهونته در سال ۱۱۷۱ پیش از میلاد٬ در اوج شکوه و بزرگی٬ جان سپرد
نابع

Wikipedia contributors, "Shutruk-Nahhunte," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Shutruk-Nahhunte&oldid=206669576

سايت تاريخ ايراندايرةالمعارف بريتانيكا

تبرائیان

نام تبرائیان را بر گروهی نهادند که پس از بتخت نشستن شاه اسماعیل صفوی و تأسیس دولت صفویه از جانب شاه مأمور گشتند که در کوچه‌ها و رهگذرها، علی پسر ابوطالب و جانشینان او را بستایند و از خلفای قبل از علی تبرا کنند. (تبرائیان جلوی مردم را می‌گرفتند و می‌گفتند بگو از دشمنان علی -«سنی‌ها»- تبرا می‌جوئی و اگر چنین نمی‌گفتند درجا شکم آنها را پاره می‌کردند)

اما پس از بتخت نشستن شاه طهماسب اول و خشک شدن خونها و براه افتادن تولائیان و تبرائیان در کوچه و بازارها و انتشار کتب و باز شدن مکتب‌خانه‌ها در مدت پنجاه سال احوال دگرگون می‌شود.

 منبع

  • سبک‌شناسی بهار

ایل شاملو

یکی از ایلهای بزرگ ترک که همراه ایلهای افشار، بهارلو، استاجلو، قاجار و قره‌گوزلو در زمان شاه اسماعیل از منطقه آناتولی ترکیه به ایران کوچ کردند و بنیاد سلسله صفوی را گزاردند. "ایل شاملو "یکی از ایلات بزرگ کرمانج زبان خراسان شمالی می‌باشد که در حدود سال 1100هجری قمری از شام <سوریه فعلی> به منطقه سرحد شیروان روستای قلعه بیگ مهاجرت نموده اند و از آن زمان تاکنون ضمن دامداری مشغول محافظت از مرزهای این خطه از کشور عزیزمان ایران می‌باشندآخرین حکمران این ایل بزرگ "علیخان بیگ بیچرانلو" می‌باشد.<از کتاب مرزداران شمال خراسان نوشته شادروز امانی>

آفریغ


آل آفریغ، حکومتِ محلیِ خراسانیِ ایرانی بودند که از دوران پیش از اسلام تا سال ۳۷۳ خورشیدی (۹۹۵ میلادی یا ۳۸۵ قمری) بر شاهنشاهی باستانی خراسان حکومت کردند. ابوریحان بیرونی به این موضوع اشاره کرده‌است.

 

سورنا (تاریخ)

سپهبد سورنا ( سورن پهلو) (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر سپاه ایران در زمان اشکانیان است.

 

پرونده:Surena-statue.jpg

چهره بازسازي شده فرمانده سپهبد سورن پهلو
 زندگی
 
مجسمه یک فرد پارتی که اعتقاد بر این است که شمایل سردار سورنا می‏باشد. این مجسمه در موزه ملی ایران موجود است.
بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»


سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و روم یها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست. به دليل محبوبيت سردار سپهبد سورنا نزد ايرانيان ، خياباني به نام ايشان در تهران وجود دارد.


وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است)[۳]. از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد[۴].

ژول سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند[۵].


کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی برایران، دستیابی به گنجینه‌های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود[۶].

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود [۷].

افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژهای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد[۸].

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آنروز سایه افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود درخاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بیشتری بنمایند [۹].

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت [۱۰].

اما شوربختانه سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت[۱۱].

البته تاریخ یک‌بار دیگر در زمان پادشاهی شاه‌صفی صفوی تکرار شد و امام‌قلی‌خان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگ‌های ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش به‌دست پادشاه خونریز شهید شد[۱۲]. شاه‌صفی (۵۲ – ۱۰۳۸ خورشیدی) پادشاهی متعصب و ستمگر بود. وی دست به کشتار ۱۲۰۰۰ تن در قزوین زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتی را کشت یا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخش‌های گسترده‌ای از ایران از دست داد و تنها شاهی بود که سخن‌گفتن به زبان فارسی را با خشونت در دربار ایران ممنوع ساخت و ترکی را جایگزین آن ساخت. سرانجام او نیز مرگ در اثر زیاده‌روی در مصرف تریاک بود. [۱۳].


 در جنگ
 
چهره بازسازي شده فرمانده رستم سورن پهلوسورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.


