ایلخانان مغول(ایران در زمان مغول)

پرونده:IranIlkhanidsFarsi.jpg

پرونده:Mongol Empire map.gif

ایلخانان نام سلسله‌ای است که از سال ۶۵۴ تا ۷۵۰ ه‍. ق. معادل ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی در ایران حکومت می‌کردند و فرزندان چنگیزخان مغول بودند. لشگریان چنگیزخان نخسنین بار در سال 618 ه‍. ق. معادل 1221 میلادی به خراسان حمله نمودند. چنگیزخان سال 1225 میلادی به مغولستان بازگشت و در آنجا درگذشت. سال 1251 م. منگو یا منگل، خان بزرگ یا قاآن، بر آن شد تا با اعزام برادرانش هولاکو و قوبیلای (کوبلاخان) به ترتیب به ایران و چین پیروزی‌های مغولان را تحکیم و تکمیل کند. هولاکو با فتح ایران سلسله ایلخانیان ایران و قوبیلای با فتح چین سلسله یوان چین را بنیاد گذاردند. ایلخانان یعنی خانان محلی و غرض از این عنوان آن بوده‌است که سمت اطاعت ایلخانان را نسبت به قاآنان میرسانند و این احترام همه وقت از طرف ایلخانان ایران رعایت می‌شده‌است. فتح ایران به دست هلاکوخان پیامدهای مهمی چون پایان کار اسماعیلیان و انقراض خلافت عباسیان در پی داشت. ایلخانان در ابتدا دین بودایی داشتند اما به تدریج به اسلام گرویدند. ایلخانان مسلمان خود را سلطان نامیده و نام‌های اسلامی برگزیدند.

در طی همان روزهایی که محمد خوارزمشاه قدرت خود را در نواحی شرقی مرزها ماوراءالنهر گسترش می‏داد و خلیفه بغداد - الناصر الدین الله - برای رویارویی با توسعه قدرت او در جبال و عراق بر ضد محمد خوارزمشاه توطئه می‏کرد «حدود ۶۱۳ ق / ۱۲۱۶ م»، در آن سوی مرزهای شرقی قلمرو خوارزمشاه، قدرت نو خاسته‏ای در حال شکل گیری بود که به تدریج به درون مرزها می‏خزید و خود را برای تهدید و تسخیر آماده می‏کرد. با این حال، خلیفه و سلطان در کشمکشها و مناقشات سیاسی خویش، آن را در نظر نگرفتند و یا آن قدر در محیط بسته افکار سیاسی و حشمت قدرتشان غرق شده بودند، که حضور این نیروی ویرانگر را اصلاً نمی‏دیدند و یا به عبارتی دیگر در مجموعه مناسبات سیاسی عصر، آن را وزنه‏ای به شمار نمی‏آوردند.

اما این نبردی عظیم و ویرانگر که از نواحی صحرای گوبی و جبال تیانشان به سوی ماوراءالنهر می‏خزید و از همان ایام فاجعه‌ای عظیم را تدارک می‏دید، دولت نوخاسته مغول بود که ظرف چند سال، هم به دولت پر آوازه خوارزم پایان داد، و هم به خلافت بغداد.

پیشروی مغولان به درون ایران از جانب ماوراءالنهر مغول که در آن رزوها عنوان اتحادیه طوایف تاتار، قیات، نایمان، کرائیت و تعداد دیگری از طوایف بدوی نواحی بین ترکستان، چین، و سیبری بشمار می‌رفت، پیشروی خود را از سوی مرزهای ماوراءالنهر آغاز کرده بود. این طوایف که به قول برخی مورخان، «هون‌های جدید» بشمار می‌رفتن، اگر هم در واقع اخلاف هونهای قدیم نبوده باشند، اما وارث مهارت آنها، در جنگجویی، تیر اندازی، و سلحشوری به شمار می‏آمدند. با وجودی که هونهای جدید هشتصد سال پس از هونهای قدیم پا به عرصه تاریخ گذاشتند، با این وصف خاطره فجایع آنها را در تاریخ زنده کردند. به طوری که اینها نیز مانند همان مهاجمان باستانی، از اعماق بیابانهای گوبی و سرزمینهای اطراف چین و سیبری برخاستند، و با ولع و آزمندی بی سابقه ای، مدت زمانی کوتاه، بخش عمده‏ای از دنیای متمدن در قلمرو اسلام را، به ویرانی و نابودی کشیدند. به طوری که گذشت هشت سده، هیچ گونه تغییری در خُلق و خوی و رفتار معیشتی و اجتماعی آنها پدید نیاورد، چنان که همچون هونهای قدیم، در زیر چادرهای نمد یا در هوای آزاد بیابانها سر می‏کردند و در کنار شتران، گوسفندان، و اسبان خویش عمر را سپری می‏کردند. اگر هم خشکسالی و دام مرگی پیش می‏آمد از خوردن هیچ چیز حتی شپش نیز خودداری نمی‏کردند. که البته گوشت موش، گربه و سگ و همچنین خون حیوانات نیز گه گاه مایه عیش آنها می‏شد.


 تموچین فرمانروای بی رقیب طوایف مغول
وقتی تموچین، سرکرده یک تیره از این طوایف با پیروزی بر اقوام مجاور، اندک اندک تمامی اقوام مغول را فرمانبردار ساخت و از جانب سرکردگان قبایل قوم «قوریلتای»، خان بزرگ خوانده شد. او سپس با لقب چنگیز خان، در مدت زمانی کوتاه هیبت و خشونتش مایه وحشت تمامی نواحی مجاور شد، به عنوان خان محیط یا خان اعظم، فرمانروای همه این طوایف شد. به طوری که چندی بعد نیز قبایل اویرات و قنقرات را فرمانگزار خویش کرد و بدین گونه خان اعظم سایر قبایل اطراف را به جنگ یا به صلح زیر فرمان خویش گرفت و به این ترتیب با برقرار ساختن قانون عدالت - یاسای چنگیزی - اتحاد مستحکمی را بین آنها برقرار ساخت. از آن پس، چنگیز خان فرمانروای بی رقیب تمام سرزمینهای مشرق مغولستان بود که البته او کسی نبود که به این میزان بسنده کند و پیش از فرمانگزار ساختن مغولهای غربی، دست از جنگجویی با سرکردگان طوایف بردارد. به زودی تموچین خان بزرگ، سرزمین ختای را تسخیر کرد و التون خان پادشاه آنجا را کشت؛ در چین شمالی به تاخت و تاز پرداخت و پکن را تسخیر کرد؛ طوایف اویغور را به فرمانبرداری وا داشت؛ کوچلک خان، سر کرده قبایل نایمان را که بر سرزمینهای اقوام قراختای چیرگی یافته بود، از آنجا بیرون راند و بدین گونه با خوارزمشاه که حدود شرقی قلمرو خود را به این نواحی رسانده بود، همسایه شد و مرز مشترک پیدا کرد.


 قتل فرستاده چنگیز به دربار ایران و گریزناپذیری جنگ
چنگیز خان تجارت با شاه خوارزم را وسیله‏ای برای برقراری رابطه بین دو دولت ساخت. به طوری که نخستین سفیر سلطان خوارزم در جلوی دروازه پکن به حضور خان رسید و بر ضرورت توسعه مناسبات تجاری بین مغول و قلمرو سلطان تأکید کرد و آن را لازمه توسعه مناسبات دوستانه و صلح آمیز اعلام نمود.

