ویزرشدیو
واژهشناسی
این نام در پارسی میانه wīzarš و در اوستایی -vīzarəša به معنای کسیاست که کس یا چیزی را به اینسو و آنسو میکشد.
این نام در پارسی میانه wīzarš و در اوستایی -vīzarəša به معنای کسیاست که کس یا چیزی را به اینسو و آنسو میکشد.
پری در اوستا موجودی اهریمنی است و از آن به صورت زنی بسیار زیبا و فریبنده یاد شده که با پنهان و آشکار شدن پی درپی و تغییر شکلهای گوناگون، مردم را میفریبد و به بیراهه میکشاند یا موجب دیوانگی آنان میشود.
در هفت خوانهای رستم و اسفندیار، زنی زیبا و آراسته در حالی که رود مینوازد به پهلوان نزدیک میشود و او را به شادخواری و شادکامی دعوت میکند. اما هر دو پهلوان او را میشناسند و در نبرد او را میکشند.
پری از آتش میگریزد، بنابراین، برای شناختن یا فرار دادن پریان بدکار باید پیوسته آتش در خانه روشن بماند. همچنین فلزات و چیزهای نوک تیز موجب فرار پریان است.
پریان در فرهنگنامه ایرانیان پس از اسلام، موجوات خوب و دوست داشتنی هستند که مردم نیکوکار و خوش نیت را دوست دارند و آنها را به خوشبختی و کامروایی میرسانند. پادشاه پریان مردی نیک و آزاده است و دختر و پسر شاه پریان رمزی از کمال، زیبائی، ثروت و خوشبختی هستند که هر دختر و پسر جوان آرزوی همسری ایشان را دارد. داستان پری زیبائی که بخت را تقسیم میکرد در داستانهای مربوط به جمشید شاه آمده است.
بندهش پنی را چنین میخواند:«پنی آن دیو است که انبار کند و نخورد و به کس ندهد.»
پژوهشگران نام و جایگاه کوههای قفقاز را الهامبخش پدید آمدن این افسانه دانستهاند(نام قفقاز در پهلوی "kapkuh"آمده و می تواند با "قاف"نیز ارتباط داشته باشد.). در کتابهای جغرافیای اسلامی, کوه قــاف را همان کوه البرز میدانند. البرز کوه در آثار رزتشتی در حقیقت, کوهی است مذهبی و معنوی: ایزد مینوی مهر, پیش از طلوع خورشیدِ جاویدان, از بالای این کوه برآید و سراسر سرزمین آریاییان را روشن نماید و کوهی است بس بلند و درخشان که بر فراز آن نه شب است و نه تاریکی, نه باد سردِ زننده و نه بادِ گرم مهلک و نه بیماری و آلودگی و منزلگاه ایـــزد مهر است. صوفیان قاف را سرزمین دل و سرمنزل سیمرغ جان و حق دانستهاند. در ادبیات فارسی قاف را نشیمن سیمرغ و عنقا ذکر کردهاند.
یا گیومرث در فارسی، گیومرت یا گیومرد در پهلوی، گَیومَرَتَن در اوستایی نام نخستین نمونه انسان در جهانشناسی اساطیری مَزدَیَسنیان و نخستین شاه در شاهنامه است.
گیومرث در زبان اوستایی از دو جز گَیو (به معنی زندگانی) و مَرَتَن (به معنی میرنده یا فناپذیر) تشکیل یافته است.
گویا در یکی از نسکهای مفقود اوستا(ی ساسانی) به نام «چهرداد» سرگذشت کیومرث به تفصیل آمده بود. خوشبختانه خلاصهٔ این نسک در کتاب پهلوی دینکرد آمده است. گیومرث در اوستا با صفت «نخستاندیش» آمده است زیرا نخستین کس است که پیام اهورامزدا را دریافت کرد.