 منابع
↑ کتاب زندگی‌نامه کراسوس | برگهٔ ۲۱
↑ فرهنگ معین
↑ دکتر بهرام فره‌وشی. ایرانویچ. چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۶۵.
↑ مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی
↑ تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
↑ دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..
↑ دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..
↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
↑ دکتر محمد معین. فرهنگ معین جلد پنجم. ترجمهٔ م. انتشارات امیرکبیر،
↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
↑ دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی. سیاست و اقتصاد در زمان صفویه.
↑ محمدعلی علوی کیا. تاریخ ایران و جهان (۲). ص ۱۳۰.
دانشنامه ایرانیکا

آل اينجو

آل اينجو خانواده‌ای سلطنتی در دوره مغول‌ها، به ویژه خاندانی که در سده ۸ق در فارس حکومت می‌کردند است. واژه اینجو در زبان مغولی به معنای املاک ویژه است.


 تاریخچه
شرف‌الدین محمود شاه یکی از خاندان اینجو در ایام اولجاتیو به فارس فرستاده شد تا املاک خصوصی او را اداره کند. محمود شاه در ایام ابوسعید نیز بر این شغل باقی ماند و قدرتش را افزایش داد تا جایی که پیش از ۷۲۵ق(۱۳۲۵م) در شیراز و کم و بیش تمام ایلات فارس، فروانروایی مستقل یافت. در سال ۷۳۴ق محمود از مقام خود برکنار شد و چون جانشین او آرباخان پنهانی علیه او دسیسه می‌چید، پس از مدتی به اعدام محکوم گردید.

در همان سال ۷۳۴ق آرباخان از فرمانروایی برکنار شد و به فرزندان محمود شاه تسلیم گردید و آنها نیز او را به قصاص پدرشان کشتند. در دوران نابودی ایلخانیان، جلال‌الدین مسعود شاه، پسر بزرگ محمود شاه، سرزمین فارس را تصرف کرد در زمانی که برادرش ابواسحاق جمال‌الدین به سوی مبارزالدین محمد مظفری در یزد می‌رفت.

در سال ۷۴۰ق پیر حسین پسر محمد چوپانی پسر عموی حسن ملا، همراه با مبارزالدین محمد به شیراز حمله برد و مسعود شاه مجبور شد به حسن بزرگ در بغداد پناهنده شود. پیر حسین پس از پیروزی در شیراز، مبارزالدین را در تصرف کرمان نیز یاری کرد، ولی پس از گسستن پیوند دوستی بین پیر حسین و مبارزالدین در سال ۷۴۲ق، ابواسحاق از سوی پیر حسین به ولایت اصفهان منصوب شد ولی ابواسحاق از دوستی با پیر حسین خودداری نمود و با اشرف چوبانی هم‌پیمان گردید و توانست با یاری او شیراز را تصرف کند. در پایان ابواسحاق به اشرف اجازه نداد وارد شیراز شود و او را واداشت تا به آذربایجان بازگردد.

در سال ۷۴۳ق حسن بزرگ، لشکری به فرماندهی یاغی‌باستی برادر اشرف، با مسعود شاه همراه کرد تا به سوی شیراز روند. پس از رسیدن سپاه به شیراز، ابواسحاق به سود برادرش از فرمانروایی کنار رفت ولی یاغی‌باستی که از کار خشنود نبود در همان سال ۷۴۳ق به قتل مسعود فرمان داد و باعث شد تا جنگی شدید بین یاغی‌باستی و یاران و پیروان ابواسحاق در داخل شهر رخ دهد. نبرد با پیروزی یاران ابواسحاق پایان یافت و او تا پیروزی مبارزالدین محمد در سال ۷۵۴ق به فرمانروایی ادامه داد.

در سال ۷۵۸ق(۱۳۵۶م) ابواسحاق به دست مبارزالدین کشته شد و دولت آل اینجو با استیلای مظفریان از میان رفت.


 منابع
استانلی لین پل، و.و بارتولد، خلیل ادهم و احمد سعید سلیمان. تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر جلد دوّم. ترجمهٔ صادق سجادی. چاپ اوّل، تهران: نشر تاریخ ایران، بهار ۱۳۷۰.

جمشید

جمشید یکی از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانی‌است و قدمتی بس کهن دارد. نام او در اوستا و متون پهلوی و متنهای دوران اسلامی آمده‌است. در اسطوره‌های ایرانی کارهایی سخت بزرگ به او نسبت داده شده‌است. در شاهنامه، جمشید، فرزند طهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام به خاطر خودبینی و غرور فرّه ایزدی را از دست می‌دهد و به دست ضحاک کشته می‌شود.

جمشید در اوستا
جمشید در اوستا پسر ویونگهنت (ویونگهان) است.نام او در اوستا به گونهٔ ییمَ آمده‌است.واژهٔ جمشید از دو بهره ساخته شده‌است، جم و شید ، جم دراوستایی برابر با همزاد و شید برابر با خورشید به کار برده می‌شود.