در جریان سفر هیئت بازرگانی مغولان که از میان مسلمانان انتخاب شده بودند، قتل عام همگی این تجار و سوء تدبیرهای بعدی سلطان، جنگ بین دو کشور را اجتناب ناپذیر ساخت. از طرفی خان مغول که از سوء رفتار سلطان خوارزم به خشم آمده بود در ۶۱۴ ق / ۱۲۱۷ م، به ایران لشگر کشید. به طوری که یورش وحشیانه مغول، فرار مفتضحانه سلطان از مقابل وی، و رفتن از شهری به شهر دیگر را به‌دنبال داشت. ویرانی این تهاجم را چند برابر نمود. مغولان به هر دیار که وارد می‏شدند به کشتار نفوس، غارت اموال و ویرانی کامل شهر و آبادی‌ها می‏پرداختند. به نحوی که در کوتاه مدتی ماوراءالنهر، خراسان و عراق عرصه کشتار و ویرانی مغولان شد و مقاومت جلال الدین منکبرنی نیز نتوانست از ادامه هجوم چنگیز خان جلوگیری کند. ده سال حضور این قوم وحشی، بخش‌های عظیمی از جهان اسلام را به ویرانی و تباهی کشاند. تا این که عاقبت چنگیز در بازگشت به مغولستان در ۶۲۴ ق / ۱۲۲۷ م، درگذشت و فاجعه عمیق انسانی را در پس این حادثه باقی گذاشت.


بر اساس شواهدي حمله مغولان به خاورميانه و ايران بيش از آنكه با كشتار بازرگانان مغول ارتباط داشته باشد در راستاي تداوم جنگهاي صليبي و همپيماني ميان صليبيون و مغولان بوده است. در اين راستا نامه اي در موزه مسكو موجود است كه بين خان مغول و پاپ رد و بدل شده و به زبان فارسي ميباشد. حضور مسيحيت در مغولستان پيش و بيش از آشنايي آنان با اسلام رخ داده بود.


 ورود نسل تازه مغولان به ایران به سرکردگی هلاکوخان
چهل سال پس از این ماجرا، نوادگان مغول در موکب سپاه هلاکوخان دوباره به ایران آمدند. اما اینان با اعقاب خویش چنگیز خان، که به قصد تاخت و تاز آمده بودند، تفاوت بسیاری داشتند. این نسل تازه از مغولان در این مدت با ایران بیشتر آشنایی پیدا کرده و از غارتگری و وحشی‌گری عهد چنگیز، به مراتب معتدلتر و مجربتر به نظر می‏رسیدند. لشکرکشی هلاگو بر خلاف چنگیز، با طرح و نقشه‏ای پیش پرداخته همراه بود. منازل بین راه از پیش تعیین و راه گذار لشکر آماده و حتی پل‌ها و گذرگاه بازسازی شده بود. این بار تجربه به فرمانروایی مغول نشان داده بود که برای ایجاد یک قدرت پایدار در ایران، برچیدن بساط خلافت و اسماعیلیه ضرورت دارد و آنها می‌بایست به جای کشتار و تخریب بیهوده و بی‌نقشه، این دو قطب متضاد دنیای اسلام را که به خاطر جنبه مذهبی خویش، مانع از استقرار فرمانروایی آنها در ایران به شمار می‏آمدند، از بین بردارد.


 سقوط قلعه الموت و برچیده شدن اسماعیلیه
برچیدن قدرت اسماعیلیه در ایران با مشکل و مقاومتی جدی رو به رو نشد و با سقوط قلعه الموت در ۶۵۴ ق، دولت خداوندان الموت به پایان راه رسید. از سوی دیگر خلیفه عباسی، علی رغم کوشش‌هایی که در ترساندن مغولان از عواقب شوم در افتادن با خاندان عباسیان انجام داد، نتوانست از حرکت هلاکو به بغداد جلوگیری کند، چرا که به زودی تختگاه عباسیان به محاصره افتاد. به همین دلیل مستعصم خلیفه ناچار به اردوگاه هلاکو آمد، این امر نیز مانع غارت و کشتار بغداد نشد. خلیفه و اولادش نیز با عده کثیری از رجال دولت به قتل رسیدند. بدین گونه خلافت عباسیان نیز فرو پاشید، هر چند سپردن امارت بغداد و عراق به عطا ملک جوینی، که از والیان مسلمان بود، تا حدی در کاهش آثار فروپاشی خلافت عباسی و کشتار بغداد موثر واقع شد.


 بازگشت هلاکوخان به مغولستان پس از گشودن بغداد
پس از گشودن بغداد، بر انداختن حکومت های شام، فلسطین و مصر در دستور کار هلاکو خان قرار گرفت. اما این نیت با مرگ برادرش منگو قاآن - خان مغولستان - که وی حکومتش را از وی داشت، هلاگو را به ترک شام و عزیمت به مغولستان وادار کرد.

هلاکو در آبادی ویرانیهایی که لشکرکشیهای او، موجب آن شده بود، اهتمام ورزید. به طوری که تعدادی ابنیه از جمله معبد بودایی در خوی، قصری در دامنه جبال آلاغ، و رصد خانه‏ای در مراغه ساخت.


 فهرست اسامی ایلخانان ایران
 
شجره ایلخانان ایرانهولاکوخان پسر تولوی پور چنگیز از ۶۵۱ تا ۶۶۳ ه‍. ق.
اباقاخان پسر هولاکو از ۶۶۳ تا ۶۸۰ ه‍. ق.
تگودار (سلطان احمد) پسر هولاکو از ۶۸۰ تا ۶۸۳ ه‍. ق.
ارغون‌خان پسر اباقا از ۶۸۳ تا ۶۹۰ ه‍. ق.
گیخاتوخان پسر اباقا از ۶۹۰ تا ۶۹۴ ه‍. ق.
بایدوخان پسر طرغان‌ پسر هولاکو از جمادی الاولی ۶۹۴ تا ذیقعدهٔ۶۹۴ ه‍. ق.
غازان پسر ارغون از ۶۹۴ تا ۷۰۳ ه‍. ق.
الجایتو (خربنده یا خدابنده) پسر ارغون از ۷۰۳ تا ۷۱۶ ه‍. ق.
ابوسعید بهادرخان پسر الجایتو از ۷۱۶ تا ۷۳۶ ه‍. ق.
با مرگ ابوسعید درواقع دودمان هلاگو منقرض گشت، در ادامه شاهزادگان دیگر دودمان‌های مغول به مقام ایلخانی رسیدند و یا ادعای این مقام را داشتند. حتی گاهی شاهزادگانی با نسب‌های ساختگی ادعای تاج و تخت نمودند. افراد زیر را می‌توان از مدعیان مطرح ایلخانی در این دوران دانست؛

ارپاوگان از ۷۳۶ تا ۷۳۶ ه‍. ق.
موسی‌خان پسر علی پسر پایدو از شوال تا ۱۴ ذیحجهٔ۷۳۶ ه‍. ق.
محمدخان پسر منگو تیمور پسر هولاکو... ذیحجه ۷۳۷ ه‍. ق.
ساتی‌بیک دختر الجایتو ذیحجهٔ۷۳۹ تا ۷۴۱ ه‍. ق.
شاه‌جهان تیمور پسر آلافرنگ پسر گیخاتو ذیحجهٔ۷۳۹ تا ۷۴۰ ه‍. ق.
سلیمان‌خان پسر یشموت پسر هولاکو ذیحجهٔ۷۴۱ تا ۷۴۵ ه‍. ق.
طغاتیمورخان از ۷۳۶ تا ۷۵۳ ه‍. ق.
انوشیروان از ۷۴۴ تا ۷۵۶ ه‍. ق.