در متون پهلوی آمده است که هرمزد کیومرث را در گاهنبار ششم (ششمین و آخرین دورهٔ آفرینش) آفرید و این آفرینش هفتاد روز به طول انجامید. بلندای کیومرث شش نای، و درازا و پهنای او به یک اندازه بود. کیومرث به مدت سههزارسال پس از خلقت بیحرکت بود و وظایف دینی انجام نمیداد ولی به آن میاندیشید. تا اینکه اهریمن به همراهی دیوان بر جهان تاخت از آن پس کیومرث فناپذیر شد و پس از آن تازش به مدت سیسال بزیست. چون کیومرث مرد بر سمت چپ افتاد و نطفهٔ او بر زمین ریخت. ایزد نریوسنگ نگهبانی دوسوم آن و سپندارمذ نگهداری یکسوم آن را بر عهده گرفت. از نطفهٔ کیومرث نخستین جفت مردمان به صورت دو شاخه ریواس روییدند. نام این جفت به صورتهای مختلف آمده است: «مشی و مشیانه»، «مشیگ و مشیانگ»، «مرد و مردانه» و .... تمام مردم از فرزندان مشیگ و مشیانگ هستند.
شادروان مهرداد بهار (پژ ص ۴۹) اظهار داشتهاست که اسطورهٔ کیومرث اسطورهای جدیدتر است و به پس از کشف فلزات بازمیگردد و در اسطورهٔ کهنتر (مربوط به اقوام هندوایرانی) جم و خواهرش نخستین زوج مردمان بشمار میآمدند.
هرچند در متون پهلوی تکیه بر نخستینانسانبودن گیومرث است ولی اشاره به پادشاهی او نیز شده است. برای نمونه در دینکرد به او لقب «گرشاه»*[1] به معنی شاه کوهستان داده شده است.
گیومرث در شاهنامه نخستین پادشاه دانسته شدهاست که سی سال شهریاری جهان را بر عهده داشت. در شاهنامه نیز مانند متون پهلوی به کوهنشینی کیومرث اشاره شده است:
| که چون نو شد او بر جهان کدخدای | نخستین به کوهاندرون ساخت جای |
به علاوه او کسیاست که پلنگینه (به معنی کلیتر پوست جانوران) بر تن میکند و کشاورزی هم در زمان شهریاری او آغاز میشود:
| سر بخت و تختش برآمد به کوه | پلنگینه پوشید خود با گروه |
| ... |
| ازو اندر آمد همی پرورش | که پوشیدنی نو بُد و نو خورش |
از بعد از شاهنامه دیگر چندان نامی از کیومرث در ادبیات فارسی نمیبینیم. کیومرث هرگز به شهرت شهریاران بزرگ بعدی چون جمشید و فریدون نرسید.
در شاهنامه کیومرث فرزندی دارد سیامک نام، که به دست فرزند اهریمن (در زمان حیات کیومرث) کشته میشود
در اسطوره ها او را خدای آفتاب می دانند.
وی به گیلگمش دستور می دهد به همکاری یار خود(انکیدو) با خومبه به پیکار برخیزد و او را به سبب گناهان بسیار در خون کشد.
شمش نگهدار دو پهلوان بود و در حین نبرد با خومبه به ایشان قوت قلب می داد.
مهر استوانه ای ازسنگ آهک از میان رودان و نقش آن: پرستش شمش،محفوظ در موزه لوور
اَرژنگ دیو در شاهنامه در داستان هفت خوان رستم یکی از دیوان مازندران و از سالاران دیو سپید است. رستم در خوان ششم از هفت خوان به لشکرگاه او حمله کرد و او را کشت
اَرنَواز در اوستایی اَرِنَوَک يکی از دو دختر یا خواهر جمشید، پادشاه افسانهای در داستانهای شاهنامه، است که در ابتدا به همسری ضحاک درآمد و پس از پيروزی فریدون بر ضحاک، همسر فریدون شد. نام خواهر ارنواز شهرناز است.