در فرهنگ واژه‌های اوستا در پی نام جمشید چنین آمده‌است :

«جمشید : دوران تابندگی و درخشش زندگی آریاییان. زمان جمشید زمانی بود که در آن مردمان به زدن خشت و ساختن ایوان و گرمابه و شهر، جام‌ها و آوندهای سفالین، رشتن و بافتن ابریشم و کتان و پنبه، بر آوردن گوهرها از دل سنگ، ساختن کشتی و بو و عطر و می‌و......دست یافتند.

و چون خوش گذرانی در آن دوران به نهایت رسید با ستم بابلییان (ضحاک) روزگار خوش آریاییان در نوردیده گشت و جمشید یا کشور آریایی به دست برادرش به دو نیمه شد و ضحاکیان (بابلیان) هزار سال بر ایران زمین با ستم و سوختن و کشتن فرمانروایی کردند.»

بر پایه گزارش اوستا، زاده شدن جمشید، پاداشی بود که اهورامزدا در پی آماده ساختن نوشابهٔ هَوم برای نخستین بار بدست ویونگهان، پدر جمشید، به او داده شد. در اوستا هات ۹ ، چنین می‌خوانیم :

(۳)

«زرتشت بدو گفت : درود بر هَوم ِ ! ای هَوم ِ ! کدامین کس ، نخستین بار در میان مردمان جهان استومند ، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟»

(۴)

«آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دوردارندهٔ مرگ ، مرا پاسخ گفت :

نخستین بار در میان مردمان جهان استومند ، «ویونگهان» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد : «جمشید» خوب رمه ، آن فره مندترین مردمان ، آن هور چهر ، آن که به شهریاری خویش جانوران و مردمان را بی مرگ و آبها و گیاهان را نخشکیدنی و خوراکها را نکاستنی کرد.»

(۵)

«به شهریاری جم دلیر ، نه سرما بود ، نه گرما ، نه پیری بود ، نه مرگ و نه رشک دیو آفریده. پدر و پسر ، هر یک [به چشم دیگری ] پانزده ساله می‌نمود. [چنین بود ] به هنگامی که جم خوب رمه پسر ویونگهان شهریاری می‌کرد.»

گزارش اوستا در آبان یشت، کردهٔ هفتم، از چگونگی خواستار شدن جمشید پادشاهی را از اردویسور آناهیتا و دست یابی او به پادشاهی، چنین است :

(۲۵)

جمشید خوب رمه در پای کوه هُکَر، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...

(۲۶)

و از وی خواستار شد:

ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگ‌ترین شهریار همه­ی کشورها شوم؛ که بر همه­ی دیوان و مردمان [ دُروَند ] و جادوان و پریان و «کَوی»ها و «کَرَپ»های ستمکار چیرگی یابم؛ که من دیوان را از دارایی و سود - هر دو - و از فراوانی و رمه - هر دو - و از خشنودی و سرافرازی - هر دو - بی بهره کنم.

(۲۷)

اَرِدویسوَر اَناهیتا - که همیشه خواستار زَور نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند - او را کامیابی بخشید.

پادشاهی جمشید دورانی بوده که در آن نه سرما و نه گرما ی بسیار بوده و جهان از مرگ ِ دیو آفریده پاک بوده‌است.(آبان یشت . ۵-۲)

بنا بر گزارش اوستا، جمشید پادشاهی بود که آریاییان را پس از یخبندانی بزرگ از سرزمین‌های سرد به بیرود، به سوی ایرانویج (مرکز نژاد و تخمهٔ آریا) رهنمون شد.

چکیدهٔ این گزارش چنین است که :

«اهورامزدا با جمشید هشدار می‌دهد که مردمانش گرفتار سه زمستان و یخ بندان هراس انگیز خواهند شد که در پی آن همگی زیوندگان از مردمان و جانوران و گیاهان نابود خواهند گشت. به راهنمایی اهورامزدا و برای چاره اندیشی در برابرچنین تبهکاری مرگباری، جم پناهگاهی ساخت که آن را ورجم کرد گویند و تخمهٔ گونه‌های جانوران و گیاهان و بهین مردمان را به آن جا برد و به دور از سرما و گزند آن نگاه داشت تا پس از به پایان رسیدن آن سرد زمستان‌های مهیب، که در پایان هزارهٔ اوشیدر پیش می‌آید و در پی گزند رسانی‌های دیو ملکوس مردم و جانوران مفید نابود می‌شوند، درهای این پناهگاه را بگشاید و دوباره جهان آبادان و آکنده از به گزیدهٔ زیوندگان نژاده و نیک تبار گردد.

پس جمشید چنان کرد و زمستان سخت فرا رسید، سی سد سال مردن به جم لابه می‌کردند که مردم و جانوران افزون شده‌اند و در ور جای نمی‌گیرند. پس جمشید از کوه ور بالا رفته و با گفتن واژهٔ سپندارمذ سه بار چوبدستش را بر زمین کوبید و با زمین چنین گفت که : فراز رو و فراخ شو، پس زمین در سه پستا (نوبت) فراخ شد.