 فهرست اسامی وزیران و صاحبان دیوان در دوره ایلخانان
شمس‌الدین جوینی وزیر هلاکو خان، اباقا و تگودار تا سال ۶۸۳ ه‍. ق./۱۲۸۴ م.
بوقا وزیر ارغون تا سال ۶۸۷ ه‍. ق./۱۲۸۹ م.
سعد‌الدوله ابهری وزیر ارغون تا سال ۶۹۰ ه‍. ق./۱۲۹۱ م.
صدر‌الدین زنجانی وزیر گیخاتو تا سال ۶۹۴ ه‍. ق./۱۲۹۵ م.
جمال‌الدین زنجانی وزیر بایدو، سال ۶۹۴ ه‍. ق./۱۲۹۵ م.
شرف‌الدین سمنانی وزیر غازان، سال ۶۹۵ ه‍. ق./۱۲۹۶ م.
جمال‌الدین دستجردانی وزیر غازان به مدت یک ماه، سال ۶۹۵ ه‍. ق./۱۲۹۶ م.
صدر‌الدین زنجانی وزیر غازان تا سال ۶۹۷ ه‍. ق./۱۲۹۸ م.
سعد‌الدین ساوجی وزیر غازان و الجایتو تا سال ۷۱۱ ه‍. ق./۱۳۱۲ م.
رشید‌الدین فضل‌الله همدانی وزیر غازان و الجایتو و ابوسعید تا سال ۱۳۱۸ م.
تاج‌الدین علیشاه وزیر الجایتو و ابوسعید تا سال ۷۲۴ ه‍. ق./۱۳۲۴ م.
رکن‌الدین صاین وزیر ابوسعید
دمشق خواجه وزیر ابوسعید تا سال ۷۲۷ ه‍. ق./۱۳۲۷ م.
غیاث‌الدین فرزند رشیدالدین فضل‌الله، وزیر ابوسعید تا سال ۷۳۶ ه‍. ق./۱۳۳۶ م.

 تحلیل رفتن مغولان در فرهنگ ایران
هلاکو در ۶۶۳ ق / ۱۲۶۵ م درگذشت و پسرش اباقاخان ایلخان مغولان شد. در فاصله سی سال از مرگ سلطنت اباقاخان و جانشینی غازان‌خان، قوم مهاجم به تدریج در فرهنگ ایرانی تحلیل رفت و با آن انس و خو گرفت. چنان که غازان خان، پیش از عزیمت به جنگ با بایدو، اسلام آورد، و در همان آغاز حکومت «۶۹۴ ق / ۱۲۹۵ م»، تمامی عمال مغول را ملزم به قبول اسلام کرد. پس از آن دستور داد تا تمامی معابد بودایی و نیز کلیساهای مسیحی و کنیسه‏های یهودی را ویران سازند. هر چند اسلام آوردن غازان خان، مقبول بسیاری از امیران و شاهزداگان مغول واقع نشد و غازان خود را مجبور به تصفیه و قتل این مخالفان دید.

غازان که پس از روی آوردن به اسلام، نام محمود یافت در ایجاد نظم و امنیت، وضع قواعد و قوانین عادلانه اهتمام بسیاری ورزید و سنت‌های نیکوی فراوانی از خود به یادگار گذاشت. با این وجود، عمر این ایلخان سازنده و اصلاحگر مغول به درازا نیانجامید و پس از نه سال سلطنت در جوانی و در سی و سه سالگی به سال ۷۰۳ ق / ۱۳۰۴ م چشم از جهان فرو بست و برادرش الجایتو به جای او نشست.

اولجایتو که با نام مسلمانی محمد خدابنده معروف شد، ظاهراً چون گرایش به تشیع داشت، مخالفان شیعه او را بیشتر خر بنده خواندند. وی پس از تحکیم قدرت، رعایت قانون اسلام و یاساهای غازانی را الزام کرد. شهر سلطانیه را در محلی که غازان قصد بنای یک شهر تازه را در آن داشت، به وجود آورد و آن را تختگاه خویش ساخت «۷۰۴ ق / ۱۳۰۴ م».

اولجایتو نخست به مذهب حنفی گرویده بود، اما مشاجرات و اختلاف‌های شافعی و حنفی که در اردوگاه او شدت یافته بود، وی و بسیاری از امیران فصول را از گرایش به اسلام پشیمان و نگران ساخت. در این بین به مذهب تشیع تشویق شد و فرمان داد تا نام خلفای سه گانه را از خطبه و سکه انداختند. مع‌هذا، چون اکثریت رعیت را مایل به تسنن دید، بار دیگر نام خلفای سه گانه را در سکه و خطبه آورد. اولجایتو هم مثل بیشتر ایلخانان دیگر در شرابخواری و شهوت رانی گزافه روی می‏کرد. وی در سی و پنج سالگی به دنبال یک بیماری وفایت یافت «۷۱۶ ق / ۱۳۱۶ م».


نابودی دستاوردهای مغولان به دست ابوسعید بهادرخان
پسرش ابوسعید بهادرخان به هنگام جانشینی بیش از سیزده سال نداشت، از این رو به سادگی آلت دست امیران و وزیران قرار گرفت. عشق به شراب و حرمسرا هم او را از پرداختن به امور مملکت مانع شد به همین دلیل ساده‏تر آن دید که آن را به امیر چوپان واگذار کند. طولی نکشید که زمینه‏های رشد و ترقی که توسط اخلاف بهادر خان، بنیانی یافته بود به دست این ایلخان بر باد رفت. اجحاف و تعدی به مردمان، طغیان امیر چوپان و پسرش امیر تیمورتاش و داستان‌های عشقی و بد نامی بهادر خان، رفته رفته حکومت ایخانان را فروپژمرد. افزون بر این رقابتها مدعیان قدرت و تحریکات مخالفان نیز قدرت این سلاله را به تحلیل برده بود. قتل امیر اشرف «۷۵۹ ق / ۱۳۵۸ م» واپسین امیر ایلخانی، زوال و فرومردن نهایی این سلاله را اعلام داشت.


 پایان کار مغولان
دوران ایلخانان هر چند با نظم و انضباط آغاز شد، اما در بی نظمی و هرج و مرج مقاومت ناپذیری پایان یافت. به طوری که تجربه حکومت ایلخانان در ایران دگرگونی اجتماعی جالبی را در تاریخ به معرض آزمون آورد. این که در فاصله دو نسل، ایلخانان اسلام آوردند، تجربه انحلال قوم فاتح را در فرهنگ قوم مغلوب یک بار دیگر در تاریخ ایران به صورت یک واقعیت تسلی بخش و قابل اعتماد به منصه ظهور رساند. سلاله یک قوم مهاجم سرانجام در طی دو نسل، مدافع قلمرو ایران شدند که از آن در برابر تهاجمات دیگران و هجوم بیگانگان جانانه دفاع کردند. ارتباط آنهادست کم شروع جالبی برای روابط بازرگانی شرق و غرب شد.