در نسخهٔ چاپ مسکو او دختر جمشید است اما در بعضی از تصحیحات جدید شاهنامه چون تصحیح جیحونی خواهر جمشید شمرده شدهاست. بنا بر دانشنامهٔ بریتانیکا: درغرر الاسفار ثعالبی دختر جمشید است. اما در یکی از نسخههای قدیمتر شاهنامه*[1] در بریتیش میوزیم دوبار از او تحت عنوان خواهر جمشید یاد شده است در مجمل التواریخ و القصص (که ظاهراً منبع آن گزارهاش شاهنامه است) هم او خواهر جمشید است.
اَرجاسب یا اَرجاسپ یکی از شاهان توران در شاهنامه است. او نبیرهٔ افراسیاب است و شاهی او همزمان با شاهی گشتاسب و پیدایش زرتشت در ایران است. در زمان او جنگهای دینی بین ایران و توران درگرفت که به پیروزی ایرانیان انجامید. در اوستا مکرر از جنگ دینی ایرانیان و تورانیان یاد شدهاست. نام او در اوستا اَرِجِت اَسپَه آمده که به معنی دارنده اسب ارجمند است. ارجاسب در آخرین جنگی که درگرفت به دست اسفندیار کشته شد.
اَخواست یا اَخواسپ پهلوانی تورانی در شاهنامه است که هماورد زنگهٔ شاوران در جنگ دوازده رخ شد و زنگه او را کشت.
در فرهنگ برهان و لغتنامه دهخدا این نام به معنای روح کامل و انسان نیکوکار آمده است.
اساطیر ایران به مجموعهٔ اسطورههای ایرانیان اشاره میدارد. این اسطورهها مانند دیگر اسطورهها مجموعهای ایستا نبودندی و با گذشت زمان و رخ دادن حوادث و داد و ستدهای فرهنگی با اقوام همسایه دگرگونیهایی در آنها پدید آمدی و گاه حتی تغییرهایی اساسی و ماهوی در برخی از آنها صورت پذیرفتی. این اسطورهها در صورت باستانی خود بیشترین شباهت را با اسطورههای هندو میدارند. فرهنگهای بومی آسیای غربی شامل آنِ نجد ایران و میانرودان تأثیرات شگرفی بر اساطیر ایرانی داشتهاند.
بقیه ادامه مطلب
در اسطورههای ایرانی، اشوزوشت را اهورامزدا آفریده تا یاریگر نیروهای خوبی باشد. او اوستا میداند و هنگامی که گفتارهای اوستا را برمیخواند دیوها به ترس میافتند.[۱]
هنگامی که زرتشت ناخن خود را میگیرد، پیروان خوبی، بایستی ورد ویژهای بخوانند و افسونی بر این ناخنها قرار دهند. سپس اشوزوشت بایستی این ناخنهای افسونشده را بردارد و بخورد. اگر این کار صورت نگیرد این ناخنها به دست دیوهای مازَنی و جادوگران میافتند و آنها با استفاده از این ناخنها به اشوزوشت حمله خواهند کرد و او را خواهند کشت.[۲] این ناخنها باید در هر صورت شکسته و خرد شوند وگرنه دیوها و جادوگران از آنها به عنوان سلاح استفاده خواهند کرد.[1]
نام اشوزوشت در زبان اوستایی به معنی «دوست حق» است. اشو در اوستایی به معنای حق و مقدس و واژهٔ زوشت به معنی (و همریشه با) دوست است. او را مرغ بهمن (وُهومَن) نیز مینامند.[۳]
وردی که باید از سوی دینداران خوانده شود اینست:
"ای مرغ اشوزوشت! از این ناخنها به تو آگاهی میدهم و آنها را ویژةٔ تو میدانم. باشد تا برای تو نیزهها و کاردهای بسیاری شوند، کمانها و تیرهای شاهینپر بسیار و فلاخنهای بسیاری شوند علیه دیوان مازنی."[۴