پس از پایان سرما و یخ بندان، و با بازگشت زیوندگان از ورجم کرد به زمین زندگی دوباره بر زمین رونق گرفت و جهان از مردمان نیکو سرشت پر شد. کشت زارها سبز شدند و شرسار از گیاهانی شفا بخش که دشمن بیماری‌ها هستند و آن‌ها را از بین می‌برند. دیگر نه بیماری مرگ بار بود و نه تباهی و سیاه کاری. مرگ تنها در پی پیری روی می‌نمود یا کشته شدن. و به این گونه بزرگ ترین و کارا ترین سلاح اهریمن که مرگ است ناتوان شد و نیروی خود را از دست داد.»

از این پناه گاه در اوستا با نام ور ِجم کرد یاد شده‌است. وَر در زبان اوستایی برابر با جای سر پوشیده، پناهگاه، غار است و کِرِتَ (کرد) برابر با فراهم کردن، پایه گذاشتن، ساختن است که ورجم کرد برابر می‌شود با پناهگاهی که جمشید ساخت.

در اوستا جمشید با دو پاژنام هووتور و سریره آمده‌است که هووتور برابر با دارندهٔ گله و رمهٔ خوب و سریره برابر با زیبا است.

در پایان کار و در پی یورش بابلیان (ضحاکیان) جمشید به دست ضحاک با ارّه به دو نیم شد. در اوستا واژهٔ ییمُو کِرِنت برابر است با : آنکه جمشید را به دو نیم کرد.

 

 

جمشید در شاهنامه
در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره ایزدی را از دست می‌دهد و به دست ضخاک کشته می‌شود.

پادشاهی جمشید در شاهنامه هفت صد سال است. کارهایی که انجام آن در شاهنامه به او نسبت داده شده‌است :


 ساختن ابزار جنگ:
بر پایه گزارش شاهنمامه نخستین کاری که جمشید پیش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان‌ها نیرو بخشد راه را بر بدی ببندد.آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت.


 پوشش مردمان:
سپس به پوشش مردمان گرایید و از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت.


 بخش کردن مردمان به چهار گروه:
پس از آن پیشه‌های مردمان را سامان داد و پیشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود : مردمان دین که کارشان پرستش بود و ایشان را در کوه‌ها جای داد. دو دیگر جنگاوران، سه دیگر برزگران و دیگر کارگران و دست ورزان.

 ساختمان سازی و خشت زنی:
دیوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آنرا در قالب ریختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بر پا کرد.


 بر آوردن گوهر:
چون این کارها کرده شد و نیازهای نخستین مردمان برآمد، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان در آمد. سینهٔ سنگ را شکافت و از آن گوهرهای گوناگونی چون یاقوت و بیجاده و فلزات گران بها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد.


 بر آوردن بوهای خوش:
آن گاه در پی بوهای خوش بر آمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت.


 ساختن کشتی و دریا نوردی:
پس در اندیشهٔ گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتی برد و بر آبها دست یافت و سرزمین‌های ناشناخته را یافت.


 جشن نوروز:
بدینسان جمشید با خردمندی به همهٔ هنرها دست یافت و بر همه کاری توانا شد و خود را در جهان یگانه یافت. آن گاه انگیزهٔ برتری و خود بینی در او بیدار شد و در اندیشهٔ پرواز در آسمان افتاد:

فرمان داد تا تختی گران بها برایش ساختند و گوهر بسیار بر آن نشاند و دیوان که بندهٔ او بودند تخت را از زمین برداشتند و بر آسمان برافراشتند. جمشید در آن چون خورشید تابان نشسته بود و این همه به فر ایزدی می‌کرد. جهانیان از شکوه و توانایی او خیره ماندند، گرد آمدند و بر بخت و شکوه او آفرین خواندند بر او گوهر افشاندند و آن روز را که نخستین روز از فروردین بود، نوروز خواندند.


 رفتن فره ایزدی از جمشید و تاختن ضحاک بر ایران زمین:
از آن پس جمشید به خودکامه گی گرایید و فره ایزدی از او رخت بست و کار پادشاهی به نابسامانی رسید و ضحاکیان به ایران زمین تاختند :


 گریختن جمشید از ضحاک:
پس جمشید از ایران گریخت و تا صد سال کسی از او با خبر نبود تا گماشتگان ضخاک او را در دریای چین یافتند و به پیش ضحاک بردند و او جمشید را با ارّه به دو نیم کرد:

بر او تیره شد فره ایزدی  به کژی گرایید و نا بخردی
پدید آمد ازهر سویی خسروی  یکی نامجویی ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته  دل از مهر جمشید پرداخته
کی اژدها فش بیامد چو باد  به ایران زمین تاج برسر نهاد
 
صدم سال روزی به دریای چین  پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ  یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارش سراسر به دو نیم کرد  جهان را ازاو پاک بی بیم کرد

 

 

 جمشید در نوشته‌های فارسی میانه
از جمشید در نوشته‌های فارسی میانه بسیار یاد شده‌است.