توسعه علوم در عهد مغولان
در عصر آنها طب، نجوم و ریاضیات در ایران توسعه قابل ملاحظه‏ای یافت. به طوری که عدم توجه این قوم به زبان فارسی نیز با اظهار علاقه زیادی که به تاریخ نشان می‏دادند جبران شد. چرا که کتابهای تاریخی قابل ملاحظه‏ای در این دوره به فارسی تدوین شد که جامع التواریخ رشیدی در آن میان شاید نخستین تجربه موفق در نگارش دسته جمعی و گروهی تاریخ بود. به علاوه توجه برخی از این ایلخانان به ایجاد بناهای عظیم و آبادانی، در خاطر نسلهای بعدی به منزله جبران گذشته ی اخلاف وحشی این قوم در ایران بود، چنان که پیدایش سبک تلفیقی ممتاز در تاریخ معماری ایران، نتیجه کوششهای برخی از این امیران بود.


ملوک الطوایفی در ایران در پایان عهد ایلخانان
بلیه مغولان و حکومت ایلخانان در ایران، دوره‏ای از افول و انحطاط ایرانیان را به همراه آورد. زوال اخلاق و معنویات و رواج دکان ریا و میدان دار شدن مدعیان و متشبهان و کارگزاران ناشایست و مال اندوز، بر پریشانی اوضاع و نابسامانیهای اجتماعی هر چه بیشتر می‏افزود. در پایان روزگار ایلخانان و ضعف و زوال قدرت آنان، سرزمین ایران، شاهد ظهور دوباره ملوک‌الطوایفی در عرصه فرمانروایی از یک سو و نهضت‌های مردمی و انقلابی با ماهیتی ضد دولتی از سوی دیگر شد. نهضت سربداران، جنبش سمرقند و نهضت عامّه، جلوه‏ای از روح مردم به تنگ آمده از اوضاع بود.


 تصمیم ایران به عدم بازگشت به دنیای مغولان
با آن که بعد از ایلخانان دولت کوته عمر چوپانیان و سلاله ماجراجو و بی ثبات ایلخانیان، توانستند دست کم برای مدتی کوتاه تفوق عنصر مغول را در عرصه رویدادهای سیاسی ایران حفظ نمایند، اما اعاده آن قدرت برای مغولان دیگر ممکن نشد. ادامه پاره‏ای از شیوه‏های حکومت و یاساهای مغول در قلمرو کوچک طغاتیموریان جرجان، و در دستگاه آل کرت و آل مظفر هم به پایندگی و بقای دنیای چنگیز خانی کمکی نکرد. هر چند ایران تا نیل به یکپارچگی و استقلال، هنوز راه درازی در پیش داشت، اما بازگشت به دنیای مغول هم، دیگر برایش تصور کردنی نبود. حتی تیمور، که با یورشهای خونین و وحشیانه‏اش، یک چند خاطره دوران چنگیز را باز به یاد آورد، موفق نشد آن دوران را از نو برقرار سازد. با اینحال، از پایان عهد ایلخانان تا عهد تیمور، نوعی ملوک الطوایفی در ایران ادامه یافت که دوام آن تقریباً سراسر کشور غرق در جنگهای محلی، هرج و مرجهای اداری و اغتشاشهای ناشی از ناامنی گردید، و غلبه جهل، فساد، ریا و دروغ را در تمامی رویدادهای عصر آشکار ساخت.


 ملوک الطوایفی عصر مغول و نزاع‌های حکمرانان محلی
این ملوک الطوایفی که سراسر ایران زمین را دچار اغتشاشهای طولانی ساخت، خاندانهای گوناگون محلی را در برابر یکدیگر به پیکار واداشت. پیکارهای میان فرمانروایان محلی، باعث غارتها و کشت و کشتارهای بسیاری در آبادیها، شهرها، و ولایات گوناگون شد. این شهرها و ولایات هر از چندی دست به دست می‌گردیدند. از این میان؛ چوپانیان در آذربایجان و اران و ولایات جبال، جلایریان در عراق عرب و بعدها در تمامی قلمرو چوپانیان، طغا تیموریان در جرجان و خراسان غربی، آل کرت در هرات و خراسان شرقی، ملوک شبانکاره در بخشی از فارس، اتابکان سلغری و قراختاییان در فارس و کرمان، آل اینجو در فارس و اصفهان، اتابکان لر بین اصفهان تا خوزستان، اتابکان یزد در ولایات تابع آن حوالی و شماری امیر نشین در طبرستان و مازندران که از هم مستقل و با هم در حال ستیز بودند.

هر چند برخی از این حکومتهای ملوک الطوایفی در فرجام روزگار ایلخانان بر افتادند، اما جدایی قلمرو آنها همچنان باقی ماند و حکومت ملوک الطوایفی که بعد از عهد تیمور هم به صورتهای دیگر ادامه حیات یافت، تا چندین سده بعد از بلیه مغولان، سرزمین ایران را عرصه تاخت و تاز و بی نظمی و اغتشاش کرد که رهایی از آن، نیازمند حکومت مرکزی مقتدر بود و نیل بدان تا عهد صفوی برای ایرانیان ممکن نشد.


 ایران خسته از یکصد و پنجاه سال سلطه ملوک الطوایفی
از فاجعه تهاجم چنگیز خان تا فاجعه تیمور گورکانی تقریباً یک صد و پنجاه سال به درازا انجامید. سپس در پایان یک سده دیگر وفات تیمور، ایران واپسین دوران ملوک الطوایفی تاریخی خود را پشت سر گذاشت و وارد دوره‏ای شد که تاریخنگاران جدید، غالباً آن را اعتلای ایران به مرحله دولت ملی خوانده‏اند، عهد صفوی. فاجعه چنگیز در قلمرو پارسی زبانان سرانجام به حدود ماوراء النهر محدود شد ،اما فاجعه تیمور از همانجا آغاز گشت و از میان ویرانه‏های دولت چنگیز خانی شکل گرفت. در مدت فرمانروایی تیمور و اخلاف او سراسر ایران از خراسان و مازندران تا فارس و آذربایجان، عرصه تاخت و تاز ترکمانان آسیای صغیر و ترکان آسیای میانه بود. هنوز چند نسل لازم بود، تا ایرانیان، وفاق ملی و نیاز به آن را از میانه فلاکتها و ویرانیها و کشتارها، تجربه کنند و آن را باور بدارند. عهد صفوی، تنها طلایه دورانی از اقتدار مرکزی و فرو پاشی و از میان رفتن ملوک الطوایفی در ایران نیست، بلکه نشستن این باور در وجدان عمومی مردمان بود.

منبع

دانشنامه ویکی پدیا
دانشنامهٔ رشد
طبقات سلاطین لین پول
تاریخ عباس اقبال
تاریخ ایران کمبریج، جلد پنجم از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، جی.‌آ.بویل، انتشارات امیرکبیر


 

جنگ مرو

جنگ مرو سلسله‌ نبردهایی‌ست که از سال ۱۲۷۶ تا ۱۲۷۸ میان دولت ایران و ترکمن‌ها که از پشتیبانی خان خیوه نیز برخوردار بودند، در گرفت.

دولت قاجار که به قصد تصرف مرو و مطیع ‌ساختن ترکمن‌های ایل تکه جنگ را آغاز کرده کرده بود هزاران سرباز خود را در صحنه جنگ و در بر اثر کم‌آبی در صحرا از دست می‌دهد و ایلات ترکمن نیز با نابودی تعدادی از قلعه‌های محل زندگی خود در نقاط مختلف پراکنده می‌شوند.

ایل قدیمی سالر نیز که بسیاری از افراد خود را در یورش عباس میرزا در در ۱۲۴۸ از دست داده بود در ابتدا به سپاه ایرانیان وعده همکاری داده و بعد در صحرای بی‌آب و علف آنان را تنها گذاشته بود با انتقام جویی سپاه ایرانی و حمله آنان به روستاهای خود روبرو شده و یک گام به مرز نابودی نزدیک‌تر می‌شود[۱].

خان‌نشین خیوه نیز که پس از شکست سپاه روس قوای خود را وارد صحنه نبرد کرده بود ۱۱ سال بعد به تصرف روسیه درآمده و تمامی نواحی ترکمن‌نشین شمال خراسان از رود تجن تا دریای خزر نیز تا سال ۱۲۹۸ ضمیمه خاک امپراتوری روسیه می‌شود.

زمینه
در سال ۱۲۶۵ امیر کبیر صدراعظم ایران با ترکمانان ایل سالر و یموت ساکن مرو به توافق رسیده و در مقابل پذیرش حاکمیت ایران از سوی آن‌ها مسئولیت آرامش و امنیت مرو را به آنان می‌سپرد[۲].

اما پس از آن مسئله دریافت خراج مجددا موجب درگیری ترکمن‌ها و ازبک‌های منطقه با دولت ایران می‌شود. در پائیز ۱۲۷۴ نیز شاهزاده مراد میرزا حسام السلطنه حاکم خراسان هشتاد نفر از سران ترکمن‌ها (از جمله ۲۴ نفر از سران ایل تکه)[۳] را به مشهد دعوت کرده و همگی آنان را اسیر و زندانی می‌کند. این عمل در شعله ور شدن جنگ مرو تأثیر می‌گذارد.[۴]


 جنگ
اولین برخورد بزرگ از ۱۵ تا ۲۷ تیرماه ۱۲۷۶ پس از استقرار قوای ایران در ناحیه سرخس به فرماندهی فریدون‌میرزا و حشمت‌الدوله آغاز می‌شود. تهاجم قشون ۴۰ هزار نفری فریدون‌میرزا در حوضه غربی رود تجن ناکام مانده و اردوی حشمت‌الدوله نیز با پیشرفت ترکمن‌ها به حوالی سرخس و شمال قوچان و با از دست دادن ۲۵۰۰ نفر به قوچان عقب نشینی می‌کنند.

اما ۳ روز بعد اردوی حشمت‌الدوله با کمک سواران چریک خود که به عشق‌آباد (روستایی در غرب بجنورد) عقب نشینی کرده بود، تهاجمات شدیدی را به دستجات پراکنده ترکمن و خیوه‌ای که عازم مشهد بودند، ترتیب می‌دهند. در مقابل خان خیوه سپاهی کمکی از دولت بخارا گرفته و به همراه عده‌ای از افغان‌‌ها به منطقه اعزام می‌کند.

در ابتدای مرداد ماه نیروهای ایرانی در ناحیه سرخس به ۵۵ هزار نفر رسیده و قوای ترکمن و متحدان آنان نیز که در مرو مستقر بودند در مجموع از ۶۰ هزار نفر تشکیل می‌شدند. در ۲۲ مرداد نیروهای ایرانی به قصد فتح مرو حرکت کرده و در ۲۳ مرداد قوای کمکی قوام‌الدوله نیز از قوچان به کمک آن‌ها می‌شتابند. اما در صحنه نبرد شکست خورده و در ۲۷ مرداد تمامی سلاح‌های گرم اردوی حشمت‌الدوله به دست ترکمن‌ها افتاده و اردوی قوام‌الدوله نیز اسیر ترکمن‌ها می‌شوند.

قوای شکست خورده ایرانی که جمعاً به ۲۰ هزار نفر خود را به سرخس می‌رسانند و فرماندهان لشکر نیز برای جلوگیری از حمله ترکمن‌ها و گرفتار شدن در صحرا مجدداً وارد جنگ می‌شوند، سپاه ایران که در این هنگام در معرض شبیخون‌های پیاپی دشمن قرار داشت با رسیدن فوج پنجم و ششم تبریز به منطقه حملات متقابلی را به ترکمن‌ها ترتیب داده و میدان کنترل جنگ را به دست می‌آورند. در نهایت پس از کشته شدن هزاران سرباز و ۱۴ ماه جنگ سپاه ایران با ۸ هزار نفر خود را به مشهد می‌رسانند.[۵]

منابع
امین گلی، تاریخ سیاسی و اجتماعی ترکمن ها، اول، نشر علم، ۱

 

طغیان پارسی

طُغیان پارسی با اعلام استقلال استان متحد شده پارس از شاهنشاهی ماد شروع شد. طغیان پارس آغازگر جنگ‌های کوروش بزرگ با ایشتوویگو بود. سبب این انقلاب اعمال ایشتوویگو آخرین شاهنشاه ماد بود که باعث متحد شدن استان‌های دیگر با پارس شد. نبرد‌ها از ۵۴۹ پیش از میلاد تا ۵۵۲ پیش از میلاد به رهبری کوروش بزرگ ادامه داشتند.

مادها در ابتدا موفقیت‌هایی را در میدان‌های جنگ به دست آوردند ولی بازگشت کوروش بزرگ و ارتشش درهمشکننده بود و ماد تسخیر شد. به این ترتیب نخستین شاهنشاهی پارس به وجود آمد. این طغیان آغاز پیشرفت پارس بود.

منابع

 

لکستان

لَکستان نام غیر رسمی منطقه سکونت مردم آریائی‌تبار لک در غرب ایران است.

ح. ایزدپناه گردآورنده فرهنگ لغات لکی، لک‌ها را لر می‌داند و کرد خواندن آن‌ها را یک سوء تفاهم می‌نامد. از نظر او به این خاطر که در قدیم در منابع تاریخی واژه کرد در بسیاری موارد برای همه کوچنشینان و رمه‌گردان فلات ایران بکار می‌رفته، گاه لک‌ها و لرها و دیگران را با نام کرد (کوچنشین) نامیده‌اند.*[۱]

درباره لر بودن، کرد بودن یا قومی جدا بودن لک‌ها بحث‌های زیادی انجام شده و می‌شود ولی نتیجه خاصی از این بحث‌ها حاصل نشده‌است.