 فارس نامه:
ابن بلخی در فارس نامه تخت جمشید را ساختهٔ جمشید دانسته و می‌گوید :

هر کجا صورت جمشید به کنده گرد کنده‌اند، مردی بوده‌است قوی، کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است که روی در آفتاب دارد.


 نوروز نامه:
خیام در نوروز نامه پیدایش می‌را به دست یکی از نزدیکان جمشید به نام شاه شمیران دانسته‌است.


 نفایس الفنون فی عرایس العیون:
در نفایس الفنون فی عرایس العیون نوشتهٔ محمد ابن آملی پیدایش می‌به دست جمشید دانسته شده‌است :

عضد الدوله از صاحب ابن عباد می‌پرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود ؟ او جواب داد که جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند. چون میوهٔ رز چشیدند در او اذتی هر چه تمام تر یافتند و چون خزان شد در میوهٔ رز استحاله‌ای پدید آمد. جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند. پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او به مرارت پیدا شد». جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد، زیرا می‌پنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدت‌ها به درد شقیقه مبتلا گشته و هیچ یک از اطبا نتوانستند او را معالجه کنند. با خود گفت مصلحت من در آن است که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر کرد و اندک اندک ازآن آشامید. چون قدح تمام شد اهتزازی در او پدید آمد، قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد. خوابید و یک شبانه روز در خواب بود. همه پنداشتند که کار او به آخر رسید. چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید. کنیزن حال باز گفت. جمشید جملهٔ حکما را گرد کرد و جشنی بر پا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هر یک قدحی دادند. چون یکی دو دور بگردید، همه در اهتزاز در آمدند و نشاط می‌کردند و آن را شاه دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه می‌نمودند و در خوردن افراط می‌کردند.

همچنین گویند که جمشید جامی داشت که آن را جام جهان نما می‌گفتند و در آن احوال ملک خویش میدید.

از جام جم یا جام جهان نما در ادبیات فارسی نشانه‌های بسیاری می‌توان یافت که پرداختن به آن‌ها از حوصلهٔ این نوشتار بیرون است.


 جمشید و پرورش ماهی
جمشید نخستین انسانی است که به پرورش ماهی، در ماهی خانه، پرداخت.

بپرداخت آب میانگاه خاک  بپرورد ماهی در آن آب پاک
ز جمشید ماند چنین یادگار  اگرچه برآمد بسی روزگار
هنرور شده خاک ایرانزمین  بشد زان سپس سوی ماچین و چین

 

 

 جمشید در ادبیات معاصر فارسی
در ادبیات معاصر ایرانی، بر خلاف دوران ادبیات کلاسیک ایران که به کرات نام و سرگذشت جمشید موضوع اشعار شعرایی چون حافظ، مولوی و خیام قرار گرفته‌است، کمتر به این شخصیت پرداخته شده‌است. اما شاید محمد محمدعلی با رمان جمشید و جمک (۱۳۸۴) از معدود نویسندگانی باشد که به بازآفرینی اساطیر کهن ایرانی به زبان رمان روی آورده‌است.*[۱]

 

 

 منبع
برومند، جواد. نوروز جمشید.
عجم، محمد. خلیج فارس نامی کهن‌تر از تاریخ
رجایی بخارایی، احمدعلی. برگزیدهٔ شاهنامهٔ فردوسی، به کوشش کتایون مزداپور، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ سوم ۱۳۸۱، ISBN 964-426-177-1
در خصوص چگونگی معرب شدن کلمات و از جمله کلمات فارسی به کتاب اللسان عربي شماره ۵۰ چاپ سازمان ایسیسکو (المنظمة العربية للتربية و الثقافة و علوم مكتب تنسيق التعريب) مراجعه شود.
بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. فرهنگ واژه‌های اوستا. چاپ نخست. نشر بلخ ۱۳۶۹
^  تحلیل «آدم وحوا» ، «مشی ومشیانه» و«جمشید وجمک» سه گانهٔ عشق محمدمحمدعلی، سامی صالحی ثابت

سیمجوریان



سیمجوریان نام خاندان بنامی‌است که زمانی بر قهستان و نیشابور فرمان می‌راندند و در خراسان دارای جایگاه بلندی بودند. این خاندان نفوذ بسیاری در دولت سامانی داشتند ولی با فروپاشی سامانیان و برپایی غزنویان جایگاه سترگ پیشین خود را از کف دادند.