لک‌های پیش‌کوه هویت خود را قویاً یک هویت لری می‌دانند و لک‌های منطقه پشت‌کوه پیوندهای فرهنگی هم با لرها و هم با کردها دارند.[۱]

با این وجود در تاریخ گزیده نوشته حمدالله مستوفی از لکستان به عنوان یکی از ایالات بزرگ کردستان یاد شده‌است.[۲] لکستان شامل منطقه شرق و جنوب شرقی استان کرمانشاهان و شمال استان ایلام و جنوب غربی استان همدان، شمال غربی و غرب استان لرستان می‌شود. بخشهایی دیگر از مردم قوم لک در کردستان عراق، کرکوک و خانقین سکونت دارند. در کردستان عراق تعداد گویشوران لک بیشتر از ایران است. زبان لکی یکی از زبان‌های ایرانی شاخه شمال غربی را تشکیل می‌دهد. گویش لک‌ها به نام لکی از نظر ریشه‌ای با گویش‌های کردی کلهری، اورامی، کرمانجی یک ریشه مشترک دارند.[۳] [۴] [۵]

پیش از ورود آریائی‌ها به ایران، مردمی عیلامی‌تبار و همچنین کاسی‌ها در منطقه لکستان سکونت داشتند.آثار باستانی ارزشمندی در مناطق لک نشین یافت شده‌است. غار کلماکره در کوهدشت و تپه‌های باباجان و گندم‌بان در دلفان و تپهٔ گریران در الشتر و بیشتر مفرغ‌هایی که به مفرغ‌های لرستان معرفند از کاوشگاه‌های باستان‌شناختی منطقه هستند.

ح. ایزدپناه گردآورنده فرهنگ لغات لکی، لک‌ها را لر می‌داند و کرد خواندن آنها را یک سوء تفاهم می‌نامد. از نظر او به این خاطر که در قدیم در منابع تاریخی واژه کرد در بسیاری موارد برای همه کوچنشینان و رمه‌گردان فلات ایران بکار می‌رفته، گاه لک‌ها و لرها و دیگران را با نام کرد (کوچنشین) نامیده‌اند.*[۲]

درباره لر بودن، کرد بودن یا قومی جدا بودن لک‌ها بحث‌های زیادی انجام شده و می‌شود ولی نتیجه خاصی از این بحث‌ها حاصل نشده‌است. اگر زبان مردمان کرمانشاه و ایلام را کردی بنامیم لکی را نیز بایستی لهجه‌ای کردی گفت.[۶] [۷] گویش لکی از لحاظ ساختار زبانی و اشتراکات واژگانی از گویش‌های لری کاملاً متمایز است.[۸]

با استقرار مملکت داری به شیوه نوین و تقسیم کشور به واحدهای سیاسی به نام‌های ایالات، ولایات و آنگاه استان‌ها، لک‌ها نیز، بین چندین واحد کشوری تقسیم شدند. امروزه لک‌ها، در استان‌های لرستان، کرمانشاه، همدان و ایلام زندگی می‌کنند.

منابع

ذولقرنین

 
درود
اینبار کتابی براتون گذاشتم که خیلی فرق میکنه با خوندن این کتاب که در اون  ابوالکلام آزاد عالم مسلمان هندی در این مورد تحقیق کرده و با اسنادی معتبر و کاملآ مستند نشان میدهد که منظور از ذولقرنین همان کورش بزرگ است و جای هیچ شکی باقی نمیگذارد.
 

نویسنده: ابوالکلام آزاد

ناشر: www.MehrIran.Ir

نوع فایل: PDF

 

تعداد صفحات: 78

زبان: فارسی

حجم کتاب: 3.46 مگابایت

توضیحات:

این کتاب ترجمه ی استاد دکتر باستانی پاریزی است از عالم مسلمان هندی مولانا ابوالکلام آزاد.که به صورت کاملا منطقی و مطابق روایات اسلامی اثبات می کند که ذوالقرنین قرآن همان کوروش کبیر است.

دانلود:کلیک کنید

بوشهر یا بوخت اردشیر

 

بوشهر یا بوخت اردشیر

 

نویسنده: ارشام پارسی

ناشر: آی آر پی دی اف

نوع فایل: PDF

 

تعداد صفحات: 20

زبان: فارسی

حجم کتاب: 347 کیلوبایت

دانلود:کلیک کنید

 

پیشینه پرچم هزاران ساله ایران زمین

 
پیشینه پرچم هزاران ساله ایران زمین
 
 

نویسنده: پرفسور آرتور کریستنسن

ناشر: آی آر پی دی اف

نوع فایل: PDF

                            

تعداد صفحات: 26

زبان: فارسی

حجم کتاب: 578 کیلوبایت

دانلود:کلیک کنید

راذان

راذان نام منطقه‌ای قدیمی و یکی از شهرستان‌های ایرانی در عراق ساسانی بود.

تَسوگ (شهرستان) راذان در استان شادپیروز قرار داشت و در خاور تیسفون بوده که اکنون یک روستا است.

راذان از حومه تیسفون تا رود بزرگ جوروان (نهروان) گسترده بوده‌است. شهرستان راذان را با قسمت شمال و خاور استان واسط (کوت) در تقسیمات کنونی عراق منطبق دانسته‌اند. راذان در قدیم روستاهای بسیاری داشته و از دو قسمت راذان بالا و راذان پائین تشکیل شده‌بود.

رازان در زمان ساسانیان از توابع شهر به‌اردشیر بود و راذان بالا و راذان پائین دو تسوگ (شهرستان) در استان شادپیروز بودند. منابع گاه راذان را یک شهرستان و گاه دو شهرستان راذان بالا و پائین دانسته‌اند.

شهر به‌اردشیر یکی از هفت شهری بود که تیسفون را تشکیل می‌دادند. آبادی مهم دیگر در جنوب به‌اردشیر زَریران نام داشت که بر سر راه کاروان‌رو مکه واقع بود.

دو تسوگ راذن بر روی هم ۱۶ روستا و ۳۶۲ خرمنگاه داشته‌اند و خراج آن‌ها ۴۸۰۰ کر گندم و ۴۸۰۰ کر جو و ۱۲۰ هزار درهم نقد بوده‌است.[۱]

در زمان اسلامی راذان را بر کرانهٔ رود نهروان،‌ دارای محصولات نیکو و حقوق دیوانی آن را پنج تومان گفته‌اند. (نزهةالقلوب، مقالهٔ ۳، ص۴۱).

ابوعبدالله محمد بن حسن راذانی (درگذشتهٔ ۴۸۰ ق.) از پارسایان راذان بوده‌است.


 منابع
بیانی (ندوشن)، شیرین، تیسفون و بغداد در گذر تاریخ، تهران: نشر جامی، ۱۳۷۷خ.، صص ۳۷، ۴۴، ۷۰ و ۱۱۷.
لعتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ راذان.
محمدی ملایری، محمد: فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، جلد دوم: دل ایرانشهر، تهران، انتشارات توس ۱۳۷۵.

کومش

کومش ، کومس یا قومس، نام یکی از ایالت‌های کهن ایران است که امروزه، استان سمنان محدودهٔ آن سرزمین باستانی را در برگرفته است.

سرزمین‌ «کومش‌» که‌ حدود آن‌ را از خوار ری‌ تا سبزوار می‌دانند، ‌سرزمینی‌ است‌ که‌ در حاشیه‌ شمالی‌ کویر مرکزی‌ ایران‌ و در دامنه‌ جنوبی‌ کوه‌های البرز واقع‌ است‌. استان فعلی سمنان نیز تقریبا همین محدوده را در برگرفته است.

شاهراه بزرگ خراسان که از ری، در ناحیه جبال می‌آمد و به نیشابور در خراسان منتهی می‌گردید از سراسر ایالت قومس می‌گذشت و همه شهرهای مهم قومس سر این راه واقع بود.[۱] جغرافی‌نویسان عرب بخشی از شاهراه بین آبادی‌های کنونی عباس آباد و لاسگرد را جزء ولایت جداگانه‌ای به نام قومس دانسته‌اند.[۲]


تاریخچه

پیش از اسلام
بنا به روایات تاریخی، کومش چهاردهمین ایالت تاریخی «ورن» (ورنه) از تقسیمات شانزده‌گانه اوستایی در دوران باستان بوده است. این منطقه در طی دوران حکومت مادها و هخامنشیان با نام «کومیسنه» (کومس) یا «کومیشان» (کومش) شناخته می‌شده و بخشی از ایالت بزرگ «پارت» (پرتو) به شمار می‌رفته است.[۳]


 قاجاریه و پهلوی
در زمان قاجاریه، شهر سمنان مرکز سرزمین قومس بود. نام جغرافیایی قومس تا اواخر دوران قاجاریه بر سر زبان‌ها بود. جندق و خور و بیابانک در سال ۱۲۴۰ق تابع ایالت کومس (سمنان و دامغان) شد و در سال ۱۳۳۷ق از آن جدا گردید.[۴]

در آغاز سال ۱۳۴۰ هجری شمسی در زمان نخست وزیری دکتر علی امینی و وزارت کشور سپهبد عزیزی، به پیروی از سنت تاریخی، طبق تصویب نامه هیئت وزیران، ایالت کومش (شامل سمنان، دامغان، شاهرود، بسطام و سرخه) و جنوب طبرستان یعنی سنگسر، شهمیرزاد و روستاهای تابعه آنها) از نظر تقسیمات کشوری به نام فرمانداری کل سمنان نامگذاری شد. مرکز حکومت آن نیز در شهر سمنان تعیین و مستقر گردید.[۵]

قابوس وشمگیر

ابوالحسن قابوس بن وشمگیر بن زیار ملقب به شمس المعالی، از امیران سلسلسهٔ زیاری، شاعر و خوشنویس.

در ۳۶۷ ه.ق. پس از برادرش بیستون در گرگان(جرجان) به تخت نشست. در همین سال رکن‌الدوله فرمانروای آل‌بویه نیز درگذشت و سرزمین‌های تحت حکومت او میان سه پسرش عضدالدوله و مویدالدوله و فخرالدوله تقسیم شد. عضدالدوله و مویدالدوله با فخرالدوله اختلاف پیدا کردند و بین آن‌ها جنگ درگرفت. فخرالدوله به طبرستان گریخت و به قابوس که شوهرخالهٔ او بود پناه برد. عضدالدوله و مویدالدوله به قابوس پیغام فرستادند که فخرالدوله را به ایشان تحویل دهد. قابوس نپذیرفت و عضدالدوله به طبرستان و گرگان لشکرکشی کرد اما قابوس تاب مقاومت نداشت و در جنگی کوتاه‌مدت در نزدیکی استرآباد شکست خورد و در ۳۷۱ ه.ق. پس از چهار سال حکمرانی از حکومت معزول و با فخرالدوله به خراسان گریختند. قابوس نزدیک به ۱۸ سال(۳۷۱ - ۳۸۸) از حکومت محروم بود و در خراسان در پناه سامانیان زندگی می‌کرد. در تحولات بعدی و با مرگ عضدالدوله و سپس فخرالدوله و ضعیف شدن حکومت آل بویه او با کمک یاران دیلمی و طبری خود به گرگان حمله کرد و توانست گرگان را از آل‌بویه پس بگیرد و در ۳۸۸ ه.ق. دوباره به تخت نشیند. او تا سال ۴۰۳ ه.ق. حکومت کرد و دامنه متصرفات خود را از سوی مغرب گسترش داد.

در سال ۴۰۳ ه.ق. قابوس پرده‌دار مخصوص خود را که مردی بی‌آزار و محبوب لشکر بود کشت. لشکریان به خاطر این کار او شورش کرده او را به زندان انداختند و کشتند.


 هنر و منش
قابوس وشمگیر از سویی ادیب و خوش‌نویس بود و در نظم و نثر به عربی و فارسی سرآمد روزگار خود بود اما از سوی دیگر بسیار خشن و سنگ‌دل بود. لغت‌نامه دهخدا در باره او نوشته است: «قابوس مردی درشت‌خو و بی‌رحم و با خشم و غضب بود و به آسانی حکم به‌ کشتن می‌داد و به اندک سوءظنی دست به قتل هر بیگناهی می‌زد، و بهمین علت جمعی بسیار بدست او کشته شدند و کینهٔ او در سینهٔ غالب سران لشکری جا گرفت.»[۱] و در چند سطر پایین‌تر می‌نویسد:«قابوس مشهورترین افراد خاندان زیاری است چه او مردی فاضل و ادیب و فضل‌دوست و خوش‌خط بود. گویند صاحب بن عباد هرگاه خط او را دیدی گفتی اهذا خط قابوس او جناح طاوس. در انشاء نثر عربی با بهترین بلغای این زمان دم برابری می‌زد و در شعر فارسی و تازی هر دو ماهر بود.» [۲]»

در هر حال او از دانشمندان و ادبای عصر خود حمایت می‌کرد و ابوریحان بیرونی چند سال را در دربار او گذراند و کتاب معروف خود آثارالباقیه عن القرون الخالیه را در سال ۳۹۰ ه.ق. در گرگان(جرجان) نوشت و به قابوس تقدیم کرد.


 آثار
از او اشعار زیادی به جا نمانده است ولی نامه‌های او را ابوالحسن علی بن محمد یزدادی در کتابی به نام کمال البلاغه گرد‌آوری کرده است و قسمت‌هایی از آن را محمدبن اسفندیار در تاریخ طبرستان نقل کرده است.

کار جهان
کار جهان سراسر آز است یا نیاز  من پیش دل نیارم آز و نیاز را
من هشت چیز را ز جهان برگزیده ام  تا هم بدان گذارم عمر دراز را
شعر و سرود و رود و می خوشگوار را  شطرنج و نَرد و صیدگه و یوز و باز را[۳]
میدان و گوی و بارگه و رزم و بزم را  اسب و سلاح و خُود[۴] و دعا و نماز را[۵].