بنیادگذار این خاندان سیمجور دواتی بود. او در دستگاه اسماعیل بن احمد سامانی به سرداری رسید و در جنگ با علویان در گرگان سالاری سپاه را داشت. در ۲۹۸ هجری از سوی سامانیان به سیستان لشکر کشید و انجا را از دست دودمان صفاری به در آورد و چندی پس از آن فرمانروایی آن سامان را به دست آورد. در آینده او به فرمانروایی هرات و ری نیز گسیل‌شد.

از دیگر سیمجوریان که از تخمهٔ سیمجور دواتی بودند ابراهیم سیمجور بود که در روزگار نوح دوم سامانی به فرمانروایی خراسان رسید. همچنین پسر ابراهیم -ابوالحسن سیمجور- و نواده‌اش ابوعلی سیمجور چندی بر خراسان فرمان‌راندند. ابوعلی سیمجور در نبرد با سبکتکین شکست خورد و کشته‌شد. ابوالقاسم سیمجور نیز که برادر ابوعلی بود به بوییان پناه‌برد.


منبع
لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ سیمجوریان
پژوهشکدهٔ باقرالعلوم
برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86»

کیانیان


کیانیان دومین سلسله پادشاهی درافسانه‌های ایرانی هستند که بر طبق مطالعات گروهی باستان شناس بر پایه منابعی از اوستا کتاب مقدس زرتشتیان و داستانهایی که در سلسله سامانیان رواج داشته به این تنیجه رسیدند که چنین سلسله‌ای وجود داشته است و وجود آن بر پایه افسانه‌ها نبوده است٬ بر این اساس این سلسله زمانی در شرق ایران حکمرانی می‌کرده است.

کیانیان در اوستا نام خانوادگی سلسله‌ای سلطنتی نیست، ‌اما در عهد ادبیات میانهٔ ایرانی، در متن‌های پهلوی، ‌افراد این خاندان پادشاهانی شمرده می‌شوند که بعد از پیشدادیان به فرمانروایی ایران رسیده‌اند.

در شاهنامه‌ی فردوسی نیز سلسلهٔ کیانیان بعد از پیشدادیان به حکمرانی می‌رسد و موسس این سلسله نیز بر پایه اطلاعات شاهنامه کی‌قباد است و با مرگ دارا پسر داراب نیز این سلسله منقرض می‌شود.


 واژه شناسی
کیانیان (در اصل کَیان یا کَویان) جمع واژهٔ «کَی»، به معنای حکیم و دانشمند می‌باشد. این واژه در اوستا به شکل «کَوی» آمده‌است.[۲]


 کَویان (کیانیان) در اوستا
کَوی‌ها و کَرپنان (karpan) در اوستا گروهی خاص از روحانیانِ دارای مذهب دیو یسنا هستند که با زرتشت دشمنی می‌کردند.[۲] اما از هشت تن نیز -که مردمانی نیک بودند و پیش از زرتشت زندگی می‌کردند- با لقب کَوی یاد شده است. اسامی این هشت تن از این قرار است:

کَوی‌کوات (Kavi Kavat)، به فارسی: کی‌قباد

کَوی‌ائی‌پی‌وُهو (Kavi Aipivohu)

کَوی‌اوسَذَن (Kavi Usazn)، به فارسی: کی‌کاووس

کَوی‌اَرشن (Kavi Arshan)

کَوی‌پیسینه (Kavi Pisinah)

کَوی‌بیَّرشن (Kavi Byarshan)

کَوی‌سیّاوَرشَن (Kavi Syavarshan)، به فارسی: کی‌سیاوش

کَوی‌هئوسرَوَه (Kavi Haosravah)، به فارسی: کی‌خسرو

از این افراد،‌ کی‌قباد، کی‌کاووس و کی‌خسرو به پادشاهی رسیدند. دو تن دیگر نیز خارج از این گروه، در سلسلهٔ کیانیان، در زمان زرتشت می‌زیسته‌اند:

اَئوروت‌اَسپَ (Aurvataspa)، به فارسی: کی‌لهراسپ و کَوی‌ویشتاسپَ (Kavi Vishataspa)، به فارسی: کی‌گشتاسپ.[۳]

پادشاهان کیانی
سلسلهٔ کیانیان را به سه دوره می‌توان تقسیم نمود [۴]:


 از کی‌قباد تا کی‌خسرو
این دوره از سلسله با پادشاه شدن کی‌قباد شروع می‌شود و با مرگ کی‌خسرو خاتمه میابد. خصیصهٔ بارز این دوره نبردهای طولانی مدت ایران و توران می‌باشد. این نبردها با کشته شدن سیاوش، پسر کی‌کاووس، بدست افراسیاب، و کین خواهی سیاوش بوسیلهٔ ایرانیان به اوج خود می‌رسد. پادشاهان این دوره از این قرار می‌باشند:

کی‌قباد

کی‌کاووس

کی‌خسرو


 از لهراسپ تا گشتاسپ
در این دوره دیگر از نبردهای ایران و توران اثری چندانی دیده نمی‌شود؛ و مهم‌ترین ویژگی این دوره ظهور زرتشت و نبردهای گشتاسپ و پسرانش برای گسترش دینِ بهی می‌باشد. پادشاهان این دوره از این قرار می‌باشند:

لهراسپ

گشتاسپ


 از بهمن تا اسکندر
این دوره از شاهنشاهی کیانیان را می‌توان بخش تاریخی با خاطرات مبهم ایرانیان از دورهٔ هخامنشیان دانست. با توجه به اینکه خاطرهٔ هخامنشیان نزد ایرانیان به مقدار بسیار زیادی از بین رفته بود، همچنان داستان‌هایی از آنان وجود داشت. مانند برخی روایات زندگی کوروش و اردشیر‌های هخامنشی که به بهمن نسبت داده شده. پادشاهان این دوره در زیر آمده‌اند:

بهمن

همای

داراب

دارا



 منابع
بهار، مهرداد. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران: انتشارات فکر روز، ۱۳۷۶. ISBN 964-5838-74-6
کریستین‌سن، ‌آرتور امانوئل. کیانیان. مترجم: ذبیح‌الله صفا. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۱. ISBN 978-964-445-340-3
یارشاطر، احسان، و دیگران. تاریخ ایران کمبریج جلد سوم، قسمت اول. مترجم: حسن انوشه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۳. ISBN 964-00-0023-X
نولدکه، تئودور. حماسهٔ ملّیِ ایران. مترجم: بزرگ علوی. تهران: موسسهٔ انتشارات نگاه، ۱۳۸۴. ISBN 964-6736-79-3
صفا، ذبیح‌الله. حماسه سرایی در ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۴. ISBN 964-00-0635-1

جلال‌الدین میران‌شاه تیموری


ميرزا جلال‌ الدين ميرانشاه یا امیرانشاه (810- 799 ق / 1408-1396 م) پسر سوم تيمور لنگ در سال 769 هـ. ق. به‌دنيا آمد و در عهد پدر به فرمانروائی عراق و آذربایجان و دياربکر و شام رسيد. در اواخر کار تيمور دچار پريشانی مغز شد و با وجود اين حال پس از مرگ پدر سه سال سلطنت کرد تا سرانجام در سال 810 هـ. ق. در جنگ با سپاه قراقویونلو در حدود آذربايجان به دست قرايوسف ترکمان (۱۳۹۰-۱۴۲۰ م) کشته شد. ميرانشاه فرزندان بسياری داشت و شاهان گورکانی هند همگی از نسل وی می‌باشند.

 


 میرانشاه در زمان حیات تیمور
تیمور در پایان یورش پنج ساله خود و به هنگام بازگشت به سمرقند، آذربایجان و ولایات غربى ایران را به پسرش جلال الدین میرانشاه سپرد. آذربایجان در آن زمان شامل استان های آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی و اردبیل و همچنین جمهوری آذربایجان و جمهوی ارمنستان و بخش هایی از ترکیه فعلی نیز بود. ولى چندى بعد در پایان لشکرکشى به هند، خبرهایى از آذربایجان به تیمور رسید که حاکى از آشفتگى اوضاع و ادامه اغتشاشات در ایران بود.

او از طرف پدر يازده سال حاکم آذربايجان بود. نسبت به کمال خجندی توجه و علاقه داشته است.

 

 

 اختلال حواس میرانشاه
پسرش میرانشاه که حکومت آذربایجان به او واگذار شده بود به سبب آسیبى که از پیشامد سقوط از اسب به مغزش وارد آمد، دچار پریشانى حواس شد. بعد از این حادثه، میرانشاه به کارهاى بى رویه‏اى دست زد که با این اعمال خود، اداره حکومت را دچار مشکل و اختلال نمود. به طورى که در آن آشفتگى و پریشان حالى، بخش عمده‏اى از عواید خزانه را تلف و عده‏اى از بزرگان شهر را به قتل رساند. همچنین برخى از ابنیه را نیز ویران نمود.[۲] او در همين حالت جنون بود که دستور داد استخوانهای خواجه رشیدالدین فضل اللّه را از مسجدی که در ربع رشیدی تبريز بود بيرون آوردند و در قبرستان يهوديان بخاک سپردند.

با این حال میرانشاه به مجرد آگاهى از حرکت تیمور، بر سبیل پوزش به اردوى پدر آمد. به این ترتیب تیمور او را از حکومت معزول کرد و پسر میرانشاه یعنی میرزا ابابکر را به جاى او به امارت برگزید. از طرفى عده‏اى از مصاحبانش هم که در این جریانات مهم به تشویق و الزام او در این اقدامات شده بودند به خصوص که برخى از آنان از جمله علماء و موسیقى دانان عصر محسوب مى‏شدند، به اتهام دخالت در این بى رسمیها به امر تیمور، توقیف و بلافاصله تسلیم دارِ مجازات شدند.