نصیب دل
شش چیز در آن زلف تو دارد مسکن  پیچ و گره و بند و خم و تاب و شکن
شش چیز دگر از آن نصیب دل من  عشق و غم و درد و رنج و تیمار و محن. [۶]


 پانویس


↑ علی‌اکبر دهخدا، جلد ۳۸ صفحه‌ٔ ۱۲-۱۳
↑ همان جا، صفحه‌ٔ ۱۳
↑ علی‌اکبر دهخدا، این شعر نقل شده است اما این بیت در آن نیست.
↑ علی‌اکبر دهخدا، « جود» آمده است.
↑ محمد دبیرسیاقی، صفحه‌ٔ ۱۹۳
↑ علی‌اکبر دهخدا، جلد ۳۸ صفحه‌ٔ ۱۳

 منابع
دهخدا، علی‌اکبر. لغت‌نامه دهخدا جلد ۳۸ شماره مسلسل ۵۷. زیر نظر دکتر محمد معین. تهران: دانشگاه تهران، سازمان لغت‌نامه، ۱۳۳۹.
پیشاهنگان شعر پارسی (سده‌های سوم و چهارم و آغاز سدهٔ پنجم هجری). به کوشش محمد دبیرسیاقی. تهران: انتشارات فراکلین، ۲۵۳۶.

بیستون پسر وشمگیر

ابومنصور بیستون ‌بن وشمگیر ملقب به ظهیرالدوله سومین فرمانروای زیاری بود که پس ار مرگ پدرش وشمگیردر سال ۳۵۶ هجری به این مقام رسید. او در دوران فرمانرواییش مانند پدر خود به زدوخورد با آل بویه پرداخت ولی او نیز نتوانست کاری از پیش برد و در آخر با آنان از در آشتی درآمد. بیستون در سال ۳۶۶ مرد و برادرش قابوس جانشین وی شد.

منبع

صفا،ذبیح‌الله،تاریخ ادبیات ایران(جلد یکم)،انتشارات فردوسی،چاپ هفدهم

میرزا ابابکر

میرزا ابابکر (811-801 ق / 1408-1398 م) فرزند میرانشاه تیموری است که پس از مرگ تیمور یکی از مدعیان جانشینی او بود.

میرزا ابابکر، پسر میرانشاه و از نوادگان امیر تیمور بود که حدود سال 801 ق / 1398 م، پس از آن که پدرش به سبب افتادن از اسب، دچار نوعى اختلال هواس شد، تیمور او را به جاى پدر به امارت آذربایجان و گرجستان برگزید.آذربایجان در آن زمان شامل استان‌های آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی و اردبیل و همچنین جمهوری آذربایجان و جمهوی ارمنستان و بخش هایی از ترکیه فعلی بود .

چون با مرگ تیمور، نواحى تحت نفوذ میرزا ابابکر دستخوش آشوب و اغتشاش بود، برادر میرزا ابابکر - امیر زاده محمد عمر - او را دستگیر و در سلطانیه به زندان انداخت.

شکست و مرگ میرزا ابابکر
هرچند پس از مرگ برادر در سال 809 هجری میرزا ابابکر از زندان آزاد شد، اما به دلیل هجوم قرایوسف ترکمان و فتح تبریز به دست وى، به گرگان گریخت . عاقبت او در همانجا کشته شد. قتل میرزا ابابکر اوایل 811 ق / 1408 رخ داد.

منابع


 

 

شاهان نصری

شاهان نصری ،شاخه‌ای از شاهان بومی سیستان هستند که در حدود دویست سال (در میان سال‌های ۴۳۲-۶۳۲ ه.ق) در آن ناحیه حکومت داشتند. این دودمان که نام ‌خود را از ملک تاج الدین ابوالفضل نصر اول (۴۲۹-۴۶۵ ه.ق) پایه‌گذار آن خاندان گرفته است, نقش مهمی در پاسداری از مرزهای جنوب شرقی ایران در برابر اقوام مهاجم داشته است. همچنین ملوک نصری با ابراز وفاداری نسبت به حکومت‌های مرکزی ایران، موجبات حفظ دستاوردهای مادی و معنویِ آن ناحیه را فراهم آورده اند. اصلی‌ترین عوامل ظهور و سقوط ملوک نصری در سیستان به اختصار به قرار زیر می‌‌باشد:

با وجود از میان رفتن صفاریانِ سیستان به دست سلطان محمود غزنوی، روحیه استقلال طلبی مردم آن ایالت از میان نرفت. این روحیه که مهم‌ترین عوامل خیزش‌های ضدغزنوی بود، سرانجام باعث شد تا موجبات ظهور شاهان نصری فراهم آید. اگرچه وجود روحیه استقلال طلبی و میل به داشتن حکومتی بومی در میان مردم سیستان از مهم‌ترین عوامل روی کارآمدن نصریان بود , عوامل دیگری نیز در قدرت یابی آنان مؤثر بودند. عامل نخست که بیشترین فشار را بر مردم سیستان وارد می‌‌ساخت و آنان را از حکومت‌های بیگانه می‌‌رنجاند, زیاده ستانی‌های مالیِ کارگزاران غزنوی بود. اگرچه غزنویان نیز به این مسئله پی برده بودند و می‌‌کوشیدند تا با تعویض کارگزارانشان مانع از این اقدام شوند، توفیقی نیافتند. این امر موجب شد تا مردم سیستان که هنوز یاد خوش روزگار صفاریان را به یاد داشتند، درصدد احیاء دوباره حکومت بومی برآیند. عامل دوم , سستی نیروی نظامی غزنویان در دهه‌های سوم و چهارم سده پنجم بود. ملک ابوالفضل نصر اول، با مشاهده این ضعف و این حقیقت که غزنویان تواناییِ پاسداری از مرزهای سیستان را ندارند , بی‌درنگ به سلجوقیان پیوست و با ابراز وفاداری به آنان موجبات ظهور ملوک را فراهم آورد. عامل سوم , ساختار عشیره‌ایِ دولت سلجوقی بود که عموماًً به ابراز وفاداریِ فرمانروایان بومی و پرداخت باج و خراج بسنده می‌‌نمود و اقدامی در جهت نابودی آنان انجام نمی‌داد.

 برگرفته از

نوشتار: علل ظهور و سقوط ملوک نصری (بررسی تاریخ سیستان در خلال سال‌های ۴۳۲-۶۳۲ ه .ق) نوشته برات دهمرده - استادیار گروه تاریخ دانشگاه سیستان و بلوچستان

کاتافراکت

 

پرونده:ParthianCataphract.JPG

کاتافراکت پارتی در نبرد با یک شیر. بریتیش میوزیوم

 

 

کاتافراکت (به یونانی: κατάφρακτος) نام سواره‌نظام سنگین‌اسلحه‌ای بود که در دوران باستان کوچ‌نشینان خاور ایران و نیز یونانیان متاخر و رومیان از آن‌ها در جنگ‌ها بهره می‌بردند.

واژهٔ کاتافراکت از دو بخش κατά به معنای سراسر و φρακτός به معنای پوشیده، پاس‌داشته پدیدآمده و معنای زره‌پوش را می‌دهد.

کاتافراکت‌ها با شوالیه‌ها در سده‌های میانه تفاوتی داشتند و آن این بود که ایشان دارای آن نقش اجتماعی آیندهٔ شوالیه‌ها نبودند. در تاریخ اشکانیان، سرمتی‌ها، ساسانیان، ارمنی‌ها، سلوکیان، پرگامون‌ها، رومیان و بیزانسی‌ها از کاتافراکت‌ها بهره می‌برده‌اند.

منبع

Wikipedia contributors, "Cataphract," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Cataphract&oldid=213522892 (accessed June 13, 2008).