 

 

 میرانشاه بعد از مرگ تیمور
پس از مرگ تیمور، نواحى غربى ایران از آذربایجان تا گرجستان که جزو قلمرو میرانشاه محسوب مى‏شد، همچنان تحت نظارت پسرانش میرزا ابابکر و امیر زاده محمد عمر، اداره مى‏شد. این نواحى به علت اختلال میرانشاه و اختلاف فرزندانش، همچنان دستخوش آشفتگى و پریشانى بود. چون امیر زاده محمد عمر، برادر خود میرزا ابابکر را دستگیر کرد و در سلطانیه به زندان انداخت، این عمل باعث ترس و هراس میرانشاه از او شد به همین خاطر به خراسان پناه برد و بر خلاف میل باطنى‏اش نسبت به شاهرخ تیمورى از در طاعت و انقیاد درآمد «808 ق / 1405 م».

تا این که چندى بعد به اصرار و الزام پسرش میرزا ابابکر به آذربایجان برگشت و سرانجام در جنگى که بین او و قرایوسف ترکمان رخ داد، به قتل رسید «ذى القعده 810 ق / آوریل 1408 م»

 منابع
لغت‌نامه دهخدا، ذیل عناوین میرانشاه و امیرانشاه
دانشنامه رشد، پسران تیمور
قاموس الاعلام ترکی

منگلی بیک

منگلی بیک یا منکلی بیک یا منکلبک یا منکلی تکین یا اتابک سنجر شاه بن طغانشاه بن موید آیبه از ترکان غز بود و مدتی قدرت را در دست داشت.

درباره او در تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۲ و ۲۶ و فهرست اسماء الرجل همین کتاب و همین جلد ص ۳۲۰ و سبک شناسی بهار ج ۲ ص ۳۸۶ و تاریخ غازان ذیل منگلی تیکین ص ۱۳ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۶۳، ۵۶۷، ۶۳۵، ۶۳۶ و لباب الالباب ج ۱ ص ۱۴۲، ۳۲۹، ۳۳۰، ۳۴۸، ۳۴۹ نوشته شده است.

پیشدادیان

 

پیشدادیان نخستین سلسلهٔ پادشاهان در شاهنامه و اساطیر ایرانیان می‌باشد. معادل اوستاییِ پیشداد (Pēš-dād)، پَرَداتَ (Para-dāta)، به معنای مقدم است. این نام طبعاً نام یک خاندان نبود، بلکه نامی‌ است که بعدها بر این گروه نهاده‌اند. زیرا این گروه را مقدم بر دیگران شمرده‌اند [۱]

در اساطیر ایران از کیومرث به عنوان نخستین انسان یاد ‌شده، و کمتر بر پادشاهی او تکیه می‌شود. اما در شاهنامه او نیز جزو دودمان پیشدادی به حساب می‌آید. [۲] در متون پهلوی، هوشنگ کسی ‌است که دارای لقب پیشداد می‌باشد. و چنین گمان می‌رود که او را نخستین پادشاهی می‌دانسته‌اند که بر جهان فرمان رانده‌است. [۳]

 خلاصهٔ کوتاهی از پیشدادیان

در ابتدای این دوره، پادشاهان با فرّه سلطنت می‌کنند. در این مرحله به مرور شاهد پیشرفت‌های مردم در جهات مختلف زندگی، از جمله کشف آتش، چگونگی یادگیری ساختمان سازی و ... هستیم. مهم‌ترین شخصیت این دوره، جمشید است که در نهایت، ضحاکِ بی ‌فرّه، و فریب خودهٔ اهریمن پادشاهی را از اون می‌ستاند. در تمام مدت هزارسالهٔ پادشاهی ضحاک، بدی جهان را فرا می‌گیرد. فریدون بر او چیره می‌شود و دوباره پادشاهانِ با فرّه به سلطنت می‌رسند، و نبرد‌های ایران و توران آغاز می‌شود. [۴]

در شاهنامه، پادشاهی این دودمان با درگذشت گرشاسپ، و بر تخت نشستن کی‌قباد به پایان می‌رسد.

 شاهان پیشدادی در شاهنامه

  1. کیومرث
  2. هوشنگ
  3. تهمورث
  4. جمشید
  5. ضحاک
  6. فریدون
  7. ایرج
  8. منوچهر
  9. نوذر
  10. زو
  11. گرشاسپ

 منابع

  • بهار، مهرداد. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران: انتشارات فکر روز، ۱۳۷۶. ISBN 964-5838-74-6
  • یارشاطر، احسان، و دیگران. تاریخ ایران کمبریج جلد سوم، قسمت اول. مترجم: حسن انوشه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۳. ISBN 964-00-0023-X
  • بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران. ویراستار: کتایون مزداپور. تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۸۶. ISBN 964-329-009-3